«پیچ و خم های زندگی»: قسمت اول

تصميم داشتم براي خرید یک دستگاه حفاری به همدان بروم. چون از تنها سفر کردن بیزارم بهتر آن ديدم تا از يك دوست قدیمی كه خبره در انجام این گونه معاملات بود دعوت نمايم تا مرا در سفر همراهی کند. 

طبق قرار قبلي صبح يكي از روزهاي اوائل تابستان كه هواي خنك صبحگاهي لطافت به خصوصي داشت و براي مسافرت ايده آل بود او را از جلوي خانه اش سوار كردم و نظر به این که می دانستم راه طولانی و خسته کننده است برای رفع خستگی مقداري ميوه و يك فلاكس چاي براي مصرف بين راه برداشتم و چون عجله اي هم در كار نبود لذا اتوموبيل را با سرعتي متعادل و بدون شتاب به حركت درآورده به سوي همدان راه افتادیم.

دوستم برخلاف سنش كه در آن موقع شصت و پنج بهار را پشت سر گذارده بود مردی کاملاً سالم و خوش بنیه به نظر می رسید و به طوری که خودش تعریف می کرد از دوران جواني با کار و فعالیت و انجام کارهای سخت سر وکار داشته و ادعا می کرد که در همان زمان نیز قادر است در زورآزمائي با مردان جوان برابري كند.



آگهی

در جواني ازدواج كرده و داراي دو پسر و دو دختر بود كه همه آن ها ازدواج كرده و داراي اولاد بودند. ازآن جائی كه مردي پركار و زحمتكش و درعين حال عاقل و با تدبير بود خيلي زود توانسته بود سرمایه ای فراهم کرده براي خودش يك شركت حفّاري دست و پا كند ولي چون كارگران رشته حفّاري را خوب مي شناخت و از نابكاري هاي آن ها مطّلع بود هيچ گاه دست از كار نمی كشيد و هميشه بر دستگاه هاي حفّاري خود نظارت كامل داشت.

او درعين حال مردي متديّن و مؤمن بود و سال ها قبل خانه خدا را زیارت کرده و از آن تاريخ همه او را با نام «حاج آقا» می شناختند. در میان همکارانش نیز مردی خوش نام بود زیرا در همه حال از کمک و همیاری با آن ها غافل نبود. 

نظر به این که رانندگي به عهده من بود كار پوست كندن ميوه ها را به عهده گرفت و ضمن پذیرائی از خود به من نیز می رسید. 

قرار بود در سه راهي سلفچگان كه راه به نيمه مي رسيد قدري توقّف کرده همراه با خنك شدن موتور اتومبيل نفري يك ليوان از چاي آماده داخل فلاكس نيز بخوريم.

براي سرگرمي، در بین راه از هر دري صحبت مي كرديم و از آن جائي كه مي دانستم مردي عيالوار و سرد و گرم چشيده است و با داشتن چندين نوه پسر و دختر بايد مردي خوشبخت و با تجربه در امور زندگي باشد سعي داشتم با طرح سؤالاتي در مورد زندگي خانوادگي تا آن جا كه مي توانم از تجربيات او در زندگی خود استفاده كنم لذا ضمن صحبت ها از او پرسیدم: «حاج آقا، حتماً شما با داشتن چند عروس و داماد و تعدادي نوه هاي كوچولو بايد سرت در خانه خيلي شلوغ باشد».

خنده اي كرد و گفت: «همين طور است، چهار نوه دارم كه ديدن و بودن آن ها در خانه به من زندگي و نيروي جواني مي بخشد، آن ها خيلي شيرين و با مزّه و دوست داشتني هستند». 

گفتم: «تا آن جا كه اطّلاع دارم هيچ كدام از پسرهاي شما وارد كار حفّاري نشده اند، آيا خودتان نخواسته ايد آن ها را وارد اين كار كنيد يا آن ها خود حاضر نشدند به اين كار روي آورند و كمك پدر باشند».

گفت: «من خود زياد مايل نبودم آن ها وارد اين حرفه شوند از اين رو آن ها را تشويق كردم درس بخوانند و براي خودشان كاره اي شوند تا مجبور نباشند هر روز مثل من با يك عدّه كارگر حفّار كه بيشترشان نه خدا مي شناسند و نه پيغمبر سر و كلّه بزنند و زير آفتاب داغ و يا سرماي سخت زمستان براي درآوردن يك لقمه نان جان بكنند».

گفتم: «حالا از كارشان راضي هستي».

جواب داد: «البته، يكي از آن ها درس خواند و مهندّس شد، دوّمي هم تو بازار كار مي کند و وضعش بد نيست، دختر ها هم هر كدام دوازده كلاس درس خوانده و بعد هم شوهر كرده اند و رفته اند سر خانه زندگيشان».

گفتم: «به اين ترتيب همه عاقبت به خير شده اند» و اضافه کردم: «حالا شما و خانمتان فرصت داريد نفسي كشيده و قدري خستگي دركنيد».

دراين موقع نفس عميقي كه بي شباهت به يك آه طولاني نبود كشيد و گفت: «اي كاش واقعاً اين طور بود، من هم فكر مي كردم وقتي بچه ها بزرگ شوند و به قول معروف «به ثمر برسند» فرصت اين را دارم كه هر از گاه مسافرتي با همسرم کرده و به قول معروف «استخوان سبك كنيم» ولي حالا مي فهمم كه آدميزاد «هركاري در جواني كرد برنده است و اگر نكرد بازنده» براي اين كه در سنين پيري و وقتي دور و برتان شلوغ شد دیگر فرصت نفس كشيدن هم برايتان نمي گذارند چه برسد به استراحت».

به شوخي گفتم: «مثل اين كه بچه ها بد جوري دوره تان كرده اند، بايد خيلي محكم جلوشان به ايستيد و بگوئيد «حالا ديگر نخود نخود، هر كه رود خانه خود» حالا وقتشه كه من بايد دست مادرتان را بگيرم و برويم براي خودمان هواخوري كنيم».

او سري از روي تأسّف تكان داد و گفت: «همان كه گفتم، هركاري در جواني و اوائل ازدواج و زماني كه هنوز بچه ها كوچك هستند كرديد برنده ايد وگرنه به مجرّد اين كه بزرگ شدند ديگر مادر بچه ها از دسترس شما خارج مي شود».

من كه هنوز منظور او را كاملاً درك نكرده بودم خواهش كردم اگر ممكن است موضوع را بيشتر برايم بشكافد تا به قول معروف (شيرفهم) شوم.

او گفت: «فكر مي كنم تعريفش دراين سفر حال گير باشد ولي حالا كه اصرار داري حقيقت را بداني پس خوب گوش هايت را باز كن تا آن چه را كه مي گويم درست به خاطر بسپاري، ولي قبل از اين كه شروع كنم بايد بگويم اين يكي از داستان هاي تلخ زندگي آدم هاست كه من در طول زندگی خود موارد بی شماری از آن را مشاهده کرده ام».

در اين موقع به سه راهي سلفچگان رسيده بوديم، بهتر ديدم پياده شده قدري استراحت كنيم تا بعد دوباره هنگام رانندگي به سوي همدان او تجربه های تلخي را كه از زندگي خود به دست آورده برايم شرح دهد.

ادامه داستان هفته آینده 

****

محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد.

در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نماید.

ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید