داستان کوتاه

«گود يخچال» – قسمت اول

در دنیای امروز که در اکثر نقاط کشور حتی روستاهای دوردست يخچال های برقي وجود دارد و مردم می توانند ضمن حفظ و نگهداري مواد غذائي در یخچال از قسمت یخ ساز آن نیز یخ های بلوری به قطعات كوچك و بزرگ تهیه کنند هیچگاه به یاد نمی...

روضه خوان نابينا

ده سالم بود كه با خانواده ام در يكي از محلات قديمي تهران در خانه ای که متعلق به یک آخوند بود زندگي مي كرديم، آخوند صاحبخانه پيرمردي بود سيّد و نابينا كه او هم به اتفاق همسر و دخترش که پسری همسن و سال من داشت، در همان خانه...

سمفونی های نیمه شب: قسمت اول

چند سال قبل عموی خانمم که ما او را خان عمو می نامیم برای دیدن ما به کانادا آمده بود. در یکی از روز ها که صحبت از درندگی سگ های پیت بال در کانادا بود و دانست قرار است طبق قانون از نگه داری آن ها درخانه ها و گرداندن در سطح شهر...

جرقه های امید در ناامیدی

آن روز هنگامی که عازم محل کارم بودم از خوشحالی سر از پا نمی شناختم. از یک جهت شاد بودم که در کنکوردانشگاه قبول شده ام و از طرف دیگر نگران این بودم که با رفتن به دانشگاه باید کارم را ترک کنم و یافتن کار جدید کار ساده ای نبود و...

داستان كرسی و «شيرينی آشتی كنان»

مدتی بود که پدر و مادر با هم قهر بودند و حرف نمي ‌زدند، هر وقت هم پدر سؤالي از مادر مي ‌كرد جز يك بله و يا نه جوابي نمي شنيد. بیش از شش سال نداشتم و فكر مي ‌كردم تنها بچه‌ ها هستند كه اغلب با هم قهر مي‌ كنند و حرف نمي ‌زنند...

موش ها و آدم ها (2): قسمت اول

هنگامی که قسمتی از داستان موشها و آدمها را چاپ کرده بودم ایمیلی از یکی از خوانندگان به دستم رسید که نوشته بود در یکی از روزنامه های تهران خوانده که: «شمار موش های تهران پنج برابر شده است.» با این که در دوران کودکی تماس...

موش ها و آدم ها: قسمت سوم و پایانی

براي ريختن قير مذاب شب را انتخاب كردند زيرا این تصور وجود داشت که موش ها درشب خواب هستند و امكان فرار ندارند. آن شب ما را هم به خانه فاميل فرستادند تا هنگام كار مزاحمتی برای کارگران ایجاد نکنیم. به طوري كه بعداَ مطلع شدم...

موش ها و آدم ها: قسمت دوم

روزي در حياط خانه بازي مي كردم، ناگهان صداي مادرم را از داخل اطاق شنيدم كه با صدای بلند مي گفت: «الله اكبر، الله اكبر» وقتي وارد اطاق شدم او را بر سر سجّاده نماز ايستاده ديدم كه با انگشت خود سجّاده را نشان مي دهد و مي گوید: «...

موش ها و آدم ها: قسمت اول

موش هاي خانگي قرن هاست که يكي از پا برجا ترين ساكنان محلات قديمي تهران هستند ولی از آن جائی که اجازه زندگی آزاد بر روی زمین را نداشته اند به ناچار با ايجاد حفره هائی وسیع در زیر پوسته زمین برای خود خانه و مأوا ساخته و یک...

فریادی در نیمه شب: قسمت پایانی

اسد فوری یکی توی سر سلمان زده می‌گوید: «خوب خر دیوانه ببین‌ کلید‌ها را کجا می‌گذارد، بردار و بیار، با هم جواهرات را برداشته می‌فروشیم و کلی پول به‌جیب می‌زنیم.» سلمان جواب می‌دهد: «اگر مادرم بفهمد که من کلیدها را...

فریادی در نیمه شب: بیست و نهم

راز قتل خانواده مختاری هنوز روشن نشده بود و کسی از نتیجه تحقیقات اداره آگاهی خبر نداشت تا ‌این‌که در یکی از روزها مردی با کت و شلوار و کلاه شاپو که مخصوص کارمندان دولت بود برای اصلاح سر و صورت وارد مغازه او شد. اصغرآقا...

فریادی در نیمه شب: بیست و هشتم

اقدس خانم مدتی سعی کرد تا خود را در ربودن جواهرات خانم و آقای مختاری و موضوع قتل‌ ها بی‌گناه جلوه دهد ولی چون دزدی او در سرقت جواهرات دختر مختاری آشکار شده بود و کارآگاه اصلان پور کلیدهای خانه و جعبه ‌های جواهرات را از...

فریادی در نیمه شب: بیست و هفتم

تصور این موضوع تا اندازه ‌ای ‌‌اعصاب او را آرام کرد. بقچه را زیر بغل زد و چادر را نیز به ‌سر کشید و با قوت قلب و اعتماد به ‌نفسی که از موفقیت در کارش یافته بود به ‌سمت در خانه رفت، آن ‌را گشود و محکم و قویدل قدم در کوچه...

فریادی در نیمه شب: قسمت بیستم و ششم

کارآگاه لبخندی زد و به‌ احمد گفت که نگران نباشد چون به‌ زودی همه آن‌ ها را دستگیر خواهند نمود. سپس از جای برخاست و به‌ اطاق دیگر رفت. احمد می‌ شنید که به‌ افسران همراهش دستوراتی می‌ دهد. وقتی دوباره به ‌اطاق برگشت به‌...

فریادی در نیمه شب: بیست و پنجم

ستار تأکید کرد: «می‌ خواهی من با تو بیایم تا اگر اتفاقی افتاد کمکت کنم.» اقدس خانم پاسخ داد: «نه، بهتر است این کار را به ‌تنهائی انجام دهم» و برای این‌ که خیال او را از هر جهت راحت کرده باشد گفت: «برو، فردا در خانه ساغر تو...

فریادی در نیمه شب: قسمت بیستم و چهارم

در حالی که مرد احمد را به‌ طرف یکی از اطاق‌ ها می ‌برد، اقدس خانم نگاهی سریع به‌ سرتاسر کوچه انداخت و پس از اطمینان از این‌ که کسی متوجه آن‌ ها نشده در را بست و به‌ دنبال آن‌ ها وارد اطاق شد و به‌ مرد گفت: «خیالت راحت...

فریادی در نیمه شب: : قسمت بیست و سوم

بدون این‌ که به‌ عقب بنگرد آهسته و بی ‌صدا خود را به ‌لبه بام مشرف به‌ حیاط خانه رساند و نگاهی سریع به‌ پنجره اطاق‌ ها انداخت. با دیدن روشنائی کمی که از پشت پرده یکی از پنجره‌ ها بیرون می‌ آمد حدس زد اقدس خانم و دوستانش...

فریادی در نیمه شب: قسمت بیست و دوم

احمد برای این‌ که پدر و مادرش نیز از غیبت او نگران نشوند به آن‌ ها می‌ گفت که شب ‌ها برای دیدن بعضی از دوستان همکلاسش به‌ خانه آن‌ ها می ‌رود و ممکن است قدری دیر بیاید، البته به ‌والدینش قول داده بود که این تأخیر از ساعت...

فریادی در نیمه شب: قسمت بیست و یکم

احمد ضمن تأیید صحبت‌ های حسین گفت: «من ‌هم معتقدم شبحی که آن شب دیدم خیلی شبیه هیکل اسد زاغی بود.» حسین گفت: «نمی‌ دانم، شاید هم کس دیگری بوده باشد ولی تعجب این‌ جاست که چرا اقدس خانم در پلکان بام را برای او باز گذاشته...