فریادی در نیمه شب

فریادی در نیمه شب: قسمت پایانی

اسد فوری یکی توی سر سلمان زده می‌گوید: «خوب خر دیوانه ببین‌ کلید‌ها را کجا می‌گذارد، بردار و بیار، با هم جواهرات را برداشته می‌فروشیم و کلی پول به‌جیب می‌زنیم.» سلمان جواب می‌دهد: «اگر مادرم بفهمد که من کلیدها را...

فریادی در نیمه شب: بیست و نهم

راز قتل خانواده مختاری هنوز روشن نشده بود و کسی از نتیجه تحقیقات اداره آگاهی خبر نداشت تا ‌این‌که در یکی از روزها مردی با کت و شلوار و کلاه شاپو که مخصوص کارمندان دولت بود برای اصلاح سر و صورت وارد مغازه او شد. اصغرآقا...

فریادی در نیمه شب: بیست و هفتم

تصور این موضوع تا اندازه ‌ای ‌‌اعصاب او را آرام کرد. بقچه را زیر بغل زد و چادر را نیز به ‌سر کشید و با قوت قلب و اعتماد به ‌نفسی که از موفقیت در کارش یافته بود به ‌سمت در خانه رفت، آن ‌را گشود و محکم و قویدل قدم در کوچه...

فریادی در نیمه شب: قسمت بیستم و ششم

کارآگاه لبخندی زد و به‌ احمد گفت که نگران نباشد چون به‌ زودی همه آن‌ ها را دستگیر خواهند نمود. سپس از جای برخاست و به‌ اطاق دیگر رفت. احمد می‌ شنید که به‌ افسران همراهش دستوراتی می‌ دهد. وقتی دوباره به ‌اطاق برگشت به‌...

فریادی در نیمه شب: بیست و پنجم

ستار تأکید کرد: «می‌ خواهی من با تو بیایم تا اگر اتفاقی افتاد کمکت کنم.» اقدس خانم پاسخ داد: «نه، بهتر است این کار را به ‌تنهائی انجام دهم» و برای این‌ که خیال او را از هر جهت راحت کرده باشد گفت: «برو، فردا در خانه ساغر تو...

فریادی در نیمه شب: قسمت بیستم و چهارم

در حالی که مرد احمد را به‌ طرف یکی از اطاق‌ ها می ‌برد، اقدس خانم نگاهی سریع به‌ سرتاسر کوچه انداخت و پس از اطمینان از این‌ که کسی متوجه آن‌ ها نشده در را بست و به‌ دنبال آن‌ ها وارد اطاق شد و به‌ مرد گفت: «خیالت راحت...

فریادی در نیمه شب: : قسمت بیست و سوم

بدون این‌ که به‌ عقب بنگرد آهسته و بی ‌صدا خود را به ‌لبه بام مشرف به‌ حیاط خانه رساند و نگاهی سریع به‌ پنجره اطاق‌ ها انداخت. با دیدن روشنائی کمی که از پشت پرده یکی از پنجره‌ ها بیرون می‌ آمد حدس زد اقدس خانم و دوستانش...

فریادی در نیمه شب: قسمت بیست و دوم

احمد برای این‌ که پدر و مادرش نیز از غیبت او نگران نشوند به آن‌ ها می‌ گفت که شب ‌ها برای دیدن بعضی از دوستان همکلاسش به‌ خانه آن‌ ها می ‌رود و ممکن است قدری دیر بیاید، البته به ‌والدینش قول داده بود که این تأخیر از ساعت...

فریادی در نیمه شب: قسمت بیست و یکم

احمد ضمن تأیید صحبت‌ های حسین گفت: «من ‌هم معتقدم شبحی که آن شب دیدم خیلی شبیه هیکل اسد زاغی بود.» حسین گفت: «نمی‌ دانم، شاید هم کس دیگری بوده باشد ولی تعجب این‌ جاست که چرا اقدس خانم در پلکان بام را برای او باز گذاشته...

فریادی در نیمه شب: قسمت بیست و یکم

احمد بدون مقدمه گفت: «ولی اين‌ طور كه ديده ‌ام برای رساندن راضيه تا خانه شاطر غلام وقت كافی داری.» خنده از روی لبان حسین محو شد و با دلخوری گفت: «اين‌ طور كه معلومه جاسوس مردم هم هستی.» احمد خيلی جدی جواب داد: «چاره...

فریادی در نیمه شب: قسمت بیستم

کارآگاه نگاهی به‌ احمد كرد و گفت: «از اين‌ كه آمدی ممنون هستم، نظر به‌ این که تو ديروز جزو اولين افرادی بودی كه جسد را در خرابه پیدا کردی خواستم چند سؤال از تو بکنم.» احمد با اشاره سرجواب داد كه برای سؤال و جواب آماده...

فریادی در نیمه شب: قسمت نوزدهم

احمد گفت: «یکی دیگر هم مانده و او اسد زاغی است که دست به‌ چاقوش خیلی خوبه و دل و جرئت استفاده از آن ‌را هم دارد، مضافاً این که روابط بین او و سلمان در این اواخر چندان هم خوب نبود و می‌ تواند دلیلی برای از بین بردن او...

فریادی در نیمه شب: قسمت هجدهم

حالا سیاهی شب خیمه از روی بام‌ ها برداشته و نور خورشید که می ‌رفت تا از افق سر برآورد آسمان و فضا را به‌ خوبی روشن کرده بود. وقتی احمد و پدرش به‌ خرابه رسیدند عده‌ ای از اهالی محل در آن‌ جا جمع شده و در باره مرد مجروحی که...

فریادی در نیمه شب: قسمت هفدهم

دو هفته از ديدن راضيه پشت در خانه آقا حیدر گذشت. در این مدت احمد هنوز نتوانسته بود راز رفت و آمدهای مخفيانه آن‌ ها را كشف كند و عدم موفقیت دراین باره او را سخت رنج می ‌داد. قبلاً تصميم گرفته بود اصلان پور را ملاقات و خبر...

فریادی در نیمه شب: قسمت شانزدهم

در آن‌ موقع هر كس اقدس خانم را مي ‌ديد باورش نمي ‌شد كه او شغل ظريف و حساسی مثل آرايش سر و صورت خانم‌ ها را دارد و با همان دست ‌ها صورت ظریف خانم ‌ها را نوازش و آرایش می ‌کند. او پس از ادب كردن سلمان خطاب به ‌او گفت: «حالا...

فریادی در نیمه شب: قسمت پانزدهم

احمد كه خود را آماده كرده بود تا دوستانه و گرم با او سلام و احوالپرسی كند از اين حركت ناگهانی او جا خورد. فكر كرد حسین بايد خيلی از او دلخور باشد كه چنين روی از او بر می ‌گرداند ولی هرچه فكر كرد چيزی كه مايه دلخوری بين آن‌...

فریادی در نیمه شب قسمت: چهاردهم

به‌ محمود اطلاع داده بودند كه ملاقاتی دارد ولی نمي ‌دانست ملاقات كننده كيست. خوشحال بود كه مي ‌تواند از ملاقات كننده ـ هركه باشد ـ خبری درمورد راضيه به‌ گيرد. هنگامي‌ كه در اطاق ملاقات و از پشت ميله‌ ها چشمش به ‌راضيه...

فریادی در نیمه شب: قسمت سیزدهم

سلمان كه متوجه شد چند تا از مشتري‌ها برگشته به‌ آن‌ ها نگاه مي‌ كنند با خشم و دندان قروچه حرف اسد را قطع كرد و گفت: «خوب تمومش كن، همين كه گفتم، بهتره ديگه از جيبت درش نياری.» فكری مثل برق از كله احمد گذشت، با خود گفت:...

فریادی در نیمه شب: قسمت دوازدهم

اصغرآقا بی‌اختيار روی صندلی نشست و با فراست دريافت كه احمد باید خبر مهمی داشته باشد لذا با بی‌ صبری پرسيد: «پسرجون، خوب حرف بزن، بگو به ‌بينم چی دستگيرت شده.» حالا ديگر از اخم و تندخوئی صبح اصغرآقا خبری نبود و...