داستان کوتاه: چمدانی با طناب زرد – 1

سالن فرودگاه استانبول از مسافريني كه بليط در دست هراسان و نگران به ‌دنبال گيشه پرواز خود مي ‌گشتند موج مي ‌زد. با هر مسافر كوهي از چمدان در ارابه‌هاي دستي به ‌اين ‌طرف و آن ‌طرف كشيده مي ‌شد. هركدام از مسافرین سعي مي‌ كردند زودتر خود را به صفی که مقابل گيشه مورد…

داستان کوتاه: چمدانی با طناب زرد – ۲

دوباره وضع خودمان را توضيح دادم ولي او با ناباوري پرسيد: «اگر به ‌شما اجازه ورود داده بودند بايد در پاسپورتتان مهر مي ‌زدند در صورتي ‌كه من مهری در پاسپورت های شما نمي بينم» و چون نهايتاً دلايل ما را قانع كننده ندانست با اين جرم كه غير قانوني وارد خاك ايتاليا شده‌ايم همگي…

داستان کوتاه: سقّا خانه

چسبيده به ديوار بقّالي پشت خانه استاد حبیب بنا سقّاخانه‌اي بود كه گهگاه اهالي محل به ‌عنوان نذر و نياز يك يا چند شمع در آن روشن مي‌كردند و در همان حال با حالتی ملتسمانه و محزون از ائمه اطهار و يا حضرت عباس ـ كه او را باب‌الحوائج نیز مي‌نامیدند ـ تقاضا می‌کردندتا حاجت‌…

داستان کوتاه: پیتزا دلیوری – ۱

یکی از مشاغلی‌ که اغلب مهاجرین در بدو ورودشان به‌کانادا ـ و قبل از یافتن کاری دائم ـ به‌آن می‌پردازند دلیوری پیتزا و یا رانندگی تاکسی است. البته رانندگی تاکسی به‌ دلیل مشکلاتی چند از قبیل شناسائی شهر و یا امتحان گواهینامه رانندگی تاکسی و هم‌چنین پرداخت هزینه‌های مربوطه به ‌طول می‌انجامد شغل دلیوری پیتزا…

داستان کوتاه: پیتزا دلیوری – ۲

ابتدا هيچ‌گونه شکی به‌كارش نكردم و چون دوست او در كنارم ايستاده بود فكر كردم رفيقش به ‌زودي با كارت اعتباري باز مي‌گردد ولي چون زماني بيش از انتظار گذشت و آن شخص نيامد نگران شدم و از دوستش علت تأخير را سؤال كردم. آن مرد با قيافه‌اي متعجّب كه نشان مي‌داد او هم از…

داستان کوتاه: نوروز و بهار

عمو نوروز پیر ما در راه است، همین روزهاست که بهار با تمام صلابت خود از راه میرسد و دشت و دمن را پر از شکوفه گلهای رنگارنگ میکند. بوی گل اقاقیا از همه جا استشمام میشود. باد بهاری درختان لخت و سرما زده را تکان می‌دهد تا از خواب زمستانی بیدار شوند. یخ‌های زمستانی…

داستان کوتاه: پیتزا دلیوری – قسمت آخر

آن خانم سفارش را گرفت و یک اسکناس پنجاه دلاری در دستم نهاد، پنج دلار به ‌او دادم و چون خواستم دو دلار ديگر به ‌او بدهم متوجّه شدم پول خرد در جيب ندارم لذا از آن خانم خواستم تا چنان‌چه پول خرد در خانه دارد بياورد تا با او تسویه حساب كنم ولي او…

داستان کوتاه: ازدواج از راه دور – ۱

هنگامي كه با معرفي يكي از مؤسسات آموزشي كانادا براي استخدام در آزمايشگاه شركت (A) رفته بودم با جورج سرپرست آزمایشگاه آشنا شدم. درخواست من پس از رؤيت رئيس شركت براي ارزشيابي و مصاحبه براي او فرستاده شده بود. اين اولين مصاحبه من پس از ورود به كانادا بود و با اينكه مؤسسه آموزشي فوق…

داستان کوتاه: ازدواج از راه دور – ۲

جرج خنديد و گفت: «تو آدم خوشبختي هستی چون كه اندرزهای پدرت را هميشه به خاطر داری و مطمئنم که حتماً آنرا به كار ميبندی، مثل اينكه منهم ناچارم از اندرز پدر تو پيروی كرده راجع به کاری که در پیش دارم بيشتر فكر كنم». آن روز ديگر صحبتی در اين مورد نكرديم تا اينكه…

داستان کوتاه: «طاهره» – ۱

۱دیدار غیر منتظرهآن ‌روز غروب مثل روزهای گذشته منصور لحاف چهل تکه‌ای را که مادرش تازه برایش دوخته بود زیر بغل زد و از پله‌های بام بالا رفت تا بستر خود را روی بام پهن کند. او این‌کار را هر‌ روز غروب انجام می‌داد تا بستر آفتاب خورده و داغش را که صبح همان روز…

داستان کوتاه: «طاهره» – ۲

این‌همه باعث شده بود تا او از هر نظر مورد احترام و تحسین اهالی محل و فامیل و بستگان خود باشد. او از این بابت به‌ خود می‌بالید و احساس غرور می‌کرد ولی کمروئی و شرم بی‌حد او در رویاروئی با دختران همسایه و فامیل او را رنج می‌داد و از این بابت همیشه مورد…

داستان کوتاه: «طاهره» – ۳

طاهره خنده نمكيني كرد و گفت: «آفرين منصور آقا، از اين حرف‌هام كه بلدي» و بعد اضافه كرد: «مي‌خوام تا خيابون‌هاي بالای شهر براي خريد برم، از تنها رفتن مي‌ترسم، دوست داري تا اونجا همراهی ام کنی». باورش نمي‌شد، فكر كرد مي‌خواهد با او شوخي كند ولي چون طاهره را جدّي و مصمّم ديد فوري…

داستان کوتاه: «طاهره» – ۴

منصور که انتظار این حرکت را نداشت دست بر دیوار مانند مجسّمه‌اي سنگی بر جاي خود خشك شد و چون موجودی هيپنوتيزم شده به‌ جاي خالي او در تاریکی خيره ماند، پس از چند لحظه بي‌اختيار و با ناباوری دست بر لب‌های خود نهاد و در حالي‌كه شيريني بوسه او را همراه با حرارت لب‌هايش…

داستان کوتاه: «طاهره» – ۵

تاریکی قیرگون شب همه جا را فرا گرفته بود و ابر سیاهی ستارگان آسمان را از دید پنهان می‌کرد. صدائی از بام‌های اطراف شنیده نمی‌شد و این خود نشان می‌داد که شب به‌نیمه نزدیک شده و همسایگان همه به‌خواب رفته‌اند. در این ‌موقع که می‌رفت تا لشگر خواب بر چشم‌های او غلبه کند صدای قژ…

داستان کوتاه: «طاهره» – ۶

بالاخره در یکی از روزها او را در بازارچه محل ديد. به ‌دنبالش راه افتاد و در فرصتي کوتاه و دوراز چشم رهگذران خود را به‌او رسانده سلام كرد. طاهره هم با خوشروئي جواب سلامش را داد. منصور پرسيد: «اين مدت كجا بودي و چرا براي خوابيدن به‌ بام نمي‌آمدي». طاهره جواب داد: «حال خاله‌ام…

تپـه سلام (برگی از دفتر خاطرات) – ۱

1کسانی که به کوههای پس قلعه رفته اند قدری بالاتر از سر بند به پهنه وسیعی که در رأس یک بلندی در کنار گذرگاه کوهنوردان قرار گرفته است، میرسند. هنگام عصر که کوهنوردان از بند یخچال و ارتفاعات پس قلعه و یا از قله توچال باز میگردند برای رفع خستگی لحظاتی چند بر روی این…

تپـه سلام (برگی از دفتر خاطرات) – ۲

سعید زهر خند دیگری زد وگفت: «هیچ میدانی که سیاوش نیز از فعالین سیاسی است و مرا خوب میشناسد زیرا مدتی با هم در یک منطقه فعالیت میکردیم». زانوهایم لرزیدن گرفت. باورم نمی شد افرادی که زمانی هم فکر و هم آرمان بوده اند و آشنائی کاملی با اصول روابط اجتماعی و خانوادگی داشته اند…

پلی میان دو نسل

روزي هنگام صحبت با يكي از دوستان شکایت می کرد: «هنگامیکه بچه بودم و روزها از مدرسه به خانه باز ميگشتم تا ميخواستم كيف و كتاب را به گوشه اي انداخته براي برداشتن قطعه اي نان و پنیر به سوي آشپزخانه بروم مادرم فوري انگشت خودرا به علامت سكوت بر لبها نهاده ميگفت: «هيس! پدرت…

شــراره – قسمت اول

(1)زائرين بهشت زهرا كه شبهاي جمعه براي خواندن فاتحه و ديدار با عزيزان از دست رفته خود به آنجا ميروند هر هفته بر سر يكي از قبرها زني نه چندان سالمند را ميبينند كه گاه آهسته و گاه با صداي بلند شیون کرده اشک می ریزد، زمانی سنگ قبر را چون طفلي شیرین در آغوش…

شــراره: قسمت دوم

زمان به سرعت ميگذشت، پس از سالی چند هر دو دارای خانواده ای پر اولاد شده بودیم، من و همسرم داراي دو دختر و يك پسر و آنها هم صاحب دو دختر و دو پسر شده بودند. افزوده شدن هزینه های زندگی و مشکلات آن سبب شده بود تا ضمن کار به تحصیل نیز ادامه…

شــراره: قسمت سوم و پایانی

او درعين حال رفتارش همچون دوران كودكي شاداب و سرزنده بود و در مجالس خانوادگي با گفتن جوك و داستانهاي شيرين حاضرين را در شادي خود شريك ميكرد. البته حالا دیگر محسن نميتوانست مانع گفتار او شود حتي اگر جوك هاي او در حد ادب هم نمی بود. با تولد اولين فرزندشان كه پسر بود…

اولیـن تجربـه

تازه گواهینامه ششم ابتدائی را گرفته و در یکی از چاپخانه های تهران که در تقاطع خیابان اکباتان و سعدی قرارداشت شروع به کار کرده بودم. صبح یکی از روزها هنگام رفتن به محل کارموقتی به اول خیابان سعدی رسیدم متوجه شدم مردم دسته دسته به طرف شمال خیابان ومیدان مخبرالدوله میروند. از یکی پرسیدم:…

گشتی در دنیای اموات

دو سال قبل که برای دیدن خانواده به ایران رفته بودم فرزند یکی از دوستان قدیمی خود را ـ که درگذشته های دور با پدرش در یک کمپانی کار می‌کردیم ـ در خیابان دیدم، خوشحال ازاین برخورد او را در آغوش گرفته پس از قدری خوش و بش از حال پدرش جویا شدم که جواب…

آشی که یک وجب روغن روش بود

احمد توی محل ما به شرارت و مردم آزاری مشهور بود. تو مدرسه هیچکدام از شاگردان و معلمین از دست او آسایش نداشتند، از آنجائی که اغلب از مدرسه فرار میکرد پس از دو سال رفوزه شدن تازه کلاس چهارم ابتدائی را تمام کرده بود. کاسبی توی محل نبود که از شرارت های او در…

«انسـان» و «شیطـان»

در احاديث آمده است كه انسان بهترين و كاملترين مخلوق خداست، از اينرو هنگامی که خداوند از كار خلقت انسان فراغت يافت به تمام فرشتگان دستور داد تا در مقابل اين مخلوق جديد به سجده درآيند. تمام فرشتگان درگاه باريتعالي بدون چون و چرا دستور خداوند را لبيك گفتند و در مقابل انسان سجده کردند….

لیونا

لیونا نیز مانند هزاران مهاجری که به‌ امید زندگی بهتر روانه کانادا می‌شوند از کشور خود فیلیپین به‌ کانادا آمد. مراحل اولیه ورود را همانند آن‌هائی‌که غیرقانونی وارد می‌شوند طی کرد و با کمک اعضای فعال کامیونیتی خود توانست کارت بهداشتی بگیرد و چون نتوانست برای مدارک تحصیلی خود قبولی گرفته وارد دانشگاه شود برای…

خانه نفرین شده

کامران عاشق خواندن داستان‌های پلیسی و جنائی بود و از خواندن داستانهای ترسناک مانند دراکولا مرد خون آشام و یا داستان‌های اسرار آمیزی که حوادث آن در قصرهای قدیمی و اطاق‌ها و راهروهای سنگی و تاریک و پله‌های پیچ درپیچ و هول‌انگیز اتفاق می‌افتاد ترس توأم با لذتی بی‌حساب سراسر وجودش را فرا می‌گرفت. هنگام…

خانه نفرین شده

از آن به ‌بعد ديگر چیزهائی ‌را که درباره ساكنين آن خانه شنيده بود برايش از مرز داستان گذشته و واقعيت پيدا كرده بود. ديگر باورش شده بود كه كساني در داخل آن خانه زندگي مي‌كنند و شب‌ها به‌قصد گرفتن بچه‌ها در آن هشتي تاریک به‌ كمين مي‌نشينند. از آن به ‌بعد روزها نيز از…

پیتزا تنوری

همه مي دانيم كه ايتاليائي ها در صنعت پيتزا و پختن انواع آن هميشه حرف اول را مي زنند و به هر كجا قدم مي گذارند بلافاصله اين صنعت را داير و گسترش مي دهند. چندی قبل از اينكه وارد كانادا شوم تصميم گٌرفتم گشتي به دور دنيا زده جاي دنج و مناسبي براي اقامت…

پیتزا تنوری قسمت دوم و پایانی

با خوردن دومین تنگ شراب سرها کم کم از باده گرم شد، يكي از دوستان کت خود را از تن خارج و در نظر داشت آن را به دسته صندلي آويزان كند ولي پيشخدمت رستوران محترمانه تذكر داد كه بهتر است آن را به جا لباسي مخصوصی كه در گوشه رستوران قرار داده بودند برده…

محّلل: قسمت اول

1حاج ابوتراب یاالله گویان از چهارچوب درب خانه که همچون کاروانسرا همیشه باز بود وارد حیاط شد و مستقیماً به سمت اطاق پنجدری زهرا خانم در انتهای حیاط رفت. از وقتی زهرا را سه طلاقه کرده بود دیگر جرأت نمی کرد شب های جمعه از او دیدن کند ولی چون مالک خانه بود به بهانه…

محّلل: قسمت دوم

وقتی زن حاجی از موضوع خبردار شد چون کوهی از آتش بر سر حاجی فرود آمد و در خانه آتش به پا کرد ولی حاجی به دروغ برای او قسم خورد که فقط زهرا را برای مدتی کوتاه صیغه کرده است و با این تدبیر مدتی آتش جنگ را در خانه خاموش نمود ولی از…

قبرستان یا دنیای مردگان

ديشب هم مثل شبهاي گذشته بچه ها كنار ديوار تنها سقّاخانه محله نشسته بودند و از هر دري سخن مي گفتند. در میان صحبت ها فوت استاد حبيب بنا پیش آمد كه هفته قبل از دنیا رفته بود. حسن يكي از بچه‌ها گفت: «چون استاد حبيب شب هنگام فوت كرد جسد او را به ‌مسجد…

محّلل: قسمت سوم و پایانی

5 زهرا از گفته های شیخ دانسته بود او فامیل و یا بستگان نزدیکی در شهر ندارد و با زرنگی خاص خود درک کرده بود که شیخ از او خوشش می آید و طعمه خوبی برای انجام منظورش می باشد لذا از زمانی که به حاجی قول داده بود محللی سر به راه پیدا کند…

معلم و دیوانه عاقل: قسمت اول

برخلاف بچه‌هائی که در کودکی از رفتن به دبستان هراس دارند از اولین روزی که پا به‌ محوطه زیبا و با صفای دبستان گذاردم عاشق آن شدم. برای کودکی که در خانه‌ای چند اطاقه، پر جمعیت و عاری از درخت و محیط سبز زندگی کرده بود و فضای قابل استفاده ای برای بازی کودکان وجود…

معلم و دیوانه عاقل: قسمت دوم

گاه از یکی از شاگردان خواب ‌آلود می‌خواستم پای تخته برود تا آن‌چه را فهمیده برای دیگران شرح دهد. این ترفند تنها برای مدت کوتاهی کارساز بود و توجه تعدادی از شاگردان را به ‌درس جلب می‌کرد ولی پس از لحظاتی چند دوباره سرها روی شانه‌ها خم می‌شد. تلاش می‌کردم تا چون دبیران گذشته خود…

معلم و دیوانه عاقل: قسمت چهارم

مادرم سری به‌ علامت موافقت تکان‌ داد وگفت: «آقای اکرمی هم همین عقیده را دارد و می‌گوید وضع روانی او بهبود یافته و برای همین هم او را موقتاَ آزاد کرده‌اند تا رفتار و برخوردش را با مردم بیازمایند.» خوشحال از این خبر گفتم: «حال که حالش بهتر شده می‌تواند اطلاعات با ارزشی در مورد…

معلم و دیوانه عاقل

در آن‌ موقع در تلویزیون فیلمی نشان می‌دادند که قهرمان فیلم اسب سیاهی بود به ‌نام «توسن» عاشق توسن بودم و جست و خیزهای او را دوست داشتم و سعی می‌کردم حرکات او را در حال دویدن تقلید و مانند او که گه‌گاه سم بر زمین می‌کوبید من نیز پا بر زمین بکوبم. در نهایت…

معلم و دیوانه عاقل

ولی علی ‌بیگی چون پی ‌برده بود که من از این ضعف جسمانی خود در مقابل شاگردان کلاس خجالت می‌کشم برای حقارت و ضربه زدن به روحیه ‌‌ام اغلب اولین نفر در کلاس بودم که برای پاسخ دادن به درس روز قبل باید پای تخته کلاس می‌رفتم و وقتی در دادن جواب درنگ می‌کردم با…

معلم و دیوانه عاقل: قسمت هفتم

مدیر دبستان که آمبولانس خبر کرده بود اطلاعاتی را که علی ‌بیگی به‌او داده بود به ‌‌شرح زیر در اختیار دکترها گذاشت: «شاگرد شروری است، تکالیف خود را خوب انجام نمی‌دهد، با معلم خود قلدری و از دستورات او سرپیچی می‌نماید» و در پایان نظر خود را این‌طور اضافه کرده بود که: «از نظر روانی…

معلم و دیوانه عاقل

با توجه به‌ توصیه وکیل از شکایت منصرف شدیم ولی نکته‌ای‌ که از آن غافل بودیم و به ‌آن توجه نکرده بودیم پرونده بیمارستان بود. زمانی ‌که با علی ‌بیگی درگیری پیدا کرده و کارم به بیمارستان کشیده شده بود. نظر به این‌که تمام گزارش‌های بیمارستان با توجه به اطلاعات اخذ شده از مدیر و…

معلم و دیوانه عاقل

شاهین که گویا با یادآوری حادثه فوق دوباره اعصابش ‌شدیداً تحت تأثیر جو آن‌ روز قرار گرفته بود از گفتن باز ماند ولی پس از چند لحظه که آرامش خود را دوباره باز یافت شروع به شرح وقایع نمود و گفت: «دنباله حادثه درست یادم نیست، تنها چیزی که در آن حالت برایم اهمیت داشت…

معلم و دیوانه عاقل

در همان حال پدر و مادرم سعی می کردند با دادن دلگرمی به من و اینکه در صورت روشن شدن موضوع می توانند راهی برای ورودم به دانشگاه پیدا کنند فکر خودکشی را از مغزم بیرون کنند. دلگرمی های فوق سبب شد تا اعتصاب غذا را بشکنم ولی اشتهائی به‌ خوردن و آشامیدن نداشتم، مسؤلین…

معلم و دیوانه عاقل: قسمت پایانی

حالا دیگر باورم شده بود که با عاقل‌ترین دیوانه در عمرم آشنا شده‌ام. او در طول شش سال عمر خود در تیمارستان وقت تلف نکرده و چیزی یافته بود که عاقلترین انسان‌ها نیز در طول عمر طولانی خود به آن نمی رسیدند. *** سال‌ها گذشت و از شاهین بی‌خبر بودم، کار روانکاوی‌ام رونق گرفته بود…

چاپ سعدی

در خیابان بوذرجمهری مقابل سقاخانه نوروزخان کوچه باریکی وجود داشت که در اواسط آن تابلوی پهنی بر سر در خانه ای دیده می شد و روی آن نوشته شده بود (چاپ سعدی). از در کـه وارد می شدی به حیاط وسیعی می رسیدی با اطاق‌هائی چند در اطراف آن که تعدادی از آن ها مختص…

بلوچستانی که من دیدم

در سال 1355 فرصتی دست داد تا از بخش دلگان در قسمت شرقی هامون جاز موریان واقع در استان بلوچستان (ایران) دیدار کنم. استان بلوچستان به‌ خصوص در اطراف جاز موریان به‌ دلیل گرمای فوق‌العاده هوا در تابستان و نقصان بارندگی (درحدود یکصد میلیمتر در سال) سرزمینی است خشک و کویری که پیشروی شن‌ های…

بلوچستانی که من دیدم

چون زمان برای بازدید منطقه محدود و کوتاه بود لذا از بلوچ‌ ها خواستیم تا صبح روز بعد در جلوی ساختمان مدرسه برای حرکت آماده باشند ولی آن‌ها‌ خواهش کردند در صورت امکان بهتر است آن ها را در مقابل کپرشان سوار کنیم». روز بعد هنگامی‌ که آن‌ ها را در مقابل کپرشان سوار می…

بلوچستانی که من دیدم

تا آن‌ زمان نه‌ دیده و نه‌ شنیده بودم که در ایران چنین روشی را برای رام کردن شترها به‌ کار برند. وقتی این مطلب را با‌ آموزگار دبستان درمیان گذاردم گفت: «همان‌ طور که مشاهده می‌ کنید بلوچ‌ ها زندگی سخت و طاقت فرسائی دراین‌ قسمت از خاک وطن دارند. گرمای طاقت‌ فرسای منطقه،…

به مناسبت هشت مارس روز جهانی زن/ كشف حجاب

در نيمروز يكي از روزهاي زيباي بهار كه آفتاب گرماي لذّت‌ بخش خود را بر درختان بلند كوچه ما مي‌ تاباند و از ميان شاخ و برگ‌های آن اشكالي سايه روشن را بر در و ديوار خانه‌های اطراف نقش مي ‌كرد مادرم در خانه را كمي باز کرد و از ميان دو لنگه در سرش…

بلوچستانی که من دیدم

قادر ضمن اصرار بر دادن اسلحه گفت: «در این‌ جا همه برای حفظ جان خود اسلحه حمل می‌ کنند، ژاندارم‌ ها نیز این‌ را می‌ دانند» و اضافه کرد: «داشتن اسلحه در این ‌جا جرم نیست، استفاده از آن در شرایط نا‌ مشروط جرم است» چون دلایل پسر کدخدا را منطقی یافتم و در عین‌…

بلوچستانی که من دیدم / حمله کفتارها

روزی که اسلحه را از پسر کدخدا گرفتم به‌ هیچ‌ وجه فکر نمی ‌کردم ممکن است زمانی مجبور به‌ استفاده از آن شوم. در شب‌ هائی که با همکارم برای حمام کردن به‌ طرف قنات می‌ رفتیم اغلب متوجه می ‌شدیم موجوداتی در اطرافمان جولان می ‌دهند، آن‌ها را نمی‌ دیدیم ولی وجود آن‌ ها…

بلوچستانی که من دیدم/ مرگ در برهوت کویر

حدود دو ماه از مأموریت ما در گلمورتی گذشته بود که ذخیره آرد‌مان به‌ اتمام رسید و نان برای خوردن نداشتیم، غذاهای کنسرو شده نیز در شرف اتمام بود، یک حلب خرمای اهدا شده از طرف کدخدای گلمورتی نیز به ته رسیده بود، ضمناً می‌ بایستی با دفترشرکت نیز تماس و آن‌ ها را در…

بلوچستانی که من دیدم/ مرگ در برهوت کویر

موقع رفتن رو به‌ همه ما کرد و گفت: «تا موقعی‌ که در این ‌منطقه کار می‌کنید مواظب سلامتی و حفظ جان خودتان باشید چون در این‌ جا خطر همیشه پشت گوشتان است، کوچک‌ ترین اشتباه ممکن است به‌ قیمت جانتان تمام شود.» روز بعد همکارم حادثه را این ‌گونه برایم شرح داد: «موقع رفتن…

معضل کیسه گندم و نیروی جاذبه زمین

در کتابها خوانده ام که نیوتون یکی از دانشمندان معروف انگلیس روزی زیر درخت سیبی نشسته بود، یک سیب از درخت جدا شده روی سرش می افتد و همین حادثه باعث می شود که او به نیروی جاذبه زمین پی ببرد و بعد ها قوانینی در مورد جاذبه زمین بنویسد. در دنباله این کشف بزرگ…

«درست» یا «نادرست»

نمي دانم چه كسي براي اولين بار به ‌اين حقيقت تلخ پي برد كه بشر «اشرف مخلوقات» است، چرا كه قدرت تشخيص و تميز دارد و قادر است خوب را از بد تشخيص دهد و دريابد چه چيزي درست و چه چیزی نادرست است. تا آن ‌جا که معلوم شده اين صفت بارز و مهم…

فریادی در نیمه شب: قسمت اول

در يكی از نيمه شب‌ های گرم تابستان كه اهالی کوچه آبشار و گذر سید ابراهیم در شرق تهران فارغ از كار روزانه تن خسته خود را در ميان تشک‌ های پنبه ‌ای روی بام رها كرده و با وزش نسيم خنكی که از دامنه ‌های البرز به‌ سوی تهران گرما زده مي‌ وزيد به‌…

فریادی در نیمه شب: قسمت دوم

کمتر کسی از قدمت بازارچه و نامی‌ که بر آن نهاده بودند اطلاع داشت. تا آن‌ جا که اهالی محل به‌ یاد می‌ آوردند بازارچه درقدیم سرپوشیده ودارای سقف بود ولی در زمان وقوع داستان ما سقفی بر روی آن دیده نمی‌ شد و حرارت و گرمای نور خورشید در تابستان و باران و برف…

فریادی در نیمه شب: قسمت سوم

در محيط كار مردی بسيار مستبد و يك‌ دنده بود كه با قدرت حوزه مديريت خودرا اداره مي‌ کرد. مقررات سفت و سختی در محدوده كار خود به‌ وجود آورده بود و كوچكترين خطا را با شديدترين عقوبت پاداش و اغلب بدون چون و چرا حكم اخراج خاطی را صادر مي ‌نمود، روابط حسنه او…

فریادی در نیمه شب: قسمت چهارم

از آن‌ جائي كه تمام حواسش متوجه شنيدن صدای راضيه و اطلاع از حضور او در آن ‌جا بود متوجه حركت آهسته موجودی ديگر نشد كه خیلی سریع از جلوی راهرو عبور کرد و خودرا پشت درختان حياط پنهان نمود. در اين‌ موقع‌ كه محمود بي‌ تاب ديدار يار به‌ انتظار باز شدن در اطاق…

فریادی در نیمه شب: قسمت پنجم

اين جمله مثل آب سردی بود كه روی سر آقای مختاری ريختند، بدون اين‌ كه به‌ كاغذ نگاه كند فهميد حق با محمود است و كار تمام مي‌ باشد. در حالي ‌كه از فرط خشم توان ايستادن نداشت ناخودآگاه با دست‌ های لرزان ساعت طلای خود را از جيب جليقه‌ اش بيرون آورد تا نگاهی…

فریادی در نیمه شب: قسمت ششم

آقای مختاری تا آن‌ جا كه مي‌ توانست مختصر و موجز شرح وقايع را برای دادستان تعريف كرد و ادامه داد: «راستش اين‌ كه من به‌ هيچ ‌وجه مايل به‌ ازدواج آن دو نبوده و نيستم و مي ‌خواهم هرطور شده جلو اين‌ كار را بگيرم، ضمناً مايلم اين مردك بی ‌تربيت كه آبروی ما…

فریادی در نیمه شب: قسمت هفتم

احمد فوراً از جا پريد و صبحانه نخورده لباس پوشید و عازم بيرون شد. سركوچه حسين را ديد كه با يك ‌نفر از اهالی صحبت مي ‌كند. از آن‌ جائی‌ که همیشه با حسین شوخی داشت جلو رفت وبا لحنی طنز از او پرسيد: «حسين آقا چی شده؟ چه خبره، مثل اين‌ كه باز هم…

فریادی در نیمه شب: قسمت هشتم

راضيه به‌ هيچ‌ وجه مشكوك نشد و خوشحال از اين که پس از سال‌ها دوری از مادر مي ‌توانست مدتی هرچند كوتاه نزد او بماند، از تصميم آقای مختاری و خانمش استقبال كرد. پدرش سال‌ها قبل درگذشته بود و مادرش به تنهائی زندگی خود را با پولی كه راضيه از تهران برايش مي ‌فرستاد اداره…

فریادی در نیمه شب: قسمت نهم

پدرش سری تكان داده و گفته بود: «آقای اصلان پور از همه اهالی محل خواسته تا هر اطلاعی راجع به‌ حوادث پيش آمده داشته باشند در اختيارش بگذارند، من فكر مي ‌كنم او مشتاق دريافت چنين خبرهائی حتی از بچه‌ ها نيز هست.» احمد از اين ‌كه مي‌ تواند خبرهای مفیدی در اختيار كارآگاه جنائی…

فریادی در نیمه شب: قسمت دهم

احمد كه به‌ سهم خود مي ‌ترسيد خشم اسد يقه او را نيز بگيرد زود از مغازه بيرون رفت و به‌ سوی قهوه خانه دوید تا همان‌ طور‌که اصغر آقا گفته بود سفارش يك چای تميز را به ‌قهوه‌چی بدهد. وقتی برگشت اثری از اسد زاغی نبود. از اصغر آقا پرسيد: «چی شد، مثل اين…

فریادی در نیمه شب: قسمت یازدهم

اهالی محل خیلی زود از بازگشت راضيه و حامله بودن او با خبر شدند و در عين حال دريافتند كه دختر آقای مختاری از پذيرفتن او خودداری کرده و او لاجرم به خانه شاطرغلام پدر محمود رفته است. حالا ديگر داستان عشق محمود و راضيه و حوادث متعددی كه در یکی دو ماه گذشته برای…

فریادی در نیمه شب: قسمت دوازدهم

اصغرآقا بی‌اختيار روی صندلی نشست و با فراست دريافت كه احمد باید خبر مهمی داشته باشد لذا با بی‌ صبری پرسيد: «پسرجون، خوب حرف بزن، بگو به ‌بينم چی دستگيرت شده.» حالا ديگر از اخم و تندخوئی صبح اصغرآقا خبری نبود و بی‌اختيار او را پسر جون خطاب مي‌ كرد ولی احمد برای اين كه…

فریادی در نیمه شب: قسمت سیزدهم

سلمان كه متوجه شد چند تا از مشتري‌ها برگشته به‌ آن‌ ها نگاه مي‌ كنند با خشم و دندان قروچه حرف اسد را قطع كرد و گفت: «خوب تمومش كن، همين كه گفتم، بهتره ديگه از جيبت درش نياری.» فكری مثل برق از كله احمد گذشت، با خود گفت: «چرا سلمان اين ‌قدر اصرارداره كه…

فریادی در نیمه شب قسمت: چهاردهم

به‌ محمود اطلاع داده بودند كه ملاقاتی دارد ولی نمي ‌دانست ملاقات كننده كيست. خوشحال بود كه مي ‌تواند از ملاقات كننده ـ هركه باشد ـ خبری درمورد راضيه به‌ گيرد. هنگامي‌ كه در اطاق ملاقات و از پشت ميله‌ ها چشمش به ‌راضيه افتاد بی‌اختيار فريادی از ناباوری و تعجب كشيد و در حالي‌…

فریادی در نیمه شب: قسمت پانزدهم

احمد كه خود را آماده كرده بود تا دوستانه و گرم با او سلام و احوالپرسی كند از اين حركت ناگهانی او جا خورد. فكر كرد حسین بايد خيلی از او دلخور باشد كه چنين روی از او بر می ‌گرداند ولی هرچه فكر كرد چيزی كه مايه دلخوری بين آن‌ ها باشد به‌ دست…

فریادی در نیمه شب: قسمت شانزدهم

در آن‌ موقع هر كس اقدس خانم را مي ‌ديد باورش نمي ‌شد كه او شغل ظريف و حساسی مثل آرايش سر و صورت خانم‌ ها را دارد و با همان دست ‌ها صورت ظریف خانم ‌ها را نوازش و آرایش می ‌کند. او پس از ادب كردن سلمان خطاب به ‌او گفت: «حالا بهتر…

فریادی در نیمه شب: قسمت هفدهم

دو هفته از ديدن راضيه پشت در خانه آقا حیدر گذشت. در این مدت احمد هنوز نتوانسته بود راز رفت و آمدهای مخفيانه آن‌ ها را كشف كند و عدم موفقیت دراین باره او را سخت رنج می ‌داد. قبلاً تصميم گرفته بود اصلان پور را ملاقات و خبر ديدن اسد و سلمان و گفتگوهای…

فریادی در نیمه شب: قسمت هجدهم

حالا سیاهی شب خیمه از روی بام‌ ها برداشته و نور خورشید که می ‌رفت تا از افق سر برآورد آسمان و فضا را به‌ خوبی روشن کرده بود. وقتی احمد و پدرش به‌ خرابه رسیدند عده‌ ای از اهالی محل در آن‌ جا جمع شده و در باره مرد مجروحی که در خرابه افتاده…

فریادی در نیمه شب: قسمت نوزدهم

احمد گفت: «یکی دیگر هم مانده و او اسد زاغی است که دست به‌ چاقوش خیلی خوبه و دل و جرئت استفاده از آن ‌را هم دارد، مضافاً این که روابط بین او و سلمان در این اواخر چندان هم خوب نبود و می‌ تواند دلیلی برای از بین بردن او باشد.» حسین سرش را…

فریادی در نیمه شب: قسمت بیستم

کارآگاه نگاهی به‌ احمد كرد و گفت: «از اين‌ كه آمدی ممنون هستم، نظر به‌ این که تو ديروز جزو اولين افرادی بودی كه جسد را در خرابه پیدا کردی خواستم چند سؤال از تو بکنم.» احمد با اشاره سرجواب داد كه برای سؤال و جواب آماده است. کارآگاه پرسيد: «صبح به ‌آن زودی برای…

فریادی در نیمه شب: قسمت بیست و یکم

احمد ضمن تأیید صحبت‌ های حسین گفت: «من ‌هم معتقدم شبحی که آن شب دیدم خیلی شبیه هیکل اسد زاغی بود.» حسین گفت: «نمی‌ دانم، شاید هم کس دیگری بوده باشد ولی تعجب این‌ جاست که چرا اقدس خانم در پلکان بام را برای او باز گذاشته بود، او می ‌توانست همکار خودرا از در…

فریادی در نیمه شب: قسمت بیست و دوم

احمد برای این‌ که پدر و مادرش نیز از غیبت او نگران نشوند به آن‌ ها می‌ گفت که شب ‌ها برای دیدن بعضی از دوستان همکلاسش به‌ خانه آن‌ ها می ‌رود و ممکن است قدری دیر بیاید، البته به ‌والدینش قول داده بود که این تأخیر از ساعت ده شب فراتر نرود. چند…

فریادی در نیمه شب: : قسمت بیست و سوم

بدون این‌ که به‌ عقب بنگرد آهسته و بی ‌صدا خود را به ‌لبه بام مشرف به‌ حیاط خانه رساند و نگاهی سریع به‌ پنجره اطاق‌ ها انداخت. با دیدن روشنائی کمی که از پشت پرده یکی از پنجره‌ ها بیرون می‌ آمد حدس زد اقدس خانم و دوستانش باید در آن اطاق باشند. با…

فریادی در نیمه شب: قسمت بیستم و چهارم

در حالی که مرد احمد را به‌ طرف یکی از اطاق‌ ها می ‌برد، اقدس خانم نگاهی سریع به‌ سرتاسر کوچه انداخت و پس از اطمینان از این‌ که کسی متوجه آن‌ ها نشده در را بست و به‌ دنبال آن‌ ها وارد اطاق شد و به‌ مرد گفت: «خیالت راحت باشد، کسی در کوچه…

فریادی در نیمه شب: بیست و پنجم

ستار تأکید کرد: «می‌ خواهی من با تو بیایم تا اگر اتفاقی افتاد کمکت کنم.» اقدس خانم پاسخ داد: «نه، بهتر است این کار را به ‌تنهائی انجام دهم» و برای این‌ که خیال او را از هر جهت راحت کرده باشد گفت: «برو، فردا در خانه ساغر تو را خواهم دید.» در این‌ موقع…

فریادی در نیمه شب: قسمت بیستم و ششم

کارآگاه لبخندی زد و به‌ احمد گفت که نگران نباشد چون به‌ زودی همه آن‌ ها را دستگیر خواهند نمود. سپس از جای برخاست و به‌ اطاق دیگر رفت. احمد می‌ شنید که به‌ افسران همراهش دستوراتی می‌ دهد. وقتی دوباره به ‌اطاق برگشت به‌ احمد گفت: «دستور دادم خانه اقدس خانم را در محاصره…

فریادی در نیمه شب: بیست و هفتم

تصور این موضوع تا اندازه ‌ای ‌‌اعصاب او را آرام کرد. بقچه را زیر بغل زد و چادر را نیز به ‌سر کشید و با قوت قلب و اعتماد به ‌نفسی که از موفقیت در کارش یافته بود به ‌سمت در خانه رفت، آن ‌را گشود و محکم و قویدل قدم در کوچه گذاشت. روز…

فریادی در نیمه شب: بیست و هشتم

اقدس خانم مدتی سعی کرد تا خود را در ربودن جواهرات خانم و آقای مختاری و موضوع قتل‌ ها بی‌گناه جلوه دهد ولی چون دزدی او در سرقت جواهرات دختر مختاری آشکار شده بود و کارآگاه اصلان پور کلیدهای خانه و جعبه ‌های جواهرات را از داخل بقچه او به ‌دست آورده بود، او را…

فریادی در نیمه شب: بیست و نهم

راز قتل خانواده مختاری هنوز روشن نشده بود و کسی از نتیجه تحقیقات اداره آگاهی خبر نداشت تا ‌این‌که در یکی از روزها مردی با کت و شلوار و کلاه شاپو که مخصوص کارمندان دولت بود برای اصلاح سر و صورت وارد مغازه او شد. اصغرآقا فوری او را شناخت که از بازجویان اداره آگاهی…

فریادی در نیمه شب: قسمت پایانی

اسد فوری یکی توی سر سلمان زده می‌گوید: «خوب خر دیوانه ببین‌ کلید‌ها را کجا می‌گذارد، بردار و بیار، با هم جواهرات را برداشته می‌فروشیم و کلی پول به‌جیب می‌زنیم.» سلمان جواب می‌دهد: «اگر مادرم بفهمد که من کلیدها را برداشته‌ام کارم ساخته است.» اسد می‌گوید: «نمی‌گذاریم او بفهمد، کلیدها را بیاور من می‌دهم از…

موش ها و آدم ها: قسمت اول

موش هاي خانگي قرن هاست که يكي از پا برجا ترين ساكنان محلات قديمي تهران هستند ولی از آن جائی که اجازه زندگی آزاد بر روی زمین را نداشته اند به ناچار با ايجاد حفره هائی وسیع در زیر پوسته زمین برای خود خانه و مأوا ساخته و یک زندگی غار مانند را برای خود…

موش ها و آدم ها: قسمت دوم

روزي در حياط خانه بازي مي كردم، ناگهان صداي مادرم را از داخل اطاق شنيدم كه با صدای بلند مي گفت: «الله اكبر، الله اكبر» وقتي وارد اطاق شدم او را بر سر سجّاده نماز ايستاده ديدم كه با انگشت خود سجّاده را نشان مي دهد و مي گوید: « الله اكبر، الله اكبر.» فكـر…

موش ها و آدم ها: قسمت سوم و پایانی

براي ريختن قير مذاب شب را انتخاب كردند زيرا این تصور وجود داشت که موش ها درشب خواب هستند و امكان فرار ندارند. آن شب ما را هم به خانه فاميل فرستادند تا هنگام كار مزاحمتی برای کارگران ایجاد نکنیم. به طوري كه بعداَ مطلع شدم قير مذاب را قبلا آماده كرده و همزمان از…

موش ها و آدم ها (2): قسمت اول

هنگامی که قسمتی از داستان موشها و آدمها را چاپ کرده بودم ایمیلی از یکی از خوانندگان به دستم رسید که نوشته بود در یکی از روزنامه های تهران خوانده که: «شمار موش های تهران پنج برابر شده است.» با این که در دوران کودکی تماس بسیار نزدیک و ملموسی با موش های تهران داشتم…

داستان كرسی و «شيرينی آشتی كنان»

مدتی بود که پدر و مادر با هم قهر بودند و حرف نمي ‌زدند، هر وقت هم پدر سؤالي از مادر مي ‌كرد جز يك بله و يا نه جوابي نمي شنيد. بیش از شش سال نداشتم و فكر مي ‌كردم تنها بچه‌ ها هستند كه اغلب با هم قهر مي‌ كنند و حرف نمي…

جرقه های امید در ناامیدی

آن روز هنگامی که عازم محل کارم بودم از خوشحالی سر از پا نمی شناختم. از یک جهت شاد بودم که در کنکوردانشگاه قبول شده ام و از طرف دیگر نگران این بودم که با رفتن به دانشگاه باید کارم را ترک کنم و یافتن کار جدید کار ساده ای نبود و با به وجود…

سمفونی های نیمه شب: قسمت اول

چند سال قبل عموی خانمم که ما او را خان عمو می نامیم برای دیدن ما به کانادا آمده بود. در یکی از روز ها که صحبت از درندگی سگ های پیت بال در کانادا بود و دانست قرار است طبق قانون از نگه داری آن ها درخانه ها و گرداندن در سطح شهر جلوگیری…

سمفونی های نیمه شب: قسمت دوم و پایانی

خان عمو خندید و گفت: «جان دلم اگر صبر کنی به آن جا هم می رسیم» و چنین ادامه داد: «این وضع مشقت بار سال ها و سال ها برای سگ ها ادامه داشت تا این که بعضی از سگ های جسور و گرسنه که برای سیر کردن شکم خود هر از گاه مخفیانه به…

روضه خوان نابينا

ده سالم بود كه با خانواده ام در يكي از محلات قديمي تهران در خانه ای که متعلق به یک آخوند بود زندگي مي كرديم، آخوند صاحبخانه پيرمردي بود سيّد و نابينا كه او هم به اتفاق همسر و دخترش که پسری همسن و سال من داشت، در همان خانه زندگی می کردند. شغل پيرمرد…

«گود يخچال» – قسمت اول

در دنیای امروز که در اکثر نقاط کشور حتی روستاهای دوردست يخچال های برقي وجود دارد و مردم می توانند ضمن حفظ و نگهداري مواد غذائي در یخچال از قسمت یخ ساز آن نیز یخ های بلوری به قطعات كوچك و بزرگ تهیه کنند هیچگاه به یاد نمی آورند که در زمان های گذشته برای…