داستان کوتاه

«درست» یا «نادرست»

نمي دانم چه كسي براي اولين بار به ‌اين حقيقت تلخ پي برد كه بشر «اشرف مخلوقات» است، چرا كه قدرت تشخيص و تميز دارد و قادر است خوب را از بد تشخيص دهد و دريابد چه چيزي درست و چه چیزی نادرست است. تا آن ‌جا که معلوم شده اين صفت...

معضل کیسه گندم و نیروی جاذبه زمین

در کتابها خوانده ام که نیوتون یکی از دانشمندان معروف انگلیس روزی زیر درخت سیبی نشسته بود، یک سیب از درخت جدا شده روی سرش می افتد و همین حادثه باعث می شود که او به نیروی جاذبه زمین پی ببرد و بعد ها قوانینی در مورد جاذبه زمین...

بلوچستانی که من دیدم/ مرگ در برهوت کویر

حدود دو ماه از مأموریت ما در گلمورتی گذشته بود که ذخیره آرد‌مان به‌ اتمام رسید و نان برای خوردن نداشتیم، غذاهای کنسرو شده نیز در شرف اتمام بود، یک حلب خرمای اهدا شده از طرف کدخدای گلمورتی نیز به ته رسیده بود، ضمناً می‌...

بلوچستانی که من دیدم / حمله کفتارها

روزی که اسلحه را از پسر کدخدا گرفتم به‌ هیچ‌ وجه فکر نمی ‌کردم ممکن است زمانی مجبور به‌ استفاده از آن شوم. در شب‌ هائی که با همکارم برای حمام کردن به‌ طرف قنات می‌ رفتیم اغلب متوجه می ‌شدیم موجوداتی در اطرافمان جولان...

بلوچستانی که من دیدم

قادر ضمن اصرار بر دادن اسلحه گفت: «در این‌ جا همه برای حفظ جان خود اسلحه حمل می‌ کنند، ژاندارم‌ ها نیز این‌ را می‌ دانند» و اضافه کرد: «داشتن اسلحه در این ‌جا جرم نیست، استفاده از آن در شرایط نا‌ مشروط جرم است» چون...

به مناسبت هشت مارس روز جهانی زن/ كشف حجاب

در نيمروز يكي از روزهاي زيباي بهار كه آفتاب گرماي لذّت‌ بخش خود را بر درختان بلند كوچه ما مي‌ تاباند و از ميان شاخ و برگ‌های آن اشكالي سايه روشن را بر در و ديوار خانه‌های اطراف نقش مي ‌كرد مادرم در خانه را كمي باز کرد و...

بلوچستانی که من دیدم

تا آن‌ زمان نه‌ دیده و نه‌ شنیده بودم که در ایران چنین روشی را برای رام کردن شترها به‌ کار برند. وقتی این مطلب را با‌ آموزگار دبستان درمیان گذاردم گفت: «همان‌ طور که مشاهده می‌ کنید بلوچ‌ ها زندگی سخت و طاقت فرسائی...

بلوچستانی که من دیدم

چون زمان برای بازدید منطقه محدود و کوتاه بود لذا از بلوچ‌ ها خواستیم تا صبح روز بعد در جلوی ساختمان مدرسه برای حرکت آماده باشند ولی آن‌ها‌ خواهش کردند در صورت امکان بهتر است آن ها را در مقابل کپرشان سوار کنیم». روز بعد...

بلوچستانی که من دیدم

در سال 1355 فرصتی دست داد تا از بخش دلگان در قسمت شرقی هامون جاز موریان واقع در استان بلوچستان (ایران) دیدار کنم. استان بلوچستان به‌ خصوص در اطراف جاز موریان به‌ دلیل گرمای فوق‌العاده هوا در تابستان و نقصان بارندگی...

چاپ سعدی

در خیابان بوذرجمهری مقابل سقاخانه نوروزخان کوچه باریکی وجود داشت که در اواسط آن تابلوی پهنی بر سر در خانه ای دیده می شد و روی آن نوشته شده بود (چاپ سعدی). از در کـه وارد می شدی به حیاط وسیعی می رسیدی با اطاق‌هائی چند در...

معلم و دیوانه عاقل: قسمت پایانی

حالا دیگر باورم شده بود که با عاقل‌ترین دیوانه در عمرم آشنا شده‌ام. او در طول شش سال عمر خود در تیمارستان وقت تلف نکرده و چیزی یافته بود که عاقلترین انسان‌ها نیز در طول عمر طولانی خود به آن نمی رسیدند. *** سال‌ها گذشت و از...

معلم و دیوانه عاقل

در همان حال پدر و مادرم سعی می کردند با دادن دلگرمی به من و اینکه در صورت روشن شدن موضوع می توانند راهی برای ورودم به دانشگاه پیدا کنند فکر خودکشی را از مغزم بیرون کنند. دلگرمی های فوق سبب شد تا اعتصاب غذا را بشکنم ولی...

معلم و دیوانه عاقل

شاهین که گویا با یادآوری حادثه فوق دوباره اعصابش ‌شدیداً تحت تأثیر جو آن‌ روز قرار گرفته بود از گفتن باز ماند ولی پس از چند لحظه که آرامش خود را دوباره باز یافت شروع به شرح وقایع نمود و گفت: «دنباله حادثه درست یادم نیست،...

معلم و دیوانه عاقل

با توجه به‌ توصیه وکیل از شکایت منصرف شدیم ولی نکته‌ای‌ که از آن غافل بودیم و به ‌آن توجه نکرده بودیم پرونده بیمارستان بود. زمانی ‌که با علی ‌بیگی درگیری پیدا کرده و کارم به بیمارستان کشیده شده بود. نظر به این‌که تمام...

معلم و دیوانه عاقل: قسمت هفتم

مدیر دبستان که آمبولانس خبر کرده بود اطلاعاتی را که علی ‌بیگی به‌او داده بود به ‌‌شرح زیر در اختیار دکترها گذاشت: «شاگرد شروری است، تکالیف خود را خوب انجام نمی‌دهد، با معلم خود قلدری و از دستورات او سرپیچی می‌نماید» و...

معلم و دیوانه عاقل

ولی علی ‌بیگی چون پی ‌برده بود که من از این ضعف جسمانی خود در مقابل شاگردان کلاس خجالت می‌کشم برای حقارت و ضربه زدن به روحیه ‌‌ام اغلب اولین نفر در کلاس بودم که برای پاسخ دادن به درس روز قبل باید پای تخته کلاس می‌رفتم و...

معلم و دیوانه عاقل

در آن‌ موقع در تلویزیون فیلمی نشان می‌دادند که قهرمان فیلم اسب سیاهی بود به ‌نام «توسن» عاشق توسن بودم و جست و خیزهای او را دوست داشتم و سعی می‌کردم حرکات او را در حال دویدن تقلید و مانند او که گه‌گاه سم بر زمین...

معلم و دیوانه عاقل: قسمت چهارم

مادرم سری به‌ علامت موافقت تکان‌ داد وگفت: «آقای اکرمی هم همین عقیده را دارد و می‌گوید وضع روانی او بهبود یافته و برای همین هم او را موقتاَ آزاد کرده‌اند تا رفتار و برخوردش را با مردم بیازمایند.» خوشحال از این خبر گفتم:...

معلم و دیوانه عاقل: قسمت دوم

گاه از یکی از شاگردان خواب ‌آلود می‌خواستم پای تخته برود تا آن‌چه را فهمیده برای دیگران شرح دهد. این ترفند تنها برای مدت کوتاهی کارساز بود و توجه تعدادی از شاگردان را به ‌درس جلب می‌کرد ولی پس از لحظاتی چند دوباره سرها...

معلم و دیوانه عاقل: قسمت اول

برخلاف بچه‌هائی که در کودکی از رفتن به دبستان هراس دارند از اولین روزی که پا به‌ محوطه زیبا و با صفای دبستان گذاردم عاشق آن شدم. برای کودکی که در خانه‌ای چند اطاقه، پر جمعیت و عاری از درخت و محیط سبز زندگی کرده بود و...

محّلل: قسمت سوم و پایانی

5 زهرا از گفته های شیخ دانسته بود او فامیل و یا بستگان نزدیکی در شهر ندارد و با زرنگی خاص خود درک کرده بود که شیخ از او خوشش می آید و طعمه خوبی برای انجام منظورش می باشد لذا از زمانی که به حاجی قول داده بود محللی سر به راه...

قبرستان یا دنیای مردگان

ديشب هم مثل شبهاي گذشته بچه ها كنار ديوار تنها سقّاخانه محله نشسته بودند و از هر دري سخن مي گفتند. در میان صحبت ها فوت استاد حبيب بنا پیش آمد كه هفته قبل از دنیا رفته بود. حسن يكي از بچه‌ها گفت: «چون استاد حبيب شب هنگام فوت...

محّلل: قسمت دوم

وقتی زن حاجی از موضوع خبردار شد چون کوهی از آتش بر سر حاجی فرود آمد و در خانه آتش به پا کرد ولی حاجی به دروغ برای او قسم خورد که فقط زهرا را برای مدتی کوتاه صیغه کرده است و با این تدبیر مدتی آتش جنگ را در خانه خاموش نمود ولی...

محّلل: قسمت اول

1حاج ابوتراب یاالله گویان از چهارچوب درب خانه که همچون کاروانسرا همیشه باز بود وارد حیاط شد و مستقیماً به سمت اطاق پنجدری زهرا خانم در انتهای حیاط رفت.از وقتی زهرا را سه طلاقه کرده بود دیگر جرأت نمی کرد شب های جمعه از او...

پیتزا تنوری قسمت دوم و پایانی

با خوردن دومین تنگ شراب سرها کم کم از باده گرم شد، يكي از دوستان کت خود را از تن خارج و در نظر داشت آن را به دسته صندلي آويزان كند ولي پيشخدمت رستوران محترمانه تذكر داد كه بهتر است آن را به جا لباسي مخصوصی كه در گوشه رستوران...

پیتزا تنوری

همه مي دانيم كه ايتاليائي ها در صنعت پيتزا و پختن انواع آن هميشه حرف اول را مي زنند و به هر كجا قدم مي گذارند بلافاصله اين صنعت را داير و گسترش مي دهند.چندی قبل از اينكه وارد كانادا شوم تصميم گٌرفتم گشتي به دور دنيا زده جاي...

خانه نفرین شده

از آن به ‌بعد ديگر چیزهائی ‌را که درباره ساكنين آن خانه شنيده بود برايش از مرز داستان گذشته و واقعيت پيدا كرده بود. ديگر باورش شده بود كه كساني در داخل آن خانه زندگي مي‌كنند و شب‌ها به‌قصد گرفتن بچه‌ها در آن هشتي تاریک...

خانه نفرین شده

کامران عاشق خواندن داستان‌های پلیسی و جنائی بود و از خواندن داستانهای ترسناک مانند دراکولا مرد خون آشام و یا داستان‌های اسرار آمیزی که حوادث آن در قصرهای قدیمی و اطاق‌ها و راهروهای سنگی و تاریک و پله‌های پیچ درپیچ و...

لیونا

لیونا نیز مانند هزاران مهاجری که به‌ امید زندگی بهتر روانه کانادا می‌شوند از کشور خود فیلیپین به‌ کانادا آمد. مراحل اولیه ورود را همانند آن‌هائی‌که غیرقانونی وارد می‌شوند طی کرد و با کمک اعضای فعال کامیونیتی خود...

«انسـان» و «شیطـان»

در احاديث آمده است كه انسان بهترين و كاملترين مخلوق خداست، از اينرو هنگامی که خداوند از كار خلقت انسان فراغت يافت به تمام فرشتگان دستور داد تا در مقابل اين مخلوق جديد به سجده درآيند. تمام فرشتگان درگاه باريتعالي بدون چون...

آشی که یک وجب روغن روش بود

احمد توی محل ما به شرارت و مردم آزاری مشهور بود. تو مدرسه هیچکدام از شاگردان و معلمین از دست او آسایش نداشتند، از آنجائی که اغلب از مدرسه فرار میکرد پس از دو سال رفوزه شدن تازه کلاس چهارم ابتدائی را تمام کرده بود.کاسبی توی...

گشتی در دنیای اموات

دو سال قبل که برای دیدن خانواده به ایران رفته بودم فرزند یکی از دوستان قدیمی خود را ـ که درگذشته های دور با پدرش در یک کمپانی کار می‌کردیم ـ در خیابان دیدم، خوشحال ازاین برخورد او را در آغوش گرفته پس از قدری خوش و بش از حال...

اولیـن تجربـه

تازه گواهینامه ششم ابتدائی را گرفته و در یکی از چاپخانه های تهران که در تقاطع خیابان اکباتان و سعدی قرارداشت شروع به کار کرده بودم. صبح یکی از روزها هنگام رفتن به محل کارموقتی به اول خیابان سعدی رسیدم متوجه شدم مردم دسته...

شــراره: قسمت سوم و پایانی

او درعين حال رفتارش همچون دوران كودكي شاداب و سرزنده بود و در مجالس خانوادگي با گفتن جوك و داستانهاي شيرين حاضرين را در شادي خود شريك ميكرد. البته حالا دیگر محسن نميتوانست مانع گفتار او شود حتي اگر جوك هاي او در حد ادب هم...

شــراره: قسمت دوم

زمان به سرعت ميگذشت، پس از سالی چند هر دو دارای خانواده ای پر اولاد شده بودیم، من و همسرم داراي دو دختر و يك پسر و آنها هم صاحب دو دختر و دو پسر شده بودند. افزوده شدن هزینه های زندگی و مشکلات آن سبب شده بود تا ضمن کار به تحصیل...

شــراره – قسمت اول

(1)زائرين بهشت زهرا كه شبهاي جمعه براي خواندن فاتحه و ديدار با عزيزان از دست رفته خود به آنجا ميروند هر هفته بر سر يكي از قبرها زني نه چندان سالمند را ميبينند كه گاه آهسته و گاه با صداي بلند شیون کرده اشک می ریزد، زمانی سنگ...

پلی میان دو نسل

روزي هنگام صحبت با يكي از دوستان شکایت می کرد: «هنگامیکه بچه بودم و روزها از مدرسه به خانه باز ميگشتم تا ميخواستم كيف و كتاب را به گوشه اي انداخته براي برداشتن قطعه اي نان و پنیر به سوي آشپزخانه بروم مادرم فوري انگشت خودرا...

تپـه سلام (برگی از دفتر خاطرات) – ۲

سعید زهر خند دیگری زد وگفت: «هیچ میدانی که سیاوش نیز از فعالین سیاسی است و مرا خوب میشناسد زیرا مدتی با هم در یک منطقه فعالیت میکردیم».زانوهایم لرزیدن گرفت. باورم نمی شد افرادی که زمانی هم فکر و هم آرمان بوده اند و آشنائی...

تپـه سلام (برگی از دفتر خاطرات) – ۱

1کسانی که به کوههای پس قلعه رفته اند قدری بالاتر از سر بند به پهنه وسیعی که در رأس یک بلندی در کنار گذرگاه کوهنوردان قرار گرفته است، میرسند.هنگام عصر که کوهنوردان از بند یخچال و ارتفاعات پس قلعه و یا از قله توچال باز...