When:
Where:
Cost:
Info:

شرفِ عرض – ۱

شرف عرضدر دفترم نشسته بودم و با مگس کش، مگس ها را تعقیب می کردم. ناگهان معاونم تیمسار «ن» با سر و صدا وارد شد! گفت قربان! گفتم بله. گفت طبق اطلاعات رسیده وزیر در بار روزی یک پیت نفت از کاخ همایونی به خانه می برد- هر دو بفکر فرو...

شرفِ عرض – ۲

رضا بنی صدر در سال 1332 تولد یافت. پدرش قاضی دادگستری بود و بسیار اهل کتاب و مطالعه. این موجب شد که رضا از همان کودکی و زمانی که خواندن یاد گرفت، مطالعه رمان را شروع کند. در دبیرستان اغلب سر کلاس کتابهای داستایوسکی را می...

شرفِ عرض – ۳

رضا بنی صدر در سال 1332 تولد یافت. پدرش قاضی دادگستری بود و بسیار اهل کتاب و مطالعه. این موجب شد که رضا از همان کودکی و زمانی که خواندن یاد گرفت، مطالعه رمان را شروع کند. در دبیرستان اغلب سر کلاس کتابهای داستایوسکی را می...

شرفِ عرض – ۴

مديريترئيس شركت پشت ميز بزرگي نشسته است،‌ كارمندي مي آيد و در را باز مي كند.رئيس:‌ چطوري مهندس اصلاني؟اصلاني:‌ خوبـم قربـان، بـه مرحمت شما، من مي خواستم ده دقيقه بروم بيرون و برگردم.رئيس:‌ براي چی؟اصلاني: قربان دندانم...

شرفِ عرض – ۵

رضا بنی صدر در سال 1332 تولد یافت. پدرش قاضی دادگستری بود و بسیار اهل کتاب و مطالعه. این موجب شد که رضا از همان کودکی و زمانی که خواندن یاد گرفت، مطالعه رمان را شروع کند. در دبیرستان اغلب سر کلاس کتابهای داستایوسکی را می...

شرفِ عرض – ۶

رضا بنی صدر در سال 1332 تولد یافت. پدرش قاضی دادگستری بود و بسیار اهل کتاب و مطالعه. این موجب شد که رضا از همان کودکی و زمانی که خواندن یاد گرفت، مطالعه رمان را شروع کند. در دبیرستان اغلب سر کلاس کتابهای داستایوسکی را می...

شرفِ عرض – ۷

رضا بنی صدر در سال 1332 تولد یافت. پدرش قاضی دادگستری بود و بسیار اهل کتاب و مطالعه. این موجب شد که رضا از همان کودکی و زمانی که خواندن یاد گرفت، مطالعه رمان را شروع کند. در دبیرستان اغلب سر کلاس کتابهای داستایوسکی را می...

شرفِ عرض – ۸

عدسسه سال پیش، بعد از یک ماجرای پر سرو صدای جدایی از همسرم و ورشکستگی به ایران آمدم. من یک هنرمندم. شعر می گویم، داستان می نویسم، مجسمه می سازم. فکر می کردم حالا که به ایران آمده ام و از همسرم جدا شده ام، باید زن بگیرم،...

شرفِ عرض – ۹

مسابقهدر دفتر نشسته بودم، منشی بمن خبر داد که علی آمده است. گفتم بیاید تو. علی با حالتی گرفته و عصبی وارد شد. گفتم چایی بیاورند؟ گفت «نه نمی خواهم، حسن، در بد وضعی گرفتار شده ام، احتیاج به 400 میلیون برای مدت دو ماه دارم، فکر...

شرفِ عرض – ۱۰

نوه آقابلیط اتوبوس را به راننده دادم. نگاهی به اسمم کرد و پرسید: با مرحوم آقا چه نسبتی داری؟ پدر بزرگم بود. صندلی پشت راننده را به من داد. از فلاسک چای خود یکی برای خودش ریخت و خورد و دوباره آن را پر کرد و یک چای هم به من داد....

شرفِ عرض – ۱۱

عروسیآقای دکتر اعتماد به عروسی دختر خواهرش در پاریس دعوت شده است. جشن عروسی در یکی از قصرهای حومه پاریس برگزار می شود. دکتر اعتماد زیاد پول ندارد ولی در میان فامیل و دوستان، به عنوان آدم پولدار معروف شده است، و این خیلی...

شرفِ عرض – ۱۲

گزارشیک شرکت مهندسی بزرگ: مهندس فرهاد می رود در بالکن سیگار می کشد و دوباره به سرکار خود برمی گردد. خانم محرابی او را می بیند و متوجه بوی سیگار می شود، بلافاصله شماره 418 را می گیرد، گزارش می دهد. 418 در مقابل اسم مهندس فرهاد...

شرفِ عرض – ۱۳

ازدواجهمه مدارکم همراهم بود: مدارک تحصیلی، شناسنامه، سند خانه، سند ماشین، دسته چک...زنگ زدم: خانمی در را باز کرد و با بی تفاوتی به من نگاه کرد. بعد فهمیدم عمه عروس است. وارد سالن بزرگی شدم که عمه ها، خاله ها، عموها، دایی ها،...

شرفِ عرض – ۱۴

سیگار انگشتان پای راستش سیاه شده بود. دکتر گفت در اثر سیگار است و باید آنرا قطع کرد. آنها را قطع کردند. پای راستش تا زانو سیاه شد، آن را قطع کردند، انگشتان پای چپش سیاه شد، دکتر گفت در اثر سیگار است، آنها را قطع کردند، پای...

شرفِ عرض – ۱۵

مسئله آلودگی هوای تهران چگونه حل شد به علت تصادف های زیاد در جاده های ایران، مسئولین ترافیک بعد از سالها بررسی به این نتیجه رسیدند اگر کارخانه های خودروسازی به هر خریدار یک گوسفند هم بفروشند تا ذبح شود، از میزان تصادف ها...

شرفِ عرض – ۱۶

مـوزه پشت میز کارم نشسته بودم و به طراحی موزه فکـر مـی کـردم. اسکیـس هـای مختلـف می کشیدم و سعی داشتم طراحی هم با معماری روز دنیا هماهنگ باشد و هم با معماری ایران نزدیکی داشته باشد یا به قولی رنگ و بوی ایرانی داشته باشد....

شرفِ عرض – ۱۷

شلوار بنتون اوستا یوسف تا نیمه در چاه فاضلاب بود و لجن ها را بـا سـطل بـرای شاگـردش بالا می فرستاد. مدتی ایستادم و نگاه کردم. بعد به آپارتمانم رفتم و قدری با کانالهای ماهواره ور رفتم. دوباره به سر چاه برگشتم، اوستا از چاه...

شرفِ عرض

سن بیست ساله بودم که با زیبا آشنا شدم. او به من نقاشی یاد می داد و 60 ساله بود با سه فرزند و دو نوه. ولی همانند دختران 18 ساله بود، رفتارش، قیافه اش، همه چیزش. چهل سالم که شده بود ازدواج کرده و دارای دو پسر بودم. زیبا 60 ساله...