avatar

محمد سطوت

«درست» يا «نادرست»: قسمت دوم و پایانی

وقتي قدري بزرگتر شدم ديدم تنها ما بچه‌ها نبوديم كه در مدرسه به ‌هم دروغ مي‌ گفتيم، همه مردم از كاسب و مشتري، خريدار و فروشنده، همسايه با همسايه، زن با شوهر، برادر با برادر و خلاصه همه مردم كه آن‌ها هم خودشان را اشرف...

«درست» يا «نادرست»

نمي دانم چه كسي براي اولين بار به ‌اين حقيقت تلخ پي برد كه بشر «اشرف مخلوقات» است، چرا كه قدرت تشخيص و تميز دارد و قادر است خوب را از بد تشخيص دهد و دريابد چه چيزي درست و چه چیزی نادرست است. تا آن ‌جا که معلوم شده اين صفت...

دوآل پـا

چندی قبل «خان‌عمو» برای دیدن ما به کانادا آمده بود. همان ‌طور که اطلاع دارید و قبلاً نیز برایتان نوشتم او همیشه داستان هائی برای بچه ها در چنته دارد. این بار هم پس از اینکه خستگی راه را به در کرد و عرقش خشک شد در یکی از شب...

برگی از دفتر خاطرات چاپ سعدی

در خیابان بوذرجمهری مقابل سقاخانه نوروزخان کوچه باریکی وجود داشت که در اواسط آن بر سر در یکی ازخانه تابلو پهنی دیده می شد و روی آن نوشته شده بود (چاپ سعدی). از در کـه وارد می شدی به حیاط وسیعی می رسیدی با اطاق‌هائی چند در...

داستان کیسه گندم و نیروی جاذبه زمین

در کتابها خوانده ایم که یکی از دانشمندان معروف انگلیس به نام نیوتن روزی زیر درخت سیبی نشسته بود و کتاب میخواند که ناگهان یک سیـب از درخـت جدا شده بر سرش می افتد و همین حادثه باعث می شود تا او به نیروی جاذبه زمین پی ببرد و...

«پیچ و خم های زندگی»: قسمت سوم و پایانی

براي بهتر كردن جو خانه كه همه را از چشم همسرم مي ديدم چند بار او را براي هوا خوري به مسافرت و حتّي به كربلا و سپس با خودم به مكّه بردم تا شايد جبران گذشته ها گردد ولي همسرم پس از بازگشت از مكّه و يافتن لقب «حاجيه خانم» نه...

«پیچ و خم های زندگی»: قسمت دوم

پس از خوردن يك چاي داغ از فلاكس و قدري بيسكويت در زير درختان كنار قهوه خانه سلفچگان و يافتن انرژي بيشتر براي رانندگي چون صحبت هاي دوستم حس كنجكاويم را براي شنيدن بقيّه داستان زندگيش تحريك كرده بود از او خواهش كردم چنان چه...

«پیچ و خم های زندگی»: قسمت اول

تصميم داشتم براي خرید یک دستگاه حفاری به همدان بروم. چون از تنها سفر کردن بیزارم بهتر آن ديدم تا از يك دوست قدیمی كه خبره در انجام این گونه معاملات بود دعوت نمايم تا مرا در سفر همراهی کند.  طبق قرار قبلي صبح يكي از روزهاي...

غار «بوحیره» قسمت سوم و پایانی

این گونه غارهای آهکی درایران بر اتْر نفوذ زه آب ها در درز و شكاف سنگ ها و تجزيه و تخريب آن ها درطول زمان های طولانی به وجود آمده اند. مناظر زيبايي از رنكٌ ها در روی ديوارها و میان درز و شكاف سنگ ها مشاهده مي شد كه همگی حاصل...

غار «بوحیره» قسمت دوم

يكي از اعضاي گروه كه سرپرستي ما را به عهده داشت پس از مشورت با ساير اعضاء ضمن تشكر از او فوري دعوتش را قبول كرده همگي وسايل خودرا برداشته عازم منزل مالك شديم. دو اطاق بزرگ در منزل مالك يا ارباب كه به شكل قلعه اي در كنار ده...

غار «بوحیره» – قسمت اول

درميان رشته جبال البرز در شمال ايران و كوه هاي زاگرس در غرب کشورغارهاي كوچك و بزرگي وجود دارند كه بعضي از آن ها مانند غار «علي صدر» در نزديك همدان از شاهكارهاي طبيعت به شمار می رود و زیبائی های آن جلوه گاه جهانگردان خارجي...

گل زرد درّه: قسمت چهارم و پایانی

  اين بهترين و خوشمزه ترين غذائي بود كه در عمرم خورده بودم، دوستان نيز با ولع خاصّي ته ظروف را نان كشيده خوردند و چند چای پشت آن انرژي از دست رفته را به آن ها باز گرداند. پس از پرداخت صورتحساب قهوه چي براي صبحانه و سكونت...

گل زرد درّه: قسمت سوم

حالا با وجود احساس خستگي ازكوهنوردي وپياده روي آن روز چون هم چراغ و هم راهنمائي آشنا به منطقه داشتيم با انرژي باز يافته از اين امر خوشحال و شاد به سوي هدف گام برمي داشتيم. قدري كه از حريم چادرها دور شديم خودرا به «مش موسي»...

گل زرد درّه: قسمت دوم

تاريكي شب چنان سيّال بود كه نور مختصر ستارگان نيز نمي توانست راهنماي حداقلی برای ما باشد، قرار شد يك نفر از افراد گروه درجلو راه را يافته و بقيّه افراد درحالي كه يك دست را با دست دیگری قلاب کرده بودند به دنبال هم حركت...

گل زرد درّه: قسمت اول

درحاشيه جنوبي ارتفاعات سر به فلك كشيده البرز و دامنه كوه دماوند درّه هاي زيبا و سرسبزي وجود دارند كه در فصل تابستان ييلاق وچراگاه احشام محلّي است و چون منطقه اي ساكت و آرام با آب و هواي لطيف كوهستاني مي باشد مكان مناسبي...

حاج عباس و پیری

در سال‌های گذشته که هنوز پای تلویزیون و لبتاب و وسائل تصویری به ایران باز نشده بود و مردم شهرها از دیدن برنامه های کمدی جری لوئیز و باب هوپ و...... محروم بودند برای خندیدن و خنداندن خود و دیگران راهی جزگفتن جوک ولودگی و...

«آب انبار»ها، قنوات وچاه‌ها

در صورت وقوع حوادثی ازاین قبیل صاحب خانه مجبور به تخلیه «آب انبار» و تمیز کردن آن می‌ شد. گاهي نيز بچه گربه‌ها برای فرار از آزار‌ بچه‌هاي شيطان خانه از شکاف دریچه ها عبور کرده و براثر غفلت لغزیده به ‌داخل آب سرنگون و خفه...

«آب انبار»ها، قنوات وچاه‌ها: قسمت اول

سال‌ ها قبل كه تهران آب لوله كشي نداشت هر خانه براي خود مخزن آبي جداگانه درست کرده بود كه به ‌آن «آب ‌‌‌‌انبار» مي‌ گفتند.  «آب‌ انبار»ها معمولاً در فصل تابستان از آب رودخانه‌ هاي موجود در اطراف تهران مانند كرج،...

«Stock Market» يا بازي با پول

ظاهر كـار خيلـي سـاده است. به شما نويد مي دهند كه با سپردن پول خود در اين پورت فوليوها كه از سهام شركت ها و بانك هاي مختلف به وجود آمده سود سرشاري عايدتان خواهد شد و نمودارهاي زيبائي از سود سالانه و يـا طولاني مـدت آن هـا...

«Stock Market» يا بازي با پول: قسمت اول

دنياي پول و سرمايه، دنياي زيبائي است، پول همه جا حرف اول را مي زند، در روزنامه ها، راديو و تلويزيون، كامپيوتر و اينترنت، در پوسترهاي تبليغاتي نصب شده در خيابان ها و شاهراه ها همه جا صحبت از پول و تحصیل پول است. تمام شركت ها...

«گود يخچال»: قسمت سوم و پایانی

حالا ديگر برودت هوا آزارم مي داد زيرا جز يك پيراهن تابستاني چيزي در بر نداشتم، از دوستم خواهش كردم تا هرچه زودتر گود را ترك كنيم ولي او گفت: «حالا كه تا اين جا آمده ايم قدري ديگر صبر كن تا كيسه هاي خودرا پركرده...

«گود يخچال»: قسمت دوم

با اين كه مسئولين يخچال ها و كارگراني كه وظيفه تهيه يخ را در شب هاي سرد زمستان به عهده داشتند سعي مي كردند تا آن جا كه ممكن است يخ هاي سالم و به قول مردم «بلوري» تهيه كنند ولي اين بستگي كامل به نوع آب هاي ورودي به حوضچه ها و...

«گود يخچال» – قسمت اول

در دنیای امروز که در اکثر نقاط کشور حتی روستاهای دوردست يخچال های برقي وجود دارد و مردم می توانند ضمن حفظ و نگهداري مواد غذائي در یخچال از قسمت یخ ساز آن نیز یخ های بلوری به قطعات كوچك و بزرگ تهیه کنند هیچگاه به یاد نمی...

روضه خوان نابينا: قسمت دوم و پایانی

با اين كه مايل به ترك تحصيل نبودم ولي پيشنهاد آن ها برایم وسوسه انگیز و جذاب بود و بدم نمی آمد که با پیرمرد همکاری كنم، از اين رو موضوع را با پدر و مادرم درميان گذاردم و از آنها نظرخواستم. مادرم بلافاصله موافقت کرد زيرا در...

روضه خوان نابينا

ده سالم بود كه با خانواده ام در يكي از محلات قديمي تهران در خانه ای که متعلق به یک آخوند بود زندگي مي كرديم، آخوند صاحبخانه پيرمردي بود سيّد و نابينا كه او هم به اتفاق همسر و دخترش که پسری همسن و سال من داشت، در همان خانه...

سمفونی های نیمه شب: قسمت دوم و پایانی

خان عمو خندید و گفت: «جان دلم اگر صبر کنی به آن جا هم می رسیم» و چنین ادامه داد: «این وضع مشقت بار سال ها و سال ها برای سگ ها ادامه داشت تا این که بعضی از سگ های جسور و گرسنه که برای سیر کردن شکم خود هر از گاه مخفیانه به داخل...

سمفونی های نیمه شب: قسمت اول

چند سال قبل عموی خانمم که ما او را خان عمو می نامیم برای دیدن ما به کانادا آمده بود. در یکی از روز ها که صحبت از درندگی سگ های پیت بال در کانادا بود و دانست قرار است طبق قانون از نگه داری آن ها درخانه ها و گرداندن در سطح شهر...

جرقه های امید در ناامیدی

آن روز هنگامی که عازم محل کارم بودم از خوشحالی سر از پا نمی شناختم. از یک جهت شاد بودم که در کنکوردانشگاه قبول شده ام و از طرف دیگر نگران این بودم که با رفتن به دانشگاه باید کارم را ترک کنم و یافتن کار جدید کار ساده ای نبود و...

«دنياي ديوانگان»

با‌ اين‌ كه از بازديدكنندگان خواسته شده بود از دادن سيگار به ‌ديوانه‌ ها خودداري كنند ولي در يكي از روزها كه عده‌ اي بازديد كننده براي ديدن بيماران آمده بودند يكي ازديوانه‌ ها دور از چشم مأمورين نزد يكي از بازديد...

دنياي ديوانگان: قسمت اول

سالها قبل در حوالي باغشاه تهران باغ نسبتاً وسيعي وجود داشت كه از آن براي نگهداري بيماران رواني و مجنونين استفاده می‌‌‌ كردند. بالاي سـر در بـزرگ بـاغ تابلوئـي به‌ چشم می‌ خورد كه روي آن نوشته بودند «دارالمجانين» ولي...

داستان كرسی و «شيرينی آشتی كنان»

مدتی بود که پدر و مادر با هم قهر بودند و حرف نمي ‌زدند، هر وقت هم پدر سؤالي از مادر مي ‌كرد جز يك بله و يا نه جوابي نمي شنيد. بیش از شش سال نداشتم و فكر مي ‌كردم تنها بچه‌ ها هستند كه اغلب با هم قهر مي‌ كنند و حرف نمي ‌زنند...

موش ها و آدم ها (2): قسمت اول

هنگامی که قسمتی از داستان موشها و آدمها را چاپ کرده بودم ایمیلی از یکی از خوانندگان به دستم رسید که نوشته بود در یکی از روزنامه های تهران خوانده که: «شمار موش های تهران پنج برابر شده است.» با این که در دوران کودکی تماس...

موش ها و آدم ها: قسمت سوم و پایانی

براي ريختن قير مذاب شب را انتخاب كردند زيرا این تصور وجود داشت که موش ها درشب خواب هستند و امكان فرار ندارند. آن شب ما را هم به خانه فاميل فرستادند تا هنگام كار مزاحمتی برای کارگران ایجاد نکنیم. به طوري كه بعداَ مطلع شدم...

موش ها و آدم ها: قسمت دوم

روزي در حياط خانه بازي مي كردم، ناگهان صداي مادرم را از داخل اطاق شنيدم كه با صدای بلند مي گفت: «الله اكبر، الله اكبر» وقتي وارد اطاق شدم او را بر سر سجّاده نماز ايستاده ديدم كه با انگشت خود سجّاده را نشان مي دهد و مي گوید: «...

موش ها و آدم ها: قسمت اول

موش هاي خانگي قرن هاست که يكي از پا برجا ترين ساكنان محلات قديمي تهران هستند ولی از آن جائی که اجازه زندگی آزاد بر روی زمین را نداشته اند به ناچار با ايجاد حفره هائی وسیع در زیر پوسته زمین برای خود خانه و مأوا ساخته و یک...

فریادی در نیمه شب: قسمت پایانی

اسد فوری یکی توی سر سلمان زده می‌گوید: «خوب خر دیوانه ببین‌ کلید‌ها را کجا می‌گذارد، بردار و بیار، با هم جواهرات را برداشته می‌فروشیم و کلی پول به‌جیب می‌زنیم.» سلمان جواب می‌دهد: «اگر مادرم بفهمد که من کلیدها را...

فریادی در نیمه شب: بیست و نهم

راز قتل خانواده مختاری هنوز روشن نشده بود و کسی از نتیجه تحقیقات اداره آگاهی خبر نداشت تا ‌این‌که در یکی از روزها مردی با کت و شلوار و کلاه شاپو که مخصوص کارمندان دولت بود برای اصلاح سر و صورت وارد مغازه او شد. اصغرآقا...

فریادی در نیمه شب: بیست و هشتم

اقدس خانم مدتی سعی کرد تا خود را در ربودن جواهرات خانم و آقای مختاری و موضوع قتل‌ ها بی‌گناه جلوه دهد ولی چون دزدی او در سرقت جواهرات دختر مختاری آشکار شده بود و کارآگاه اصلان پور کلیدهای خانه و جعبه ‌های جواهرات را از...

فریادی در نیمه شب: بیست و هفتم

تصور این موضوع تا اندازه ‌ای ‌‌اعصاب او را آرام کرد. بقچه را زیر بغل زد و چادر را نیز به ‌سر کشید و با قوت قلب و اعتماد به ‌نفسی که از موفقیت در کارش یافته بود به ‌سمت در خانه رفت، آن ‌را گشود و محکم و قویدل قدم در کوچه...

فریادی در نیمه شب: قسمت بیستم و ششم

کارآگاه لبخندی زد و به‌ احمد گفت که نگران نباشد چون به‌ زودی همه آن‌ ها را دستگیر خواهند نمود. سپس از جای برخاست و به‌ اطاق دیگر رفت. احمد می‌ شنید که به‌ افسران همراهش دستوراتی می‌ دهد. وقتی دوباره به ‌اطاق برگشت به‌...