diar

از آن دیار در این دیار

بازخوانی و خاطره از خانم ملیحه استاد احمد پا به پای کودکی هایم بیا کفش هایت را به پا کن تا به تا قاه قاه خنده ات را ساز کن باز هم با خنده ات اعجاز کن پا بکوب و لج کن و راضی نشو با کسی جز عشق همبازی نشو بچه های کوچه را هم کن...

از آن دیار در این دیار

لنگ رفت و شورت آمد دوران سپاه دانش، من معلم ده دورافتاده و کوچکی بودم. در آن محدوده حمام وجود نداشت و برای حمام کردن باید راهی طولانی را طی می کردم تا به تنها حمام عمومی آن منطقه می رسیدم. آن حمام خزینه هم داشت اما چون...

از آن دیار در این دیار

داغ جنگ  من یک خانم سی‌ ساله در جنوب ایران، شهر آبادان بودم که پدرم کارمند شرکت نفت بود و همسرم افسر نیروی دریایی. زندگی خوبی داشتم چه در منزل پدرم چه درمنزل همسرم در سنّ سی‌ سالگی‌ دارای همسر و دو فرزند یک پسر و یک دختر...

از آن دیار در این دیار

لالایی از خاطره زنده یاد خانم سکینۀ باقری لالا لالا گل خشخاش بابات رفته خدا همراش لالا لالا گل فندق ننه ات اومد سرصندق لالا لالا گل گردو بابات رفته تو کوهستون لالا لالا گل پسته بابات رفته کمر بسته لالا لالا گل...

از آن دیار در این دیار

خاطرات کرسی گذاشتن کرسی میزی بزرگ و چهارگوش است که پایه‌های کوتاهی دارد. کرسی باید متناسب با اندازه‌ی اتاق باشد. به صورتی که وقتی کرسی را در اتاق می‌گذاریم، تکیه‌گاه ما دیوارهای اتاق باشد. روی کرسی یک لحاف هم...

از آن دیار در این دیار

نوروز در آلپ  در سالهای ۱۹۳۹جهت گذراندن دوره مربی گری اسکی با یک تیم شش نفره به کشور سوییس اعزام شدم. جوانی قدرتمند و شاداب بودم با دنیایی پراز شور و هیجان. در شهری به نام «انرمات» جهت گذراندن کلاسهای مخصوص مستقر شدیم....

از آن دیار در این دیار

نجوا با مادر  مادر دوستت دارم من عمق نگاه مادرم را می خواندم او با نگاهش عشق می ورزید بوسه ای بر چشمانش زدم طعم اشکش برلبهایم نشست چه شیرین بود نگاهش احساس آرامی داشت آرامشش را به جان خریدم گفتم: مادر دلم میخواهد گرد...

از آن دیار در این دیار

دسته گل شوکت خانم  سال ۱۳۴۳، من در یکی از شهرهای استان چهارمحال و بختیاری مدرس فیزیک بودم. در همین سال هم ازدواج کردم و به همراه همسرم خانه ای در شهر بروجن اجاره کردیم.من در دبیرستان شهاب بروجن فیزیک درس می دادم و همسرم در...

از آن دیار در این دیار

شب چله  این قصه چله است از زبان پدر من. این را در نظر داشته باشید که این قصه احتمالا آمیخته شده با جغرافیای منطقه لنجان و مناطق اطراف که پر از کوه و گردنه است. این چله که آخر پاییزه در واقع چله بزرگه است. یک چله هم بعد از...

از آن دیار در این دیار

تنهایی و تکنولوژی  بعد از جنگ جهانی دوم، من در انزلی مدرسه می رفتم و تمام آرزوی من این بود که معلم بشوم. پدرم برای من که خواهر بزرگتر بودم یک چرخ خیاطی خرید تا برای برادرانم پیراهن مردانه بدوزم. من برای اینکه پدرم را راضی...

از آن دیار در این دیار

آغاز جنگ جهانی دوم کلاس دوم دبستان که در حوالی انزلی زندگی می کردیم، متوجه شدم در خانه ما زمزمه ای از شروع جنگ هست. در آن زمان هیچ رسانه ای به شکل امروزی و به صورت عمومی و قابل دسترس بخصوص در شهرستانها وجود نداشت. نه رادیو...

از آن دیار در این دیار

داستان مرگ پدرم  در سن نوجوانی، دختری بودم درشت هیکل با موهای فرفری. منزل ما شبیه منزل سریال قمرخانم بود. یک حیاط بزرگ با تعداد زیادی اتاق دورتا دور حیاط. مادرم چند تا از این اتاقها را اجاره داده بود. یکی از این اتاقها را...

از آن دیار در این دیار

عشق خاموش  ما در شیراز زندگی می کردیم. بعد از دانشگاه مشغول به کار شدم. با خانواده همسرخواهرم رفت و آمد داشتیم. بعد از مدتی پسردایی همسرخواهرم به من ابراز علاقه کرد و البته من هم از او خوشم می آمد. یک روز تلفن زد و به من گفـت...

از آن دیار در این دیار

حاملگی و زایمان  وقتی ازدواج کردم دوازده سالم بود و هنوز پریود نشده بودم. اصلا نمیدانستم که زنها عادت ماهیانه هم دارند. بار اول که در خانه شوهرم پریود شدم از ترس زهره ترک شده بودم و نمیدانستم باید چه کار کنم . اگرچه با...

از آن دیار در این دیار

شوهر «سید» من  من در سال ۱۳۳۱، در شهر بابل متولد شدم. پدرم مزرعه دار بود و مادرم خانه دار آنها اعتقادات شدید مذهبی داشتند. مادرم روحانی‌زاده بود و پدرم از نژاد روس. پدر پدرم بعد از انقلاب اکتبر از روسیه به شمال ایران...

از آن دیار در این دیار

آبغوره سنتی خانگی ما در حیاط خانه مان دو درخت انگور (مو) خیلی بزرگی داشتیم که داربست بلندی دورشان بود. این دو درخت هر سال انگور فراوان می‌‌‌داد، اما نوع انگورش خیلی خوب نبود، به خاطر همین برای درست کردن آبغوره ازشان...

از آن دیار در این دیار

محله سنگلج و حاج نصراله خان سنگلجی بازارچه سیدعلی خان واقع در محله سنگلج را ساکنان و اقوام دور و نزدیک آنان به خوبی می شناختند. بازارچه بود و یک خانواده سرشناس به نام حاج آقا نصراله خان سنگلجی که همگان از این خانواده به...

از آن دیار در این دیار

در حدود 80 سال پیش یک دختر 10 یا 11 ساله در یک خانواده مذهبی زندگی می‌کرد. پسرهای این خانواده همه با سواد بودند ولی این دختر نه تنها نمی‌توانست درس بخواند، که حتی در مکتب نیز اجازه نداشت شرکت کند و درس قرآن را یاد بگیرد. در...

از آن دیار در این دیار

خاطرات کرسی گذاشتن  کرسی میزی بزرگ و چهارگوش است که پایه‌های کوتاهی دارد. کرسی باید متناسب با اندازه‌ی اتاق باشد. به صورتی که وقتی کرسی را در اتاق می‌گذاریم، تکیه‌گاه ما دیوارهای اتاق باشد. روی کرسی یک لحاف هم...

از آن دیار در این دیار

استاد  هنگامى كه ازدواج كردم هفده ساله بودم و شاگرد كلاس ششم متوسطه رشته ادبى دبيرستان شهدخت شيراز. دبیرستان شهدخت در چهارراه مشير فعلى قرار داشت كه در آن دوران به «دم كل» معروف بود. همسرم استاد دانشكده كشاورزى دانشگاه...

از آن دیار در این دیار

کولی دادن  زمان ما کتاب درسی خیلی مهم بود. من که کتابم رو به خاطر پاره شدن قلقم از دست داده بودم دیگه نمی تونستم کتابی جایگزینش کنم و مونده بودم که توی یه ماه باقی مونده از مدرسه، چه طور باید مشقام رو بنویسم. پدرم گفت: «چرا...

از آن دیار در این دیار

کاش می شد سرنوشت رو از سَر نوشت جوونی تو اوج زیبایی بودم، سرشار از انرژی، شاد شاد شاد. دنیا رو زیر پام داشتم. خونه‌ی مادربزرگم میدون بهارستان بود، پشت مجلس شورای اسلامی امروز. همه‌ی نوه‌ها عصرها اونجا جمع می شدیم. نزدیک...

از آن دیار در این دیار

«مادران قدیم» من دوست داشتم زود ازدواج کنم. مادرم از پانزده سالگی مدام به گوشم می خواند که ترشیده ام. من فقط پانزده سال داشتم و کلاس سوم دبیرستان بودم. در دبیرستان دوستی داشتم که مادرش دلاک حمام بود. روزی به من گفت: «به...

از آن دیار در این دیار

دست کش های سفید مادر بزرگ مادربزرگم تعریف می کرد که در سن نه سالگی که ازدواج کرده بود بسیار لاغر بود.او را به عقد مردی که بیست و پنج سال از اوبزرگتر بود درآورده بودند. می گفت: «وقتی عروس شدم و روی صندلی نشستم پایم به زمین...

از آن دیار در این دیار

«کروموزوم ایگرگ» من در دانشکده پزشکی مشغول تحصیل بودم و همانجا با یکی از پزشکان جوان آشنا شدم و با هم ازدواج کردیم. دوران طرح را در شهرهای مختلفی ازشهرستان های استان تهران گذراندیم. فرزند اولم به دنیا آمد. دختری زیبا بود...

از آن دیار در این دیار

«قالی سوز» ما در همایون شهر زندگی می کردیم که به آن سده هم می گفتند. رسم آنجا اینطور بود که عروس اجازه هیچ کاری را نداشت تا مادر شوهر و شوهرش راضی باشند. خواهرم دو فرزند داشت یکی شش ساله و دیگری شیرخواره. او علاه برکارهای...

از آن دیار در این دیار

«دخترزایی» خیلی بچه بودم که ازدواج کردم، پانزده سالم بود که اولین فرزندم به دنیا آمد. دختر بود. همسرم و مادرش بسیار ناراحت شدند ولی به روی خودشان نیاوردند. یکسال نگذشته بود که دوباره باردار شدم و باز هم دختر. خلاصه که این...

از آن دیار در این دیار

سیلچی مادرم در سن هفده سالگی ازدواج كرد و از شهركوچكش به آباده رفت. آباده هم آن زمان چندان بزرگ نبود. راستش را بخواهید هنوز هم بزرگ نیست، اما خب نسبت به شهر مادرم بزرگتر بود و علاوه بر آن به دلیل قرار گرفتن در میانه راه...

از آن دیار در این دیار

عدل مظفر فصل تعطیلی مدارس بود و من بیشتر روزها را در منزل به مادرم کمک می کردم. وقتی هم که مادرم نبود، مشغول گلدوزی و کارهای هنری می شدم. یک روز که تنها بودم و مادر خانه نبود تلفن زنگ زد، همان تلفن مشکی زیمنس. به طرف تلفن...

از آن دیار در این دیار

«بازی روزگار» فرزند و پسر اول خانواده ای بودم که در خوانسار به دنیا آمدم و در سن سه سالگی به همراه خانواده به تهران نقل مکان کردیم. در فضایی که دوست داشتن پسر قانون است و زن یک مطاع مطلق. در نتیجه در یک فضای پر از عشق و محبت...

از آن دیار در این دیار

«آش شله قلمکار» یک خاطره قشنگ از مادربزرگم دارم که تقریباً مربوط میشه به پنجاه و هفت سال پیش. خانه مادربزرگ من در یک محل قدیمی در تهران بود. مثل همه خانه های قدیمی تهران در آن زمان، خانه مادربزرگم پر از درختان میوه، مثل...

از آن دیار در این دیار

قُلُق  چهره مهربونی داره. موهای سفید، سبیل های سفید و لبخندی دوست داشتنی. اونقدر آروم و با وقار خاطراتش رو برام میگه که دلم نمیخواد تموم بشن. میگه امروز میخوام برات از قلق(ghollogh) بگم. می پرسم قلق چیه؟ میگه: «قدیمها مدرسه...

از آن دیار در این دیار

حموم رفتن  اون‌ وقتها توی بیشتر خونه‌ها حموم نبود.حموم رفتن احتیاج به زمانی حدود یه روز کامل داشت و ماجرایی بود به قول امروزی‌ها در حد سورپرایز چون هیچ معلوم نبود روز حموم چه ماجراهایی قراره اتفاق بیافته. اونایی که وضع...

از آن دیار در این دیار

مونیک و منصوره بعدازظهر طولانی سر رسید و منصوره را بعد از تشریفات بیمارستان به خانه‌ام آوردم. چقدر آرام و مطیع بود. تخت کوتاهش را که قبلا آماده کرده بودم بهش نشان دادم، گفت: «چقدر سفیده!» گفتم: «تو این رنگ را دوست داری»....

از آن دیار در این دیار

گلپـر ما بچه‌ها ایام کودکی را در خانه‌ نسبتا بزرگی درخیابان حسن آباد تهران گذراندیم. زندگی شهری در آن زمان بسیار ساده و خالی از تجملات و امکانات امروز بود. خانه ها آب لوله کشی نداشت در نتیجه آب گرم و سرد در دسترس اهالی...

از آن دیار در این دیار

«آینه در آینه» مادر بزرگ روی سجاده آبی رنگش با طرح محراب در وسط و دو مناره در کنار آن، نشسته بود. چادر نماز سفید با گلهای ریز آبی بر سر داشت. زیر چادر، مقنعه سفید رنگ صورت گردش را نمایان می کرد. سجاده اش روی فرش قرمز با...

از آن دیار در این دیار

عروس نه ساله مشغول برگزاری تدارکات عروسی دخترم بودیم. از مشاور خانواده وقت گرفته بودند تا درباره پاره ای مسائل با او مشورت کنند. خانواده ها با هم آشنا شده بودند و مدتی بود که با هم رفت و آمد داشتیم. برای لحظه ای به سالیان...

زنان شاهنامه: زن جادو در هفت خوان اسفندیار

33ـ زن جادو در هفت خوان اسفندیار (در داستان هفت خوان اسفندیار: خوان چهارم کشتن اسفندیار زن جادو را) در شبی تاریک اسفندیار رویین تن سپاه می راند تا هنگامی که اشعه زرین خورشید کلاه خود را برداشت و زمین را روشن ساخت و آفتاب...