diar

BookCover

از آن دیار در این دیار

استاد  هنگامى كه ازدواج كردم هفده ساله بودم و شاگرد كلاس ششم متوسطه رشته ادبى دبيرستان شهدخت شيراز. دبیرستان شهدخت در چهارراه مشير فعلى قرار داشت كه در آن دوران به «دم كل» معروف بود. همسرم استاد دانشكده كشاورزى دانشگاه شيراز بود كه به تازگى در منطقه باجگاه در شمال شيراز تاسیس شده بود. هر…

BookCover

از آن دیار در این دیار

کولی دادن  زمان ما کتاب درسی خیلی مهم بود. من که کتابم رو به خاطر پاره شدن قلقم از دست داده بودم دیگه نمی تونستم کتابی جایگزینش کنم و مونده بودم که توی یه ماه باقی مونده از مدرسه، چه طور باید مشقام رو بنویسم. پدرم گفت: «چرا نمیری از ایرج دوستت کتابش رو قرض…

bookcover

از آن دیار در این دیار

«مادران قدیم» من دوست داشتم زود ازدواج کنم. مادرم از پانزده سالگی مدام به گوشم می خواند که ترشیده ام. من فقط پانزده سال داشتم و کلاس سوم دبیرستان بودم. در دبیرستان دوستی داشتم که مادرش دلاک حمام بود. روزی به من گفت: «به مادرم می گم که برات خواستگار پیدا کنه» گفتم: «یه پسری…

book

از آن دیار در این دیار

دست کش های سفید مادر بزرگ مادربزرگم تعریف می کرد که در سن نه سالگی که ازدواج کرده بود بسیار لاغر بود.او را به عقد مردی که بیست و پنج سال از اوبزرگتر بود درآورده بودند. می گفت: «وقتی عروس شدم و روی صندلی نشستم پایم به زمین نمی‌رسید.» خلاصه او که قبل از آن…

Book

از آن دیار در این دیار

«کروموزوم ایگرگ» من در دانشکده پزشکی مشغول تحصیل بودم و همانجا با یکی از پزشکان جوان آشنا شدم و با هم ازدواج کردیم. دوران طرح را در شهرهای مختلفی ازشهرستان های استان تهران گذراندیم. فرزند اولم به دنیا آمد. دختری زیبا بود که با شوق و ذوق دور و برش می چرخیدم. اسمش را آهو…

BookCover

از آن دیار در این دیار

«قالی سوز» ما در همایون شهر زندگی می کردیم که به آن سده هم می گفتند. رسم آنجا اینطور بود که عروس اجازه هیچ کاری را نداشت تا مادر شوهر و شوهرش راضی باشند. خواهرم دو فرزند داشت یکی شش ساله و دیگری شیرخواره. او علاه برکارهای منزل و بچه داری، قالی بافی هم می…

feet

از آن دیار در این دیار

«دخترزایی» خیلی بچه بودم که ازدواج کردم، پانزده سالم بود که اولین فرزندم به دنیا آمد. دختر بود. همسرم و مادرش بسیار ناراحت شدند ولی به روی خودشان نیاوردند. یکسال نگذشته بود که دوباره باردار شدم و باز هم دختر. خلاصه که این روند ادامه پیدا کرد تا زمانی که دختر هفتم ما به دنیا…

BookCover

از آن دیار در این دیار

سیلچی مادرم در سن هفده سالگی ازدواج كرد و از شهركوچكش به آباده رفت. آباده هم آن زمان چندان بزرگ نبود. راستش را بخواهید هنوز هم بزرگ نیست، اما خب نسبت به شهر مادرم بزرگتر بود و علاوه بر آن به دلیل قرار گرفتن در میانه راه اصفهان ـ شیراز و تردد زیاد مسافر در…

siemens-telephone2

از آن دیار در این دیار

عدل مظفر فصل تعطیلی مدارس بود و من بیشتر روزها را در منزل به مادرم کمک می کردم. وقتی هم که مادرم نبود، مشغول گلدوزی و کارهای هنری می شدم. یک روز که تنها بودم و مادر خانه نبود تلفن زنگ زد، همان تلفن مشکی زیمنس. به طرف تلفن رفتم. صدای مردی بود که نمی…

BookCover

از آن دیار در این دیار

«بازی روزگار» فرزند و پسر اول خانواده ای بودم که در خوانسار به دنیا آمدم و در سن سه سالگی به همراه خانواده به تهران نقل مکان کردیم. در فضایی که دوست داشتن پسر قانون است و زن یک مطاع مطلق. در نتیجه در یک فضای پر از عشق و محبت به خصوص از طرف…

BookCover

از آن دیار در این دیار

«آش شله قلمکار» یک خاطره قشنگ از مادربزرگم دارم که تقریباً مربوط میشه به پنجاه و هفت سال پیش. خانه مادربزرگ من در یک محل قدیمی در تهران بود. مثل همه خانه های قدیمی تهران در آن زمان، خانه مادربزرگم پر از درختان میوه، مثل درخت انار و پرتغال بود. مادربزرگم هر سال در روز…

BookCover

از آن دیار در این دیار

قُلُق  چهره مهربونی داره. موهای سفید، سبیل های سفید و لبخندی دوست داشتنی. اونقدر آروم و با وقار خاطراتش رو برام میگه که دلم نمیخواد تموم بشن. میگه امروز میخوام برات از قلق(ghollogh) بگم. می پرسم قلق چیه؟ میگه: «قدیمها مدرسه که میرفتیم، مادرهامون برامون با پارچه قلق میدوختند که کتاب و دفترامون رو توش…

BookCover

از آن دیار در این دیار

حموم رفتن  اون‌ وقتها توی بیشتر خونه‌ها حموم نبود.حموم رفتن احتیاج به زمانی حدود یه روز کامل داشت و ماجرایی بود به قول امروزی‌ها در حد سورپرایز چون هیچ معلوم نبود روز حموم چه ماجراهایی قراره اتفاق بیافته. اونایی که وضع مالیشون خوب نبود به ندرت می‌تونستن حموم برن واگه هم می‌رفتن باید تو حوض‌های…

BookCover

از آن دیار در این دیار

مونیک و منصوره بعدازظهر طولانی سر رسید و منصوره را بعد از تشریفات بیمارستان به خانه‌ام آوردم. چقدر آرام و مطیع بود. تخت کوتاهش را که قبلا آماده کرده بودم بهش نشان دادم، گفت: «چقدر سفیده!» گفتم: «تو این رنگ را دوست داری». همگی خسته بودیم و نیاز به استراحت داشتیم. آرام کنارش روی صندلی…

BookCover

از آن دیار در این دیار

گلپـر ما بچه‌ها ایام کودکی را در خانه‌ نسبتا بزرگی درخیابان حسن آباد تهران گذراندیم. زندگی شهری در آن زمان بسیار ساده و خالی از تجملات و امکانات امروز بود. خانه ها آب لوله کشی نداشت در نتیجه آب گرم و سرد در دسترس اهالی خانه نبود. برای خانم های خانه، که مسئول پخت وپز…

BookCover

از آن دیار در این دیار

«آینه در آینه» مادر بزرگ روی سجاده آبی رنگش با طرح محراب در وسط و دو مناره در کنار آن، نشسته بود. چادر نماز سفید با گلهای ریز آبی بر سر داشت. زیر چادر، مقنعه سفید رنگ صورت گردش را نمایان می کرد. سجاده اش روی فرش قرمز با نقشهای رنگارنگ در گوشه اتاق گسترده…

BookCover

از آن دیار در این دیار

عروس نه ساله مشغول برگزاری تدارکات عروسی دخترم بودیم. از مشاور خانواده وقت گرفته بودند تا درباره پاره ای مسائل با او مشورت کنند. خانواده ها با هم آشنا شده بودند و مدتی بود که با هم رفت و آمد داشتیم. برای لحظه ای به سالیان دور برگشتم، به سالیان خیلی دور.آن سالها که می…

shahna

زنان شاهنامه: زن جادو در هفت خوان اسفندیار

33ـ زن جادو در هفت خوان اسفندیار (در داستان هفت خوان اسفندیار: خوان چهارم کشتن اسفندیار زن جادو را) در شبی تاریک اسفندیار رویین تن سپاه می راند تا هنگامی که اشعه زرین خورشید کلاه خود را برداشت و زمین را روشن ساخت و آفتاب چون گل خندید. اسفندیار سپاه را به برادرش پشوتن سپرد…