داستان

حاجی آقا – ۷

حاجی ابوتراب در ماه ذیحجه، شب عید قربان حاجی و حاجی زاده به دنیا آمده بود. اگرچه هشتاد و نه سال از عمرش می گذشت و یادگار زمان ناصرالدین شاه بود، اما نسبت به سنش هنوز شکسته نشده بود و خیلی جوانتر نمود می کرد. قیافه او با وقار...

از آن دیار در این دیار

خاطرات کرسی گذاشتن  کرسی میزی بزرگ و چهارگوش است که پایه‌های کوتاهی دارد. کرسی باید متناسب با اندازه‌ی اتاق باشد. به صورتی که وقتی کرسی را در اتاق می‌گذاریم، تکیه‌گاه ما دیوارهای اتاق باشد. روی کرسی یک لحاف هم...

فریادی در نیمه شب: قسمت بیست و دوم

احمد برای این‌ که پدر و مادرش نیز از غیبت او نگران نشوند به آن‌ ها می‌ گفت که شب ‌ها برای دیدن بعضی از دوستان همکلاسش به‌ خانه آن‌ ها می ‌رود و ممکن است قدری دیر بیاید، البته به ‌والدینش قول داده بود که این تأخیر از ساعت...

از آن دیار در این دیار

استاد  هنگامى كه ازدواج كردم هفده ساله بودم و شاگرد كلاس ششم متوسطه رشته ادبى دبيرستان شهدخت شيراز. دبیرستان شهدخت در چهارراه مشير فعلى قرار داشت كه در آن دوران به «دم كل» معروف بود. همسرم استاد دانشكده كشاورزى دانشگاه...

حاجی آقا – ۵

ـ قوچ علی بک که حالا تو شهربانیه. ـ دوام الوزاره سر خود را به علامت تصدیق تکان داد. حاجی گفت: ـ بله، من مخصوصا توصیه کردم که اگر بخواهد این زمزمه ها و اغتشاش ها و بی عدالتی ها تو لرستان بخوابه، باید فلانی را که سابقه ممتدی...

فریادی در نیمه شب: قسمت بیست و یکم

احمد ضمن تأیید صحبت‌ های حسین گفت: «من ‌هم معتقدم شبحی که آن شب دیدم خیلی شبیه هیکل اسد زاغی بود.» حسین گفت: «نمی‌ دانم، شاید هم کس دیگری بوده باشد ولی تعجب این‌ جاست که چرا اقدس خانم در پلکان بام را برای او باز گذاشته...

از آن دیار در این دیار

کولی دادن  زمان ما کتاب درسی خیلی مهم بود. من که کتابم رو به خاطر پاره شدن قلقم از دست داده بودم دیگه نمی تونستم کتابی جایگزینش کنم و مونده بودم که توی یه ماه باقی مونده از مدرسه، چه طور باید مشقام رو بنویسم. پدرم گفت: «چرا...

حاجی آقا – ۴

حاجی مثل این که از حرف خودش پشیمان شده لبش را جمع کرد و به فکر فرو رفت. نی قلیان را زیر لب گذاشت چند تا پک زد. بعد سرش را بلند کرد و گفت: ـ مراد! ـ بله قربان! ـ گل محمد شوفر این جا نیامد؟ ـ نخیر آقا من ندیدمش. ـ این مرتیکه را تو...

فریادی در نیمه شب: قسمت بیست و یکم

احمد بدون مقدمه گفت: «ولی اين‌ طور كه ديده ‌ام برای رساندن راضيه تا خانه شاطر غلام وقت كافی داری.» خنده از روی لبان حسین محو شد و با دلخوری گفت: «اين‌ طور كه معلومه جاسوس مردم هم هستی.» احمد خيلی جدی جواب داد: «چاره...

از آن دیار در این دیار

کاش می شد سرنوشت رو از سَر نوشت جوونی تو اوج زیبایی بودم، سرشار از انرژی، شاد شاد شاد. دنیا رو زیر پام داشتم. خونه‌ی مادربزرگم میدون بهارستان بود، پشت مجلس شورای اسلامی امروز. همه‌ی نوه‌ها عصرها اونجا جمع می شدیم. نزدیک...

حاجی آقا – 3

بعد از فوت مرحوم ابوی مردم چشمشان به منه/ البته توقع دارند. دیروز حجةالشریعه آخوند محل ـ که شخص شریفی است ـ پیش من بود. می‌گفت: والله من چهل ساله آخوند محل هستم. آن قدر که مردم به شما اعتقاد دارند به من ندارند. من که...

فریادی در نیمه شب: قسمت بیستم

کارآگاه نگاهی به‌ احمد كرد و گفت: «از اين‌ كه آمدی ممنون هستم، نظر به‌ این که تو ديروز جزو اولين افرادی بودی كه جسد را در خرابه پیدا کردی خواستم چند سؤال از تو بکنم.» احمد با اشاره سرجواب داد كه برای سؤال و جواب آماده...

حاجی آقا – 2

ـ فردا صبح، روز بد نبینی، همین‌که مرحوم ابوی خبردار شد، یک دده سیاه داشتیم، اسمش گلعذار بود، انداختن گردن اون. داد آنقدر چوبش زدند که خون قی کرد و مرد. اما من مقر نیامدم، کسی هم نفهمید که من بودم. پشتش هم اسهال خونی شدم و تو...

فریادی در نیمه شب: قسمت نوزدهم

احمد گفت: «یکی دیگر هم مانده و او اسد زاغی است که دست به‌ چاقوش خیلی خوبه و دل و جرئت استفاده از آن ‌را هم دارد، مضافاً این که روابط بین او و سلمان در این اواخر چندان هم خوب نبود و می‌ تواند دلیلی برای از بین بردن او...

از آن دیار در این دیار

دست کش های سفید مادر بزرگ مادربزرگم تعریف می کرد که در سن نه سالگی که ازدواج کرده بود بسیار لاغر بود.او را به عقد مردی که بیست و پنج سال از اوبزرگتر بود درآورده بودند. می گفت: «وقتی عروس شدم و روی صندلی نشستم پایم به زمین...

حاجی آقا – 1

صادق هدایت- حاجی آقا به عادت معمول، بعد از آن ‌که عصازنان یک چرخ دور حیاط زد و همه‌چیز را با نظر تیزبین خود ورانداز کرد و دستورهایی داد و ایرادهایی از اهل خانه گرفت، عبای شتری نازک خودش را از روی تخت برداشت و سلانه سلانه...

فریادی در نیمه شب: قسمت هجدهم

حالا سیاهی شب خیمه از روی بام‌ ها برداشته و نور خورشید که می ‌رفت تا از افق سر برآورد آسمان و فضا را به‌ خوبی روشن کرده بود. وقتی احمد و پدرش به‌ خرابه رسیدند عده‌ ای از اهالی محل در آن‌ جا جمع شده و در باره مرد مجروحی که...

از آن دیار در این دیار

«کروموزوم ایگرگ» من در دانشکده پزشکی مشغول تحصیل بودم و همانجا با یکی از پزشکان جوان آشنا شدم و با هم ازدواج کردیم. دوران طرح را در شهرهای مختلفی ازشهرستان های استان تهران گذراندیم. فرزند اولم به دنیا آمد. دختری زیبا بود...

فریادی در نیمه شب: قسمت هفدهم

دو هفته از ديدن راضيه پشت در خانه آقا حیدر گذشت. در این مدت احمد هنوز نتوانسته بود راز رفت و آمدهای مخفيانه آن‌ ها را كشف كند و عدم موفقیت دراین باره او را سخت رنج می ‌داد. قبلاً تصميم گرفته بود اصلان پور را ملاقات و خبر...

از آن دیار در این دیار

«قالی سوز» ما در همایون شهر زندگی می کردیم که به آن سده هم می گفتند. رسم آنجا اینطور بود که عروس اجازه هیچ کاری را نداشت تا مادر شوهر و شوهرش راضی باشند. خواهرم دو فرزند داشت یکی شش ساله و دیگری شیرخواره. او علاه برکارهای...

فریادی در نیمه شب: قسمت شانزدهم

در آن‌ موقع هر كس اقدس خانم را مي ‌ديد باورش نمي ‌شد كه او شغل ظريف و حساسی مثل آرايش سر و صورت خانم‌ ها را دارد و با همان دست ‌ها صورت ظریف خانم ‌ها را نوازش و آرایش می ‌کند. او پس از ادب كردن سلمان خطاب به ‌او گفت: «حالا...

داستان سفر با اتوبوس

اولین باری بود که می‌خواستم مسیری چنین طولانی‌ رو با اتوبوس سفر کنم. دقیقه‌ی آخر تصمیم گرفته بودم که بلیت بگیرم و بلیت هواپیما وحشتناک گرون بود و به جیب دانشجویی من نمی‌خورد. به اضافه اینکه خونه‌ی من با فرودگاه 50 دقیقه...

از آن دیار در این دیار

«دخترزایی» خیلی بچه بودم که ازدواج کردم، پانزده سالم بود که اولین فرزندم به دنیا آمد. دختر بود. همسرم و مادرش بسیار ناراحت شدند ولی به روی خودشان نیاوردند. یکسال نگذشته بود که دوباره باردار شدم و باز هم دختر. خلاصه که این...

فریادی در نیمه شب: قسمت پانزدهم

احمد كه خود را آماده كرده بود تا دوستانه و گرم با او سلام و احوالپرسی كند از اين حركت ناگهانی او جا خورد. فكر كرد حسین بايد خيلی از او دلخور باشد كه چنين روی از او بر می ‌گرداند ولی هرچه فكر كرد چيزی كه مايه دلخوری بين آن‌...

نه، همین لباس زیباست نشان آدمیت

مغازه‌ای که گاهی ازش خرید خونه رو می‌کنم دو تا خیابون بالاتره. واسه اون وقتایی که خرید جزئی دارم و حوصله والمارت رفتن رو ندارم خیلی خوبه. این که نزدیک خونه‌ت مغاره‌ باشه مسلماً چیز خوبیه. ولی مشکل واسه اون روزاییهِ که من...

از آن دیار در این دیار

سیلچی مادرم در سن هفده سالگی ازدواج كرد و از شهركوچكش به آباده رفت. آباده هم آن زمان چندان بزرگ نبود. راستش را بخواهید هنوز هم بزرگ نیست، اما خب نسبت به شهر مادرم بزرگتر بود و علاوه بر آن به دلیل قرار گرفتن در میانه راه...

فریادی در نیمه شب قسمت: چهاردهم

به‌ محمود اطلاع داده بودند كه ملاقاتی دارد ولی نمي ‌دانست ملاقات كننده كيست. خوشحال بود كه مي ‌تواند از ملاقات كننده ـ هركه باشد ـ خبری درمورد راضيه به‌ گيرد. هنگامي‌ كه در اطاق ملاقات و از پشت ميله‌ ها چشمش به ‌راضيه...

از آن دیار در این دیار

عدل مظفر فصل تعطیلی مدارس بود و من بیشتر روزها را در منزل به مادرم کمک می کردم. وقتی هم که مادرم نبود، مشغول گلدوزی و کارهای هنری می شدم. یک روز که تنها بودم و مادر خانه نبود تلفن زنگ زد، همان تلفن مشکی زیمنس. به طرف تلفن...

فریادی در نیمه شب: قسمت سیزدهم

سلمان كه متوجه شد چند تا از مشتري‌ها برگشته به‌ آن‌ ها نگاه مي‌ كنند با خشم و دندان قروچه حرف اسد را قطع كرد و گفت: «خوب تمومش كن، همين كه گفتم، بهتره ديگه از جيبت درش نياری.» فكری مثل برق از كله احمد گذشت، با خود گفت:...

فریادی در نیمه شب: قسمت دوازدهم

اصغرآقا بی‌اختيار روی صندلی نشست و با فراست دريافت كه احمد باید خبر مهمی داشته باشد لذا با بی‌ صبری پرسيد: «پسرجون، خوب حرف بزن، بگو به ‌بينم چی دستگيرت شده.» حالا ديگر از اخم و تندخوئی صبح اصغرآقا خبری نبود و...

شما چقد به اصطلاحات قدیمی اعتقاد دارید؟

شما چقد به اصطلاحات قدیمی اعتقاد دارید؟ به «کبوتر با کبوتر، باز با باز»، «شوهر خوشگل مالِ مردمه»، «نازکش داری نازکن، نداری پات رو دراز کن» و اصطلاحاتی از این دست. والا من به آخری خیلی اعتقاد دارم، ولی واقعا همه‌ی کبوترا...

از آن دیار در این دیار

«بازی روزگار» فرزند و پسر اول خانواده ای بودم که در خوانسار به دنیا آمدم و در سن سه سالگی به همراه خانواده به تهران نقل مکان کردیم. در فضایی که دوست داشتن پسر قانون است و زن یک مطاع مطلق. در نتیجه در یک فضای پر از عشق و محبت...

من حساب کنم یا اون؟ مساله این است! – 3

“ماجراهایی که براتون می نویسم، میتونه تجربه شخصی شخص بنده باشه، میتونه تجربه های اطرافیانم باشه که بازم از زبان اول شخص براتون بگم، یا زاده ی تخیلات ذهنم!” راه رو از بَرَم. قبلا هم این رستوران رفتم. دوست دارم جاهایی...

از آن دیار در این دیار

«آش شله قلمکار» یک خاطره قشنگ از مادربزرگم دارم که تقریباً مربوط میشه به پنجاه و هفت سال پیش. خانه مادربزرگ من در یک محل قدیمی در تهران بود. مثل همه خانه های قدیمی تهران در آن زمان، خانه مادربزرگم پر از درختان میوه، مثل...

فریادی در نیمه شب: قسمت یازدهم

اهالی محل خیلی زود از بازگشت راضيه و حامله بودن او با خبر شدند و در عين حال دريافتند كه دختر آقای مختاری از پذيرفتن او خودداری کرده و او لاجرم به خانه شاطرغلام پدر محمود رفته است. حالا ديگر داستان عشق محمود و راضيه و حوادث...

این منم، یکی از خود شما – 2

“ماجراهایی که براتون می نویسم، میتونه تجربه شخصی شخص بنده باشه، میتونه تجربه های اطرافیانم باشه که بازم از زبان اول شخص براتون بگم، یا زاده ی تخیلات ذهنم!” کدوم یکی از ما می‌تونیم بگیم که هرگز و هیچوقت و هیچوقت و هرگز...

از آن دیار در این دیار

قُلُق  چهره مهربونی داره. موهای سفید، سبیل های سفید و لبخندی دوست داشتنی. اونقدر آروم و با وقار خاطراتش رو برام میگه که دلم نمیخواد تموم بشن. میگه امروز میخوام برات از قلق(ghollogh) بگم. می پرسم قلق چیه؟ میگه: «قدیمها مدرسه...

فریادی در نیمه شب: قسمت دهم

احمد كه به‌ سهم خود مي ‌ترسيد خشم اسد يقه او را نيز بگيرد زود از مغازه بيرون رفت و به‌ سوی قهوه خانه دوید تا همان‌ طور‌که اصغر آقا گفته بود سفارش يك چای تميز را به ‌قهوه‌چی بدهد. وقتی برگشت اثری از اسد زاغی نبود. از...

به آینه نگاه می کنم – 1

“ماجراهایی که براتون می نویسم، میتونه تجربه شخصی شخص بنده باشه، میتونه تجربه های اطرافیانم باشه که بازم از زبان اول شخص براتون بگم، یا زاده ی تخیلات ذهنم!” به آینه نگاه می‌کنم. خنده‌م گرفته از فکری که تو ذهنم...