avatar

محمد سطوت

فریادی در نیمه شب: قسمت پنجم

اين جمله مثل آب سردی بود كه روی سر آقای مختاری ريختند، بدون اين‌ كه به‌ كاغذ نگاه كند فهميد حق با محمود است و كار تمام مي‌ باشد. در حالي ‌كه از فرط خشم توان ايستادن نداشت ناخودآگاه با دست‌ های لرزان ساعت طلای خود را از جيب جليقه‌ اش بيرون آورد تا نگاهی…

فریادی در نیمه شب: قسمت چهارم

از آن‌ جائي كه تمام حواسش متوجه شنيدن صدای راضيه و اطلاع از حضور او در آن ‌جا بود متوجه حركت آهسته موجودی ديگر نشد كه خیلی سریع از جلوی راهرو عبور کرد و خودرا پشت درختان حياط پنهان نمود. در اين‌ موقع‌ كه محمود بي‌ تاب ديدار يار به‌ انتظار باز شدن در اطاق…

فریادی در نیمه شب: قسمت سوم

در محيط كار مردی بسيار مستبد و يك‌ دنده بود كه با قدرت حوزه مديريت خودرا اداره مي‌ کرد. مقررات سفت و سختی در محدوده كار خود به‌ وجود آورده بود و كوچكترين خطا را با شديدترين عقوبت پاداش و اغلب بدون چون و چرا حكم اخراج خاطی را صادر مي ‌نمود، روابط حسنه او…

فریادی در نیمه شب: قسمت دوم

کمتر کسی از قدمت بازارچه و نامی‌ که بر آن نهاده بودند اطلاع داشت. تا آن‌ جا که اهالی محل به‌ یاد می‌ آوردند بازارچه درقدیم سرپوشیده ودارای سقف بود ولی در زمان وقوع داستان ما سقفی بر روی آن دیده نمی‌ شد و حرارت و گرمای نور خورشید در تابستان و باران و برف…

فریادی در نیمه شب: قسمت اول

در يكی از نيمه شب‌ های گرم تابستان كه اهالی کوچه آبشار و گذر سید ابراهیم در شرق تهران فارغ از كار روزانه تن خسته خود را در ميان تشک‌ های پنبه ‌ای روی بام رها كرده و با وزش نسيم خنكی که از دامنه ‌های البرز به‌ سوی تهران گرما زده مي‌ وزيد به‌…

«درست» یا «نادرست»

نمي دانم چه كسي براي اولين بار به ‌اين حقيقت تلخ پي برد كه بشر «اشرف مخلوقات» است، چرا كه قدرت تشخيص و تميز دارد و قادر است خوب را از بد تشخيص دهد و دريابد چه چيزي درست و چه چیزی نادرست است. تا آن ‌جا که معلوم شده اين صفت بارز و مهم…

معضل کیسه گندم و نیروی جاذبه زمین

در کتابها خوانده ام که نیوتون یکی از دانشمندان معروف انگلیس روزی زیر درخت سیبی نشسته بود، یک سیب از درخت جدا شده روی سرش می افتد و همین حادثه باعث می شود که او به نیروی جاذبه زمین پی ببرد و بعد ها قوانینی در مورد جاذبه زمین بنویسد. در دنباله این کشف بزرگ…

بلوچستانی که من دیدم/ مرگ در برهوت کویر

موقع رفتن رو به‌ همه ما کرد و گفت: «تا موقعی‌ که در این ‌منطقه کار می‌کنید مواظب سلامتی و حفظ جان خودتان باشید چون در این‌ جا خطر همیشه پشت گوشتان است، کوچک‌ ترین اشتباه ممکن است به‌ قیمت جانتان تمام شود.» روز بعد همکارم حادثه را این ‌گونه برایم شرح داد: «موقع رفتن…

بلوچستانی که من دیدم/ مرگ در برهوت کویر

حدود دو ماه از مأموریت ما در گلمورتی گذشته بود که ذخیره آرد‌مان به‌ اتمام رسید و نان برای خوردن نداشتیم، غذاهای کنسرو شده نیز در شرف اتمام بود، یک حلب خرمای اهدا شده از طرف کدخدای گلمورتی نیز به ته رسیده بود، ضمناً می‌ بایستی با دفترشرکت نیز تماس و آن‌ ها را در…

بلوچستانی که من دیدم / حمله کفتارها

روزی که اسلحه را از پسر کدخدا گرفتم به‌ هیچ‌ وجه فکر نمی ‌کردم ممکن است زمانی مجبور به‌ استفاده از آن شوم. در شب‌ هائی که با همکارم برای حمام کردن به‌ طرف قنات می‌ رفتیم اغلب متوجه می ‌شدیم موجوداتی در اطرافمان جولان می ‌دهند، آن‌ها را نمی‌ دیدیم ولی وجود آن‌ ها…

بلوچستانی که من دیدم

قادر ضمن اصرار بر دادن اسلحه گفت: «در این‌ جا همه برای حفظ جان خود اسلحه حمل می‌ کنند، ژاندارم‌ ها نیز این‌ را می‌ دانند» و اضافه کرد: «داشتن اسلحه در این ‌جا جرم نیست، استفاده از آن در شرایط نا‌ مشروط جرم است» چون دلایل پسر کدخدا را منطقی یافتم و در عین‌…

به مناسبت هشت مارس روز جهانی زن/ كشف حجاب

در نيمروز يكي از روزهاي زيباي بهار كه آفتاب گرماي لذّت‌ بخش خود را بر درختان بلند كوچه ما مي‌ تاباند و از ميان شاخ و برگ‌های آن اشكالي سايه روشن را بر در و ديوار خانه‌های اطراف نقش مي ‌كرد مادرم در خانه را كمي باز کرد و از ميان دو لنگه در سرش…

بلوچستانی که من دیدم

تا آن‌ زمان نه‌ دیده و نه‌ شنیده بودم که در ایران چنین روشی را برای رام کردن شترها به‌ کار برند. وقتی این مطلب را با‌ آموزگار دبستان درمیان گذاردم گفت: «همان‌ طور که مشاهده می‌ کنید بلوچ‌ ها زندگی سخت و طاقت فرسائی دراین‌ قسمت از خاک وطن دارند. گرمای طاقت‌ فرسای منطقه،…

بلوچستانی که من دیدم

چون زمان برای بازدید منطقه محدود و کوتاه بود لذا از بلوچ‌ ها خواستیم تا صبح روز بعد در جلوی ساختمان مدرسه برای حرکت آماده باشند ولی آن‌ها‌ خواهش کردند در صورت امکان بهتر است آن ها را در مقابل کپرشان سوار کنیم». روز بعد هنگامی‌ که آن‌ ها را در مقابل کپرشان سوار می…

بلوچستانی که من دیدم

در سال 1355 فرصتی دست داد تا از بخش دلگان در قسمت شرقی هامون جاز موریان واقع در استان بلوچستان (ایران) دیدار کنم. استان بلوچستان به‌ خصوص در اطراف جاز موریان به‌ دلیل گرمای فوق‌العاده هوا در تابستان و نقصان بارندگی (درحدود یکصد میلیمتر در سال) سرزمینی است خشک و کویری که پیشروی شن‌ های…

داستان غلام و کیسه زر

وقتي بچه بودم و گهگاه به مناسبتي در محفل هاي خانوادگي دور هم جمع مي شديم، پدر بزرگ براي اين كه از شيطنت بچه ها جلوگیری کند تا جلو دست و پاي بزرگترها را نگيرند آن ها را دور خود جمع مي كرد و برايشان قصه مي گفت. بچه ها نيز كه مي دانستند قصه…

دلیل عقب مانده گی ها

هنگامی که به قصد مهاجرت ایران را ترک می کردم دو جلد آلبوم عکس‌ های خانوادگی را به ‌عنوان شیئی مقدس در لابلای لوازم شخصی خود جا دادم چرا که می‌ دانستم این آلبوم‌ می‌ تواند گه‌ گاه مرا با گذشته ‌ام ـ گذشته ‌ای که دیگر هرگز نخواهم توانست به‌ آن باز گردم ـ…

چاپ سعدی

در خیابان بوذرجمهری مقابل سقاخانه نوروزخان کوچه باریکی وجود داشت که در اواسط آن تابلوی پهنی بر سر در خانه ای دیده می شد و روی آن نوشته شده بود (چاپ سعدی). از در کـه وارد می شدی به حیاط وسیعی می رسیدی با اطاق‌هائی چند در اطراف آن که تعدادی از آن ها مختص…

معلم و دیوانه عاقل: قسمت پایانی

حالا دیگر باورم شده بود که با عاقل‌ترین دیوانه در عمرم آشنا شده‌ام. او در طول شش سال عمر خود در تیمارستان وقت تلف نکرده و چیزی یافته بود که عاقلترین انسان‌ها نیز در طول عمر طولانی خود به آن نمی رسیدند. *** سال‌ها گذشت و از شاهین بی‌خبر بودم، کار روانکاوی‌ام رونق گرفته بود…

معلم و دیوانه عاقل

در همان حال پدر و مادرم سعی می کردند با دادن دلگرمی به من و اینکه در صورت روشن شدن موضوع می توانند راهی برای ورودم به دانشگاه پیدا کنند فکر خودکشی را از مغزم بیرون کنند. دلگرمی های فوق سبب شد تا اعتصاب غذا را بشکنم ولی اشتهائی به‌ خوردن و آشامیدن نداشتم، مسؤلین…