فریادی در نیمه شب

Woman

فریادی در نیمه شب: قسمت یازدهم

اهالی محل خیلی زود از بازگشت راضيه و حامله بودن او با خبر شدند و در عين حال دريافتند كه دختر آقای مختاری از پذيرفتن او خودداری کرده و او لاجرم به خانه شاطرغلام پدر محمود رفته است. حالا ديگر داستان عشق محمود و راضيه و حوادث متعددی كه در یکی دو ماه گذشته برای…

Woman

فریادی در نیمه شب: قسمت دهم

احمد كه به‌ سهم خود مي ‌ترسيد خشم اسد يقه او را نيز بگيرد زود از مغازه بيرون رفت و به‌ سوی قهوه خانه دوید تا همان‌ طور‌که اصغر آقا گفته بود سفارش يك چای تميز را به ‌قهوه‌چی بدهد. وقتی برگشت اثری از اسد زاغی نبود. از اصغر آقا پرسيد: «چی شد، مثل اين…

Woman

فریادی در نیمه شب: قسمت هشتم

راضيه به‌ هيچ‌ وجه مشكوك نشد و خوشحال از اين که پس از سال‌ها دوری از مادر مي ‌توانست مدتی هرچند كوتاه نزد او بماند، از تصميم آقای مختاری و خانمش استقبال كرد. پدرش سال‌ها قبل درگذشته بود و مادرش به تنهائی زندگی خود را با پولی كه راضيه از تهران برايش مي ‌فرستاد اداره…

Woman

فریادی در نیمه شب: قسمت هفتم

احمد فوراً از جا پريد و صبحانه نخورده لباس پوشید و عازم بيرون شد. سركوچه حسين را ديد كه با يك ‌نفر از اهالی صحبت مي ‌كند. از آن‌ جائی‌ که همیشه با حسین شوخی داشت جلو رفت وبا لحنی طنز از او پرسيد: «حسين آقا چی شده؟ چه خبره، مثل اين‌ كه باز هم…

Woman

فریادی در نیمه شب: قسمت ششم

آقای مختاری تا آن‌ جا كه مي‌ توانست مختصر و موجز شرح وقايع را برای دادستان تعريف كرد و ادامه داد: «راستش اين‌ كه من به‌ هيچ ‌وجه مايل به‌ ازدواج آن دو نبوده و نيستم و مي ‌خواهم هرطور شده جلو اين‌ كار را بگيرم، ضمناً مايلم اين مردك بی ‌تربيت كه آبروی ما…

Woman

فریادی در نیمه شب: قسمت پنجم

اين جمله مثل آب سردی بود كه روی سر آقای مختاری ريختند، بدون اين‌ كه به‌ كاغذ نگاه كند فهميد حق با محمود است و كار تمام مي‌ باشد. در حالي ‌كه از فرط خشم توان ايستادن نداشت ناخودآگاه با دست‌ های لرزان ساعت طلای خود را از جيب جليقه‌ اش بيرون آورد تا نگاهی…

Woman

فریادی در نیمه شب: قسمت چهارم

از آن‌ جائي كه تمام حواسش متوجه شنيدن صدای راضيه و اطلاع از حضور او در آن ‌جا بود متوجه حركت آهسته موجودی ديگر نشد كه خیلی سریع از جلوی راهرو عبور کرد و خودرا پشت درختان حياط پنهان نمود. در اين‌ موقع‌ كه محمود بي‌ تاب ديدار يار به‌ انتظار باز شدن در اطاق…

Woman2

فریادی در نیمه شب: قسمت سوم

در محيط كار مردی بسيار مستبد و يك‌ دنده بود كه با قدرت حوزه مديريت خودرا اداره مي‌ کرد. مقررات سفت و سختی در محدوده كار خود به‌ وجود آورده بود و كوچكترين خطا را با شديدترين عقوبت پاداش و اغلب بدون چون و چرا حكم اخراج خاطی را صادر مي ‌نمود، روابط حسنه او…

woman1

فریادی در نیمه شب: قسمت دوم

کمتر کسی از قدمت بازارچه و نامی‌ که بر آن نهاده بودند اطلاع داشت. تا آن‌ جا که اهالی محل به‌ یاد می‌ آوردند بازارچه درقدیم سرپوشیده ودارای سقف بود ولی در زمان وقوع داستان ما سقفی بر روی آن دیده نمی‌ شد و حرارت و گرمای نور خورشید در تابستان و باران و برف…

Woman

فریادی در نیمه شب: قسمت اول

در يكی از نيمه شب‌ های گرم تابستان كه اهالی کوچه آبشار و گذر سید ابراهیم در شرق تهران فارغ از كار روزانه تن خسته خود را در ميان تشک‌ های پنبه ‌ای روی بام رها كرده و با وزش نسيم خنكی که از دامنه ‌های البرز به‌ سوی تهران گرما زده مي‌ وزيد به‌…

desert

بلوچستانی که من دیدم/ مرگ در برهوت کویر

موقع رفتن رو به‌ همه ما کرد و گفت: «تا موقعی‌ که در این ‌منطقه کار می‌کنید مواظب سلامتی و حفظ جان خودتان باشید چون در این‌ جا خطر همیشه پشت گوشتان است، کوچک‌ ترین اشتباه ممکن است به‌ قیمت جانتان تمام شود.» روز بعد همکارم حادثه را این ‌گونه برایم شرح داد: «موقع رفتن…

از تعداد چشم‌هائی که درتاریکی برق میزد و سیاهی هیکل آن‌ها متوجه شدم حدس همکارم درست است و امشب تعداد بیشتری کفتار در اطراف ما پرسه می زنند

بلوچستانی که من دیدم / حمله کفتارها

روزی که اسلحه را از پسر کدخدا گرفتم به‌ هیچ‌ وجه فکر نمی ‌کردم ممکن است زمانی مجبور به‌ استفاده از آن شوم. در شب‌ هائی که با همکارم برای حمام کردن به‌ طرف قنات می‌ رفتیم اغلب متوجه می ‌شدیم موجوداتی در اطرافمان جولان می ‌دهند، آن‌ها را نمی‌ دیدیم ولی وجود آن‌ ها…

بخشهایی از گزارش "اختصاصی" مجله اطلاعات هفتگی چاپ ایران در سال ۱۹۷۴

خدمات دو دانشمند ایرانی تبار به جامعه بشری

تا 60ـ50 سال قبل حتی تصور اینکه بتوان میلیاردها شعاع نور را از سیمی به نازکی موی سر با حفظ کیفیت در مسیرهای بسیار طولانی عبور داد، غیرممکن بود. و نیز تصور اینکه بتوان دست و پای کاملا قطع شده ای را دوباره پیوند زد و مجدد کارآمد کرد میسر نبود.   اما این دو…

gost

خانه نفرین شده

از آن به ‌بعد ديگر چیزهائی ‌را که درباره ساكنين آن خانه شنيده بود برايش از مرز داستان گذشته و واقعيت پيدا كرده بود. ديگر باورش شده بود كه كساني در داخل آن خانه زندگي مي‌كنند و شب‌ها به‌قصد گرفتن بچه‌ها در آن هشتي تاریک به‌ كمين مي‌نشينند. از آن به ‌بعد روزها نيز از…