داستان کوتاه

داستان کوتاه: «طاهره» – ۶

بالاخره در یکی از روزها او را در بازارچه محل ديد. به ‌دنبالش راه افتاد و در فرصتي کوتاه و دوراز چشم رهگذران خود را به‌او رسانده سلام كرد. طاهره هم با خوشروئي جواب سلامش را داد. منصور پرسيد: «اين مدت كجا بودي و چرا براي...

داستان کوتاه: «طاهره» – ۵

تاریکی قیرگون شب همه جا را فرا گرفته بود و ابر سیاهی ستارگان آسمان را از دید پنهان می‌کرد. صدائی از بام‌های اطراف شنیده نمی‌شد و این خود نشان می‌داد که شب به‌نیمه نزدیک شده و همسایگان همه به‌خواب رفته‌اند. در این...

داستان کوتاه: «طاهره» – ۳

طاهره خنده نمكيني كرد و گفت: «آفرين منصور آقا، از اين حرف‌هام كه بلدي» و بعد اضافه كرد: «مي‌خوام تا خيابون‌هاي بالای شهر براي خريد برم، از تنها رفتن مي‌ترسم، دوست داري تا اونجا همراهی ام کنی».باورش نمي‌شد، فكر كرد...

داستان کوتاه: «طاهره» – ۲

این‌همه باعث شده بود تا او از هر نظر مورد احترام و تحسین اهالی محل و فامیل و بستگان خود باشد. او از این بابت به‌ خود می‌بالید و احساس غرور می‌کرد ولی کمروئی و شرم بی‌حد او در رویاروئی با دختران همسایه و فامیل او را رنج...

داستان کوتاه: «طاهره» – ۱

۱دیدار غیر منتظرهآن ‌روز غروب مثل روزهای گذشته منصور لحاف چهل تکه‌ای را که مادرش تازه برایش دوخته بود زیر بغل زد و از پله‌های بام بالا رفت تا بستر خود را روی بام پهن کند. او این‌کار را هر‌ روز غروب انجام می‌داد تا بستر...

داستان کوتاه: ازدواج از راه دور – ۲

جرج خنديد و گفت: «تو آدم خوشبختي هستی چون كه اندرزهای پدرت را هميشه به خاطر داری و مطمئنم که حتماً آنرا به كار ميبندی، مثل اينكه منهم ناچارم از اندرز پدر تو پيروی كرده راجع به کاری که در پیش دارم بيشتر فكر كنم».آن روز ديگر...

داستان کوتاه: ازدواج از راه دور – ۱

هنگامي كه با معرفي يكي از مؤسسات آموزشي كانادا براي استخدام در آزمايشگاه شركت (A) رفته بودم با جورج سرپرست آزمایشگاه آشنا شدم. درخواست من پس از رؤيت رئيس شركت براي ارزشيابي و مصاحبه براي او فرستاده شده بود.اين اولين مصاحبه...

داستان کوتاه: پیتزا دلیوری – قسمت آخر

آن خانم سفارش را گرفت و یک اسکناس پنجاه دلاری در دستم نهاد، پنج دلار به ‌او دادم و چون خواستم دو دلار ديگر به ‌او بدهم متوجّه شدم پول خرد در جيب ندارم لذا از آن خانم خواستم تا چنان‌چه پول خرد در خانه دارد بياورد تا با او...

داستان کوتاه: نوروز و بهار

عمو نوروز پیر ما در راه است، همین روزهاست که بهار با تمام صلابت خود از راه میرسد و دشت و دمن را پر از شکوفه گلهای رنگارنگ میکند. بوی گل اقاقیا از همه جا استشمام میشود. باد بهاری درختان لخت و سرما زده را تکان می‌دهد تا از...

داستان کوتاه: پیتزا دلیوری – ۲

ابتدا هيچ‌گونه شکی به‌كارش نكردم و چون دوست او در كنارم ايستاده بود فكر كردم رفيقش به ‌زودي با كارت اعتباري باز مي‌گردد ولي چون زماني بيش از انتظار گذشت و آن شخص نيامد نگران شدم و از دوستش علت تأخير را سؤال كردم.آن مرد...

داستان کوتاه: پیتزا دلیوری – ۱

یکی از مشاغلی‌ که اغلب مهاجرین در بدو ورودشان به‌کانادا ـ و قبل از یافتن کاری دائم ـ به‌آن می‌پردازند دلیوری پیتزا و یا رانندگی تاکسی است. البته رانندگی تاکسی به‌ دلیل مشکلاتی چند از قبیل شناسائی شهر و یا امتحان...

داستان کوتاه: سقّا خانه

چسبيده به ديوار بقّالي پشت خانه استاد حبیب بنا سقّاخانه‌اي بود كه گهگاه اهالي محل به ‌عنوان نذر و نياز يك يا چند شمع در آن روشن مي‌كردند و در همان حال با حالتی ملتسمانه و محزون از ائمه اطهار و يا حضرت عباس ـ كه او را...

داستان کوتاه: چمدانی با طناب زرد – ۲

دوباره وضع خودمان را توضيح دادم ولي او با ناباوري پرسيد: «اگر به ‌شما اجازه ورود داده بودند بايد در پاسپورتتان مهر مي ‌زدند در صورتي ‌كه من مهری در پاسپورت های شما نمي بينم» و چون نهايتاً دلايل ما را قانع كننده ندانست با...

داستان کوتاه: چمدانی با طناب زرد – 1

سالن فرودگاه استانبول از مسافريني كه بليط در دست هراسان و نگران به ‌دنبال گيشه پرواز خود مي ‌گشتند موج مي ‌زد. با هر مسافر كوهي از چمدان در ارابه‌هاي دستي به ‌اين ‌طرف و آن ‌طرف كشيده مي ‌شد. هركدام از مسافرین سعي مي‌...