avatar

محمد سطوت

Baton

اولیـن تجربـه

تازه گواهینامه ششم ابتدائی را گرفته و در یکی از چاپخانه های تهران که در تقاطع خیابان اکباتان و سعدی قرارداشت شروع به کار کرده بودم. صبح یکی از روزها هنگام رفتن به محل کارموقتی به اول خیابان سعدی رسیدم متوجه شدم مردم دسته دسته به طرف شمال خیابان ومیدان مخبرالدوله میروند. از یکی پرسیدم:…

Untitled-9

شــراره: قسمت سوم و پایانی

او درعين حال رفتارش همچون دوران كودكي شاداب و سرزنده بود و در مجالس خانوادگي با گفتن جوك و داستانهاي شيرين حاضرين را در شادي خود شريك ميكرد. البته حالا دیگر محسن نميتوانست مانع گفتار او شود حتي اگر جوك هاي او در حد ادب هم نمی بود. با تولد اولين فرزندشان كه پسر بود…

Sharare

شــراره: قسمت دوم

زمان به سرعت ميگذشت، پس از سالی چند هر دو دارای خانواده ای پر اولاد شده بودیم، من و همسرم داراي دو دختر و يك پسر و آنها هم صاحب دو دختر و دو پسر شده بودند. افزوده شدن هزینه های زندگی و مشکلات آن سبب شده بود تا ضمن کار به تحصیل نیز ادامه…

عکس تزئینی می باشد

شــراره – قسمت اول

(1)زائرين بهشت زهرا كه شبهاي جمعه براي خواندن فاتحه و ديدار با عزيزان از دست رفته خود به آنجا ميروند هر هفته بر سر يكي از قبرها زني نه چندان سالمند را ميبينند كه گاه آهسته و گاه با صداي بلند شیون کرده اشک می ریزد، زمانی سنگ قبر را چون طفلي شیرین در آغوش…

سالها از پي يكديگر ميگذشت، تمامش كار بود، كار بدون استراحت براي پركردن گودال هاي ژرف هزينه ها كه گويا خيال پر شدن نداشت.

پلی میان دو نسل

روزي هنگام صحبت با يكي از دوستان شکایت می کرد: «هنگامیکه بچه بودم و روزها از مدرسه به خانه باز ميگشتم تا ميخواستم كيف و كتاب را به گوشه اي انداخته براي برداشتن قطعه اي نان و پنیر به سوي آشپزخانه بروم مادرم فوري انگشت خودرا به علامت سكوت بر لبها نهاده ميگفت: «هيس! پدرت…

Hill

تپـه سلام (برگی از دفتر خاطرات) – ۲

سعید زهر خند دیگری زد وگفت: «هیچ میدانی که سیاوش نیز از فعالین سیاسی است و مرا خوب میشناسد زیرا مدتی با هم در یک منطقه فعالیت میکردیم». زانوهایم لرزیدن گرفت. باورم نمی شد افرادی که زمانی هم فکر و هم آرمان بوده اند و آشنائی کاملی با اصول روابط اجتماعی و خانوادگی داشته اند…

Mountain

تپـه سلام (برگی از دفتر خاطرات) – ۱

1کسانی که به کوههای پس قلعه رفته اند قدری بالاتر از سر بند به پهنه وسیعی که در رأس یک بلندی در کنار گذرگاه کوهنوردان قرار گرفته است، میرسند. هنگام عصر که کوهنوردان از بند یخچال و ارتفاعات پس قلعه و یا از قله توچال باز میگردند برای رفع خستگی لحظاتی چند بر روی این…

Tahereh

داستان کوتاه: «طاهره» – ۶

بالاخره در یکی از روزها او را در بازارچه محل ديد. به ‌دنبالش راه افتاد و در فرصتي کوتاه و دوراز چشم رهگذران خود را به‌او رسانده سلام كرد. طاهره هم با خوشروئي جواب سلامش را داد. منصور پرسيد: «اين مدت كجا بودي و چرا براي خوابيدن به‌ بام نمي‌آمدي». طاهره جواب داد: «حال خاله‌ام…

Bed

داستان کوتاه: «طاهره» – ۵

تاریکی قیرگون شب همه جا را فرا گرفته بود و ابر سیاهی ستارگان آسمان را از دید پنهان می‌کرد. صدائی از بام‌های اطراف شنیده نمی‌شد و این خود نشان می‌داد که شب به‌نیمه نزدیک شده و همسایگان همه به‌خواب رفته‌اند. در این ‌موقع که می‌رفت تا لشگر خواب بر چشم‌های او غلبه کند صدای قژ…

waiting

داستان کوتاه: «طاهره» – ۴

منصور که انتظار این حرکت را نداشت دست بر دیوار مانند مجسّمه‌اي سنگی بر جاي خود خشك شد و چون موجودی هيپنوتيزم شده به‌ جاي خالي او در تاریکی خيره ماند، پس از چند لحظه بي‌اختيار و با ناباوری دست بر لب‌های خود نهاد و در حالي‌كه شيريني بوسه او را همراه با حرارت لب‌هايش…

FirstKiss

داستان کوتاه: «طاهره» – ۳

طاهره خنده نمكيني كرد و گفت: «آفرين منصور آقا، از اين حرف‌هام كه بلدي» و بعد اضافه كرد: «مي‌خوام تا خيابون‌هاي بالای شهر براي خريد برم، از تنها رفتن مي‌ترسم، دوست داري تا اونجا همراهی ام کنی». باورش نمي‌شد، فكر كرد مي‌خواهد با او شوخي كند ولي چون طاهره را جدّي و مصمّم ديد فوري…

shyboy

داستان کوتاه: «طاهره» – ۲

این‌همه باعث شده بود تا او از هر نظر مورد احترام و تحسین اهالی محل و فامیل و بستگان خود باشد. او از این بابت به‌ خود می‌بالید و احساس غرور می‌کرد ولی کمروئی و شرم بی‌حد او در رویاروئی با دختران همسایه و فامیل او را رنج می‌داد و از این بابت همیشه مورد…

roof

داستان کوتاه: «طاهره» – ۱

۱دیدار غیر منتظرهآن ‌روز غروب مثل روزهای گذشته منصور لحاف چهل تکه‌ای را که مادرش تازه برایش دوخته بود زیر بغل زد و از پله‌های بام بالا رفت تا بستر خود را روی بام پهن کند. او این‌کار را هر‌ روز غروب انجام می‌داد تا بستر آفتاب خورده و داغش را که صبح همان روز…

Story

داستان کوتاه: ازدواج از راه دور – ۲

جرج خنديد و گفت: «تو آدم خوشبختي هستی چون كه اندرزهای پدرت را هميشه به خاطر داری و مطمئنم که حتماً آنرا به كار ميبندی، مثل اينكه منهم ناچارم از اندرز پدر تو پيروی كرده راجع به کاری که در پیش دارم بيشتر فكر كنم». آن روز ديگر صحبتی در اين مورد نكرديم تا اينكه…

Letter

داستان کوتاه: ازدواج از راه دور – ۱

هنگامي كه با معرفي يكي از مؤسسات آموزشي كانادا براي استخدام در آزمايشگاه شركت (A) رفته بودم با جورج سرپرست آزمایشگاه آشنا شدم. درخواست من پس از رؤيت رئيس شركت براي ارزشيابي و مصاحبه براي او فرستاده شده بود. اين اولين مصاحبه من پس از ورود به كانادا بود و با اينكه مؤسسه آموزشي فوق…

Untitled-16

داستان کوتاه: پیتزا دلیوری – قسمت آخر

آن خانم سفارش را گرفت و یک اسکناس پنجاه دلاری در دستم نهاد، پنج دلار به ‌او دادم و چون خواستم دو دلار ديگر به ‌او بدهم متوجّه شدم پول خرد در جيب ندارم لذا از آن خانم خواستم تا چنان‌چه پول خرد در خانه دارد بياورد تا با او تسویه حساب كنم ولي او…

Khatoon2

داستان کوتاه: نوروز و بهار

عمو نوروز پیر ما در راه است، همین روزهاست که بهار با تمام صلابت خود از راه میرسد و دشت و دمن را پر از شکوفه گلهای رنگارنگ میکند. بوی گل اقاقیا از همه جا استشمام میشود. باد بهاری درختان لخت و سرما زده را تکان می‌دهد تا از خواب زمستانی بیدار شوند. یخ‌های زمستانی…

Delivery

داستان کوتاه: پیتزا دلیوری – ۲

ابتدا هيچ‌گونه شکی به‌كارش نكردم و چون دوست او در كنارم ايستاده بود فكر كردم رفيقش به ‌زودي با كارت اعتباري باز مي‌گردد ولي چون زماني بيش از انتظار گذشت و آن شخص نيامد نگران شدم و از دوستش علت تأخير را سؤال كردم. آن مرد با قيافه‌اي متعجّب كه نشان مي‌داد او هم از…

pizza

داستان کوتاه: پیتزا دلیوری – ۱

یکی از مشاغلی‌ که اغلب مهاجرین در بدو ورودشان به‌کانادا ـ و قبل از یافتن کاری دائم ـ به‌آن می‌پردازند دلیوری پیتزا و یا رانندگی تاکسی است. البته رانندگی تاکسی به‌ دلیل مشکلاتی چند از قبیل شناسائی شهر و یا امتحان گواهینامه رانندگی تاکسی و هم‌چنین پرداخت هزینه‌های مربوطه به ‌طول می‌انجامد شغل دلیوری پیتزا…

Untitled-29

داستان کوتاه: سقّا خانه

چسبيده به ديوار بقّالي پشت خانه استاد حبیب بنا سقّاخانه‌اي بود كه گهگاه اهالي محل به ‌عنوان نذر و نياز يك يا چند شمع در آن روشن مي‌كردند و در همان حال با حالتی ملتسمانه و محزون از ائمه اطهار و يا حضرت عباس ـ كه او را باب‌الحوائج نیز مي‌نامیدند ـ تقاضا می‌کردندتا حاجت‌…