haji
sadegh

حاجی آقا – 1

صادق هدایت- حاجی آقا به عادت معمول، بعد از آن ‌که عصازنان یک چرخ دور حیاط زد و همه‌چیز را با نظر تیزبین خود ورانداز کرد و دستورهایی داد و ایرادهایی از اهل خانه گرفت، عبای شتری نازک خودش را از روی تخت برداشت و سلانه سلانه دالان دراز تاریکی را پیمود و وارد هشتی…

sadegh

حاجی آقا – 2

ـ فردا صبح، روز بد نبینی، همین‌که مرحوم ابوی خبردار شد، یک دده سیاه داشتیم، اسمش گلعذار بود، انداختن گردن اون. داد آنقدر چوبش زدند که خون قی کرد و مرد. اما من مقر نیامدم، کسی هم نفهمید که من بودم. پشتش هم اسهال خونی شدم و تو رختخواب خوابیدم. (توی دستمال فین پرصدایی کرد)….

haji

حاجی آقا – 3

بعد از فوت مرحوم ابوی مردم چشمشان به منه/ البته توقع دارند. دیروز حجةالشریعه آخوند محل ـ که شخص شریفی است ـ پیش من بود. می‌گفت: والله من چهل ساله آخوند محل هستم. آن قدر که مردم به شما اعتقاد دارند به من ندارند. من که نمی‌توانم مال صغیر را زیر و رو بکنم. یک…

hajiagha

حاجی آقا – ۴

حاجی مثل این که از حرف خودش پشیمان شده لبش را جمع کرد و به فکر فرو رفت. نی قلیان را زیر لب گذاشت چند تا پک زد. بعد سرش را بلند کرد و گفت: ـ مراد! ـ بله قربان! ـ گل محمد شوفر این جا نیامد؟ ـ نخیر آقا من ندیدمش. ـ این مرتیکه…

hajiagha

حاجی آقا – ۵

ـ قوچ علی بک که حالا تو شهربانیه. ـ دوام الوزاره سر خود را به علامت تصدیق تکان داد. حاجی گفت: ـ بله، من مخصوصا توصیه کردم که اگر بخواهد این زمزمه ها و اغتشاش ها و بی عدالتی ها تو لرستان بخوابه، باید فلانی را که سابقه ممتدی در این امور داره، به آن…

book

حاجی آقا – ۶

آقای مزلقانی! بفرمایید اینجا. (او هم در حالی که روزنامه مچاله ای در دست داشت رفت پهلوی حاجی نشست.) حاجی: خوب، بفرمایید از دنیا چه خبر؟ ـ افق سیاست بین المللی سخت تیره و تار است. عواقب وخیم جنگ را کسی نمی تواند پیش بینی بکند. حاجی در حالی که تسبیح می انداخت از ترس…

book1

حاجی آقا – ۷

حاجی ابوتراب در ماه ذیحجه، شب عید قربان حاجی و حاجی زاده به دنیا آمده بود. اگرچه هشتاد و نه سال از عمرش می گذشت و یادگار زمان ناصرالدین شاه بود، اما نسبت به سنش هنوز شکسته نشده بود و خیلی جوانتر نمود می کرد. قیافه او با وقار و حق به جانب بود: کله…

book1

حاجی آقا – ۸

حاجی شهرت داده بود که کتاب اخلاقی در دست تالیف دارد، اما کسی را سراغ نداشت که اینکار را مفت و مسلم برای او انجام بدهد. به علاوه ادعای ادبی هم داشت و بزرگترین فیلسوف عالم به نظرش گوستاو لوبون بود که زیاد اسمش را شنیده بود و ترجمه غلط کتابش را مجانا به او…

Haji

حاجی آقا – ۹

اما از همه مهمتر، دلبستگی حاجی به پول بود. پول معشوق و درمان و مایه لذت و وحشت او بود و یگانه مقصودش در زندگی به شمار می رفت. از اسم پول، صدای پول و شمارش پول دل حاجی غنج می زد و بی تاب می شد. او پول را برای پول بودنش دوست داشت…

haji

حاجی آقا – ۱۰

(حاجی به کیومرث می گفت:) «مملکت ما امروز محتاج این جور آدمهاست، باید مرد روز شد. اعتقاد و مذهب و اخلاق و این حرفها همه دکانداری است؛ اما باید تقیه کرد، چون در نظر عوام مهمه، برای مردم اعتقاد لازمه، باید به آنها پوزه بند زد وگرنه اجتماع یک لانه افعی است، هر کجا دست…

haji

حاجی آقا – ۱۱

همانطور که باستان شناس در مقابل آثار کهن به نظر احترام می نگرد، مردم هم به ریخت و هیکل و افکار حاجی آقا که مظهر دوره ارزانی و قلدری بود احترام می گذاشتند. همه او را متنفذ می دانستند و از او حساب می بردند و به جانش قسم می خوردند. اغلب وصیت نامه و…

haji

حاجی آقا – ۱۲

ـ آقـا، آدم، آه و دمـه، ناخوشی بد چیزیه، آدمو می تراشونه. ـ مراد، چند وقته که همه اش به فکر آن دنیا می افتم، به، چه می دانم؟ آدم پیر میشه، بنیه اش میره، اوخ، اوخ، مراد، من نمیخوام به این زودی بمیرم! بچه هایم یتیم و بیکس بشند، هنوز وجودم برای مملکت لازمه….

hajiagha

حاجی آقا – ۱۳

(ادامه قسمت قبل، حاجی همچنان از درد بواسیر رنج می برد): اگر این کار را با مهارت انجام بدید، من مطمئنم که معامله سر می گیره، و همان روز عصر پانصد تومن را بنگی خواهم کرد، اوف، اوف! گل و بلبل که تا حدی حاجی را می شناخت، تعجب کرد که کار او تا این…

book1

حاجی آقا – ۱۵

(ادامه صحبت ها در هشتی خانه حاجی): ـ برای ما چه فرقی می کنه، ما که اسکناس نگه نمی داریم، وانگهی زمان رضاشاه هم بیلان بانک چهار مرتبه عوض می شد. ـ این قائد عظیم الشان که همه هستی مملکت را بالا کشید، جواهرات سلطنتی را دزدید و عتیقه ها را با خودش برد، حالا…

haji

حاجی آقا – ۱۴

«حاجی آقا» از مشهورترین آثار نویسنده شهیر ایرانی صادق هدایت است. چاپ و انتشار این اثر معمولا در ایران ممنوع و یا بسیار سخت بوده. هدایت در این اثر، داستان کسانی را تعریف می کند که برای رسیدن به خواسته های خـود پـا بـر روی ارزش هـای اخلاقـی و اجتماعـی می گذارند، اما در ظاهر…

haji

حاجی آقا– ۱۶

(ادامه صحبت های دوام الوزاره): خیلی چیزهای دیگر هم می گفت که: «این جا وطن دزدها و قاچاقچی ها و زندان مردمانش است. هر چه این مادر مرده میهن را بزک بکنند و سرخاب سفیداب بمالند و توی بغل یک آلکاپون بیاندازند، دیگر فایده ندارد؛ چون علائم تعفن و تجزیه از سر و رویش می…

Haji

حاجی آقا – ۱۷

(حاجی به صحبت هایش ادامه می دهد): اوف، اوف، خب، آلمان برای یک منظور و حقیقت عالی می جنگه، اما یکی نیست بپرسه اینها برای چی می جنگند؟ همه اش میگند کارگر و این بیچاره ها را به کشتن میدند. من اصلا دستم نمک نداره، برید از رعیت ها بپرسیـد! آنقدر که من با آنها…

haji

حاجی آقا– ۱۸

حاجی این جمله را با لحن اندوهناکی گفت بعد دست کرد ساعت طلای بزرگی را از جیب جلذقه اش درآورد و نگاه کرد و گفت: مراد! مراد (از توی دالان آمد): بله قربان. ـ الان میری دنبال حجت الشریعه، من کار واجبی باهاش دارم، هر جا بود، پیداش کن و بیارش! ـ چشم! مراد به…

hajiagha

حاجی آقا – ۱۹

حاجی رنگش کبود شده بود و ماتش زده بود، به طوری که درد ناخوشی را حس نمی کرد. منادی الحق بلند شد و در کوچه را به هم زد و رفت. حاجی با صدای خفه ای گفت: آهای مراد، هوار، به دادم برسید. مثل این بود که انعکاس صدای خودش را شنید. همه جا ساکت…

hajiagha

حاجی آقا – ۲۰

(حاجی) دستمال را برداشت و دماغ محکمی گرفت: مقصودم اینه که لپ مطلب را به شما بگم، تا چشم و گوشتان باز بشه و دانسته اقدام بکنید! قدیمی ها همه اینها را می دانستند. پس مردم باید گشنه و محتاج و بیسواد و خرافی بمانند، تا مطیع ما باشند! اگر بچه فلان عطار درس خواند،…

haji

حاجی آقا – ۲۱

(حاجی بعد از دادن چک به حجت الشریعه گفت: ) ـ اشتباه نکنید، این پول را «انجمن» تصویب کرده و باید به مصرف تبلیغات برسه. از این قرار فردا صبح به طرف ارومیه حرکت می کنید، فهمیدید؟ البته تا ممکنه در مخارج باید امساک کرد و هر وقت پول لازم شد، اوخ، اوخ، هر وقت…

haji

حاجی آقا – ۲۲

(بعد از عمل جراحی بواسیر، در عالم کابوس و برزخ) حاجی آقا از جا در رفت: زنیکه بی حیا سوزمانی، خفه شو، لال شو، آبروم پیش در و همسایه ها رفت. پدرسوخته ها، سلیطه ها، یالا از خونه من برید، گورتان را گم کنید، برید! جوش و جلای حاجی بیهوده بود. به علاوه آبرویش پیش…