Tanze Irooni

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۶۵

با استیو رفتیم به آژانس پرواز چون که شهره خانوم به استیو تلفن زده بود که بلیطش حاضره و زود بره بگیره وگرنه ممکنه کس دیگه ای بخردش. به اونجا که رسیدیم باز آقای تفاسد اونجا نشسته بود و داشت چونه می زد: ـ پروانه خانوم، این...

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۶۴

صدای زنگ در که اومد به طرف در رفتم. آقای فضلی گفت: ـ درو باز نکنی ها! ـ برا چی آقای فضلی؟ ـ آخه من یه فیلم دیدم توش یکی در میزنه، درو که باز می کنن پشتش یه قاتل با یه هفت تیر سیاه وایستاده، اینه که ممکنه اینم یه قاتل...

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۶۲

دو ساعتی از گودبای پارتی گذشته بود که خانوم قفلی یعنی همون خانومی که روز سیزده بدر می خواست دختر برادرش افسانه رو نامزد غلامحسین بکنه وارد شد و نشست پهلو دست آقای فندقی. خانوم قفلی قبل از اینکه چیزی برداره یا بذاره گفت: ـ...

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۶۱

یه روز استیو اومد و پرسید: ـ من چند روز پیش از یه نفر شنیدم می گفت یه چیزی یه کلاغ چهل کلاغ شده، یعنی چی؟ ـ آهان، یه کلاغ چهل کلاغ یکی از سرگرمی های خیلی خوب ایرونیه، داستان اون به طور خلاصه اینه که نفر اول به دوستش میگه یک...

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۶۰

داشتم میومدم خونه که سر راه دیدم همسایه مون آقای فضلی داره به چن تا اردک غذا میده. سلام کردم و پرسیدم چیکار می کنید آقای فضلی؟ ـ دارم این اردک ها رو چاقشون می کنم، چون اردک برای سبزی پلو خیلی خوشمزه میشه. ـ شما می خواید...

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۵۹

استیو از گره زدن برگشته بود و داشتیم با هم حرف می زدیم. دایی سیروس و زن دایی و بچه ها رفته بودن قدم بزنن. یه طرفمون یه عده داشتن آهنگ بندری می زدن و می رقصیدن. یه طرف دیگه مون چن تا آقای مسن داشتن تخته نرد بازی می کردن پرسیدم:...

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۵۸

رسیدیم به پارک سیزه بدر و با دیگ و قابلمه از ماشین پیاده شدیم و راه افتادیم. از طرف مخالف عده زیادی با دیگ و قابلمه خود می رفتند. دایی سیروس دلخور شد و گفت: ـ دیدی عزیزم، اونقد لفتش دادی که آخر سیزده بدر رسیدیم چون همه دارن...

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۵۷

سوار ماشین شدیم زن دایی که داشت تو آیینه دستی نیگا می کرد و به لباش چیزی می زد از دایی پرسید: ـ سبزه رو آوردی که بندازیم دور؟ دایی رو به خشایار کرد و گفت: ـ خشایار باز تو یادت رفت سبزه رو بیاری؟ خشایار گفت: ـ بـابـا...

طنـز ایـرونـی: عید دیدنی – ۵۶

نوبت ما شد. شهره خانم ـ فروشنده آژانس ـ با ما دست داد و برامون چایی آورد. استیو چاییشو مزه مزه کرد و گفت: ـ خانوم شما گرمتونه؟ ـ نه چطور مگه؟ ـ هیچی خواستم بگم هر وقت گرمتون شد یک چایی دیگه بیارین که سرد باشه. این یکی...

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۵۵

بغل قفس شیرا وایستاده بودیم که استیو گفت: ـ آمرشد؟ ـ جون آمرشد؟ ـ این شیرا سفیدن؟ ـ نه داداش اینا قهوه ایند. ـ پس چرا جای اینکه بهشون بگن شیر کاکائو میگن شیر؟ ـ بابا توم که خیلی عمیق فکر می کنی، معلومه همه اش داری...

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۵۴

آمیتی گفت: ـ خوب حالا کجا بریم. آمرشد گفت: ـ چطوره بریم یه سری به زرافه ها بزنیم ببینیم از دفه پیش تا حالا قد کشیدن یا نه. راه افتادیم که بریم سلادین از پشت داد زد: ـ ساندویچ مغز من یادتون نره. آمیتی گفت: ـ همون مگه...

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۵۳

سلادین به آمرشد گفت: ـ شماها بی خودی تا دیدید من نیستم سرتونو انداختین پایین رفتین تو قفس. اگه بفهمن ممکنه کار دستمون بدن. آمرشد یه خرده سلادین رو نگاه کرد و سلادین یه خرده به آمرشد و بعد هر دو زدن زیر خنده. آمرشد گفت: ـ...

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۵۲

از قهوه خونه که برمی گشتیم آمرشد گفت: ـ یه بوی عجیبی میاد. آمیتی گفت: ـ آمرشد، این بوی حیوونات باغ وحش که داریم از بغلش رد میشیم. استیو گفت: ـ من سالهاست باغ وحش نرفتم. آمرشد گفت: ـ پس باید بریم بهت نشونش بدیم. مگه نه...

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۵۱

تو قهوه خونه نشسته بودیم و چایی دبش قند پهلو می خوردیم که مشتی گفت: ـ خوب براتون چی بیارم؟ آمرشد گفت: ـ فعلن یه دیزی دبش بیار ببینیم چی میشه. پیازم یادت نره ها، پنج شیش تا درشتشو سوا کن بیار. آمیتی گفت: ـ واسه منم یه...

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۵۰

سوار بنز 180 مدل 68 آمرشد داشتیم می رفتیم که آمرشد جلوی یه قهوه خونه زد رو ترمز، ولی جای پارک نبود. آمرشد قدری غرغر کرد و به روزگار فحش داد و سپس راه افتاد و پیچید تو یه کوچه تنگ که یه تابلو جلوش بود: «ورود اکیدا ممنوع.» آمرشد...

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۴۹

آمرشد ناگهان ماشینو وسط خیابون نگه داشت و پیاده شد و گفت: ـ تا شماها همین جا نشستید من یه دقه کار دارم. آمیتی گفت: ـ کجا میری آمرشد؟ ـ میرم اون کفاشی کفشمو واکس بزنم. و بعد کفش مشکی نوک تیز و پاشنه طلایی شو بالا آورد و...

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۴۸

همراه آمرشد و آمیتی به طرف ماشینشون رفتیم که بریم با بهرام صحبت کنیم. اون طرف خیابون یه مرسدس بنز 180 مال 68 زنجیر شده بود به تیر چراغ برق. آمرشد از توی جیبش یه چاقو درآورد و با نوک اون قفلو باز کرد. استیو پرسید: ـ مگه کلید...

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۴۷

تازه از مهمونی برگشته بودیم که دم در ساختمونمون با دو نفر مواجه شدیم، یکی شون قد بلند بود و سبیل کلفتی داشت و قدری درشت و چاق و دگمه های پیرهنش رو نبسته بود و یه کت روی دستش انداخته بود. اون یکی هم خیلی شبیه اولی ولی یه مدل...

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو –۴۶

خانوم کلاف السلطنه خدمتکار پیر خونواده طلادوست وقتی صدای زنگ درو شنید گفت: ـ ای وای، مث اینکه باز برا من خواستگار اومده، من برم موهامو سشوار بکنم. درو که باز کردن یه آقایی که قبلن ندیده بودیم وارد شد. بهنام برادر...

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۴۵

روز جمعه خونه پدر و مادر نازناز دعوت داشتیم، با آقا و خانوم طلادوست و خانوم کلاف السلطنه و استیو سوار ماشین شدیم و به طرف خونه اونا رفتیم. آقای طلادوست گفت: ـ عزیزم کت و شلوار مشکیمو دادی خشک شویی؟ فردا دارم میرم بازار...

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو– ۴۴

من و استیو از اتاق مهمونخونه اومدیم بیرون که بریم خانوم کلاف السلطنه رو اسکورت کنیم و به پیش خواستگار مشتاق بیاریم. خانوم کلاف السلطنه نشسته بود و به نصیحت های خانوم طلادوست گوش می داد. ـ آخه خانوم جون تا کی تنها باشی؟...

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۴۳

منزل آقای طلادوست بودیم و داشتیم با آقای طلادوست حرف می زدیم که صدای در اومد. آقای طلادوست بلند گفت: ـ خانوم کلاف السلطنه؟ خانوم کلاف السلطنه؟ لطفا درو باز کنید. خانوم کلاف السلطنه خدمتکار مسن خانه بود، صدایی نیومد، چون...

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۴۲

روز جمعه با ماشین جدید ولی بی نام استیو به در خونه نازناز اینا رفتیم که بریم به پیک نیک. آقای سرچین بابای نازناز نیگاهی کرد و گفت: ـ اِ ماشین جدید کشیدید بیرون؟ استیو گفت: ـ نه بابا نکشیدیمش چون خودش راه میره. ـ این...

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۴۱

از اونجایی که قرار بود آخر هفته با نازناز و خونوادش برا پیک نیک به دربند بریم و ماشین نداشتیم، استیو تصمیم گرفت یه ماشین بخره. قنبرخان چون نمی خواست پیش غریبه بریم که سرمون رو کلاه بذاره، مارو فرستاد پیش یکی از دوستاش، اون...

طنـز ایـرونـی : ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۴۰

دوستم استیو سخت عاشق یه دختر ایرونی شده و برا ازدواج با او قصد داره ایرونی بشه. اسمشو به غلامحسین تغییر داده و از من خواسته بهش یاد بدم چه جوری ایرونی بشه. در جلسات قبلی بعضی از آداب رو مث مهمونی رفتن و رانندگی کردن بهش...

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۳۹

خانوم سرچین مادر نازناز به پسر کوچیکش بهنام گفت: ـ پسـرم بـدو بـرو دو تا سنگک بگیر بیار الان می خوایم ناهارو بکشیم مهمونا مُردن از گشنگی. ـ مامان من سنگک دوست ندارم. ـ برا تو نیست، پسرم برام مهموناست. ـ مامان مهمونا هم...

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۳۸

چن روز از مهمونی خونه خانوم و آقای طلادوست گذشته بود که استیو دیگه طاقت نیاورد و پرسید: ـ خوب پس چی شد این بعله برون؟ من که از صبر کردن خسته شدم. ـ زیادی تند نرو، بابای نازناز به من گفت قبل از هر چیزی باید از پدربزرگ...

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۳۷

در وسط حرفامون در مجلس خواستگاری، جوونی مو بلند و ژولیده با شلواری که چن جاش پاره بود، در حالی که بلند بلند پای تلفن دستیش صحبت می کرد وارد شد. وسط حرفاش که مارو دید تلفنشو قطع کرد و اخم آلود گفت: ـ این دو تا دیگه کی...

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۳۶

خانوم طلادوست با سشوار وارد شد و شروع کرد فرش چینی خیس شده اشو با سشوار خشک کردن، آقای تورمی گفت: ـ ما یه فرش کاشون داشتیم مال تبریز بود، یه بار پسر برادرم آقا مذی که فالوده خورده بود و زیادی دویده بود یهو حالش خراب شد،...

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو– ۳۵

دوستم استیو سخت عاشق یه دختر ایرونی شده و برا ازدواج با او قصد داره ایرونی بشه. اسمشو به غلامحسین تغییر داده و از من خواسته بهش یاد بدم چه جوری ایرونی بشه. در جلسات قبلی بعضی از آداب رو مث مهمونی رفتن و رانندگی کردن بهش...

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو– ۳۴

دوستم استیو سخت عاشق یه دختر ایرونی شده و برا ازدواج با او قصد داره ایرونی بشه. اسمشو به غلامحسین تغییر داده و از من خواسته بهش یاد بدم چه جوری ایرونی بشه. در جلسات قبلی بعضی از آداب رو مث مهمونی رفتن و رانندگی کردن بهش...

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۳۳

دوستم استیو سخت عاشق یه دختر ایرونی شده و برا ازدواج با او قصد داره ایرونی بشه. اسمشو به غلامحسین تغییر داده و از من خواسته بهش یاد بدم چه جوری ایرونی بشه. در جلسات قبلی بعضی از آداب رو مث مهمونی رفتن و رانندگی کردن بهش...

طنـز ایـرونـی : ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۳۲

دوستم استیو سخت عاشق یه دختر ایرونی شده و برا ازدواج با او قصد داره ایرونی بشه. اسمشو به غلامحسین تغییر داده و از من خواسته بهش یاد بدم چه جوری ایرونی بشه. در جلسات قبلی بعضی از آداب رو مث مهمونی رفتن و رانندگی کردن بهش...

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو– ۳۱

دوستم استیو سخت عاشق یه دختر ایرونی شده و برا ازدواج با او قصد داره ایرونی بشه. اسمشو به غلامحسین تغییر داده و از من خواسته بهش یاد بدم چه جوری ایرونی بشه. در جلسات قبلی بعضی از آداب رو مث مهمونی رفتن و رانندگی کردن بهش...

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۳۰

دوستم استیو سخت عاشق یه دختر ایرونی شده و برا ازدواج با او قصد داره ایرونی بشه. اسمشو به غلامحسین تغییر داده و از من خواسته بهش یاد بدم چه جوری ایرونی بشه. در جلسات قبلی بعضی از آداب رو مث مهمونی رفتن و رانندگی کردن بهش...

طنـز ایـرونـی : ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۲۹

دوستم استیو سخت عاشق یه دختر ایرونی شده و برا ازدواج با او قصد داره ایرونی بشه. اسمشو به غلامحسین تغییر داده و از من خواسته بهش یاد بدم چه جوری ایرونی بشه. در جلسات قبلی بعضی از آداب رو مث مهمونی رفتن و رانندگی کردن بهش...

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۲۸

دوستم استیو سخت عاشق یه دختر ایرونی شده و برا ازدواج با او قصد داره ایرونی بشه. اسمشو به غلامحسین تغییر داده و از من خواسته بهش یاد بدم چه جوری ایرونی بشه. در جلسات قبلی بعضی از آداب رو مث مهمونی رفتن و رانندگی کردن بهش...

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۲۷

دوستم استیو سخت عاشق یه دختر ایرونی شده و برا ازدواج با او قصد داره ایرونی بشه. اسمشو به غلامحسین تغییر داده و از من خواسته بهش یاد بدم چه جوری ایرونی بشه. در جلسات قبلی بعضی از آداب رو مث مهمونی رفتن و رانندگی کردن بهش...

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو–۲۶

دوستم استیو سخت عاشق یه دختر ایرونی شده و برا ازدواج با او قصد داره ایرونی بشه. اسمشو به غلامحسین تغییر داده و از من خواسته بهش یاد بدم چه جوری ایرونی بشه. در جلسات قبلی بعضی از آداب رو مث مهمونی رفتن و رانندگی کردن بهش...