«درست» يا «نادرست»: قسمت دوم و پایانی

وقتي قدري بزرگتر شدم ديدم تنها ما بچه‌ها نبوديم كه در مدرسه به ‌هم دروغ مي‌ گفتيم، همه مردم از كاسب و مشتري، خريدار و فروشنده، همسايه با همسايه، زن با شوهر، برادر با برادر و خلاصه همه مردم كه آن‌ها هم خودشان را اشرف مخلوقات مي‌ دانند و حس تميـز و تشخيص هم دارند به‌ يكديگر دروغ مي ‌گویند و به‌ نظر هم نمي ‌رسد كه دشمن خدا باشنـد زيـرا عـده زيـادي از آن‌هـا را مي ‌شناختـم كـه نمـاز مي ‌خوانـدنـد و روزه مي‌ گرفتند و روزهاي جمعه و اعياد مذهبي هم در نماز جماعت شركت مي ‌كردند و حتّي بعضي از آن‌ ها را مي ‌شناختم كه به‌ مكّه رفته و خانه خدا را هم زيارت كرده و لقب پر طمطراق «حاجي آقا» و یا «حاجیه خانم» را هم جلوي اسمشان يدك مي كشيدند.

به‌ وضوح مي‌ ديدم بقال و عطار و قصاب محل خيلي راحت ـ اگر نگويم دزدي ـ ولي كم فروشي و بد فروشي مي‌ كنند و براي چند ريال سود بيشتر به‌ خلق‌الله دروغ مي ‌گويند، درحالي ‌كه اطمينان داشتم قوه تشخيص و تميز آن ‌ها خوب كار مي‌ كند، آن‌ها هم نه‌ تنها دشمن خدا نبودند و به ‌زندان نمي‌ افتادند بلكه در نزد اهالي محل احترامي بيش از ديگران داشتند و در مجامع عمومي مردم جلوي پاي آن‌ ها بلند شده اسامي آن‌ ها را با احترام بر زبان مي‌ راندند زيرا از قديم شنیده بودند كه «كاسب حبيب خداست». 

ضمناً از آن‌ جائي كه مي‌ ديدم قصّاب محل با چرب‌ تر كردن سهميه گوشت مأمورين دارالحكومه هيچ‌ گاه مورد توبيخ و سرزنش حكومت ـ در صورت شكايت اهالي محله كه گوشت فاسد شده و يا تماماً لثه و استخوان دريافت كرده بودند ـ قرار نمي ‌گيرد بيشتر به‌ اين باور مي ‌رسيدم كه «كاسب حبيب خداست».



آگهی

در آن زمان اگر برحسب تصادف به‌ اشتباه بزرگتر‌ها پي مي ‌بردم و مي‌ خواستم آن را اصلاح كنم خونشان به‌ جوش مي ‌آمد و فوري دهانم را با اين جمله كه: «تو هنوز بچه ‌اي و دهانت بوي شير مي ‌دهد» و يا «به تو نيامده كه ازاين حرف ‌هاي گنده گنده بزني» و يا «تو هنوز به ‌سن بلوغ نرسيده ‌اي تا بتواني خوب را از بد تشخيص دهي» و از اين قبيل كلمات، مي ‌بستند.

وقتي آن قدر بزرگ شدم كه به ‌زعم آن‌ ها توانستم خوب را از بد تشخيص دهم كارم بازهم مشكل ‌تر شد زيرا حالا دیگر درپشت هر اعتراضي به‌ گفتار و يا كردار نادرست اطرافيانم چون به‌ سن بلوغ رسيده و عاقل و بالغ شده بودم با يك چشم غّره غضب آلود و يا يك سيلي آبدار از طرف مقابل مواجه مي ‌شدم. چند بار هم به‌ علت پافشاري درعقايد درست خود ـ كه برآمده از قدرت بيان وحس تشخيص و تميزم بود ـ با بيني شكسته و خون آلود به‌ خانه رفتم.

هر روز كه مي‌ گذشت اين صفت مميزه آدمي بيشتـر كار دستم مي ‌داد و روزگارم را سياه مي‌ كرد زيرا به‌ وضوح مي‌ ديدم كه مردم ازاين صفت برتر تنها در جهت وارونه جلوه دادن حقايق و واقعيت‌ها استفاده مي ‌كنند و براي اثبات نادرستي ‌هايشان از به‌ كار بردن زور و حيله و حتي قتل‌ نفس هم کوتاهی نمی ‌کنند.

در دوران تحصيل در دانشگاه چون مي ‌خواستم با قدرت بيان از حقوقم كه تشخيص داده بودم كاملاً قانوني است دفاع كنم دستگير شدم و چون فكر مي‌ کردم كار نادرستي انجام نداده ‌ام روي حرفم ايستادم كه نهايتاً محكوم به‌ زندان و چند سال محروم از ادامه تحصيل شدم.

سال‌ها از پي هم مي ‌گذشت، دوران تحصيل سپري گرديد و زمان كار در رسيد. در محيط كار هم چون برخود واجب مي‌ ديدم درست و راستگو باشم سال‌ ها در يك پست درجا زدم. درخواست ‌هاي ترفيع رتبه ‌ام از طرف رؤساي مافوقم برمي ‌گشت و با آن موافقت نمي ‌شد. يك روز باخبر شدم كه رئيس مافوقم در جواب رئيس كارگزيني كه علت عدم موافقت اورا با ترفيع رتبه من جويا شده جواب شنيده بود كه: «اين آدم، عوضيه».

هرچه فكر كردم نفهميدم كجاي من عوضيه، با خود گفتم «نكند تازگي‌ها حس تشخيصم عوضي كار مي ‌كند» ولي پس از تبادل نظر با بعضي از دوستان صميمي به‌ اين نتيجه رسيدم كه بهتر است براي موفقيت در كارها قدري از به‌ كار بردن صفت بارز (تشخیص و تمیزم) خودداري كنم تا شايد اوضاع كمي بهتر شود.

حالا سال‌ها است ازدواج كرده‌ام و صاحب فرزنداني چند شده‌ام كه هر روز بزرگ و بزرگتر مي‌ شوند. چند روز قبل همسرم گفت: «نگاه كن، بچه‌ ها بزرگ شده‌ اند، حالا ديگر موقعش رسيده تا كم كم راه و رسم زندگي را به ‌آن‌ ها بياموزي». 

پیشنهاد درستی بود ولي هرچه فكر كردم نفهميدم چه مي ‌توانم به‌ آن‌ها ياد بدهم. اگر بخواهم همان اندرزهائی را كه از پدر و مادرم فرا گرفته ام به ‌فرزندانم بیاموزم كه روزگاري بهتر از من نخواهند داشت و من به‌ هيچ‌ وجه نمي‌ توانستم مسئوليت خطير آن ‌را به‌ گردن گيرم، درعين حال هرگز نمي ‌توانستم به‌ آن‌ ها بگويم كه دزدي، دروغ و كلاهبرداري كار خوبي است. هرگز قادر نبودم به ‌آن‌ها بگويم براي موفقيت در زندگي و كارهايشان وجدان را كنار گذارده از شانه‌هاي ديگران به ‌عنوان نردبان ترقي استفاده كنند و يا ………. پس رو به‌ همسرم كرده گفتم:

عزيزم، بهتر نيست به‌ جاي نصايحي كه ديگر كارساز نيستند چند سالي صبر كنيم تا خودشان بزرگ شده به ‌سني برسند كه قادر گردند بدون كمك ديگران از قدرت تشخيص و تميز خود براي يافتن راه صحيح زندگي و آينده شان استفاده كنند.

همسرم كه بانوئي است به‌ طور کامل با معتقدات مذهبي، سري به‌عنوان تأييد تكان داد و گفت: مثل اين ‌كه اين ‌طور بهتر است و ما هم پس از مرگ «فشار قبر» نخواهيم داشت.

جولای 2002

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید

با یک کلیک در خبـــرنــامه سلام تورنتو عضو شوید!

و داغ ترین اخبار کانادا را سریعا در ایمیلتان دریافت کنید