چیزهای خوبی که آنتونی بوردین از خود به جا گذاشت!

بوسه های فراوان نثار دوستان واقعی مردم، انسانهای آزاده، هنرمندان شجاع.

عزیزان! شما در قلب مردم جای دارید؛ تاریخ را شما می سازید. شما افتخار بشریت هستید؛ شما دوستانی چون آنتونی بوردین! 

از همان لحظه اول که برنامـه ای از او را در «سی ان ان» دیدم، شیفته اش شدم؛ شیفته نگاهش به زندگی، صدای گرم مردانه اش، قامت بلند با پوشش ساده اش، حرکات صمیمانه دستانش؛ با همه وجود حرف می زد، بی تبختر و درست… 



آگهی

به میان مردم می رفت، به خیابانهای تنگ ویتنام و کوچه های پر ازدحام فیلیپین، حتی در پاریس و نیویورک هم به نزد مردم عادی می رفت. به اعماق اجتماع، او اماکن معمولی غذاخوردن را به محلی برای ایجاد دوستی ها و افزایش آگاهـی هـا و ترویج صلح مبدل می کرد. 

او به ایران هم رفت، و در ایران گفت:

I`m so confused, it wasn`t supposed to be like this; Of all the places, all the countries, all the years of travel, it is here in Iran that I am being greeted most warmly , by total strangers

«در میان همه جاهایی که رفتم، کشورهایی که دیدم، در طی سالیان طولانی از سفرهایی که داشتم، اینجا بود، در ایران، که گرمترین خوشامدها به من گفته شد، آنهم توسط افراد کاملا غریبه.» 

او یک نیویورکی بود، متولد 1956. بوردین به معروف ترین سر آشپز جهان تبدیل شد که کتابهایش درباره غذا و آشپزی مورد استقبال جهانی قرار گرفت، و بعد سفرها رفت و با مردم عادی نشست و غذا خورد، مشاهداتش را نقل کرد و به ثبت رساند. او در واقع فرهنگ و شرایط انسانهای نقاط مختلف جهان را به تصویر می کشید. 

نشریه The Nation در مقاله ای به قلم دیوید کلیون درباره بوردین چنین می نویسد: 

«بوردین دریافت که هدف روزنامه نگاری، گفتن حقیقت است، به چالش کشیدن قدرتمندان، بر ملا کردن اعمال غلط است. اما استعداد منحصر به فرد او بود که این همه را سرگرم کننده و پرهیجان به بار می آورد تا عبوس یا غم انگیز.» 

بوردین به اصالت بها می داد. مثلا در معرفی غذاها، ارزش کار کشاورزان و روستانشینان را به صراحت مطرح می کرد و بزرگ می داشت. 

بوردین می گفت: «مهارتها را می توان یاد گرفت، اما کاراکتر را یا داری و یا نداری.» 

او می گفت: 

«برای دوست داشتن یا احترام گذاشتن به تو، مجبور نیستم حتما با تو موافق باشم.» 

«شاید دانستن این نکته آرام بخش باشد: 

هیچ توقفگاه نهایی برای ذهن وجود ندارد، هیچ لحظه ای نیست که همه چیز روشن باشد، شاید خرد این باشد که تشخیص دهم چقدر ناچیزم، و نابخرد، و چه راه طولانی در پیش دارم…» 

«ذهنت را باز کن، از روی مبل برخیز، حرکت کن.» 

«سفر همیشه زیبا نیست، همیشه راحت نیست. در سفر گاهی آسیب می بینی، گاهی حتی قلبت می شکند، اما عیبی ندارد، سفر تغییرت می دهد، بهتر که تغییرت دهد، آثار همیشگی بر خاطراتت به جا می گذارد، بر ضمیرت، بر قلبت، بر جسمت. با خود چیزی خواهی برد، امیدوار باید بود که چیزی خوب هم از خود به جای بگذاری.»

به آنتونی بوردین باید گفت: 

چیزهای خوب فراوانی از خود به جای گذاشتی؛ ممنونت هستیم.

آنتونی بوردین رفت، سفر زندگی را زیباتر، پرهیجان تر، آموزنده تر از خیلی های دیگر طی کرد، و چقدر چیزهای با ارزشی از خود باقی گذاشت، با آن همه سادگی و صمیمیت، مثل خیلی دیگر از هنرمندان، مثل جان لنون!

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید