avatar

محمد سطوت

معلم و دیوانه عاقل

شاهین که گویا با یادآوری حادثه فوق دوباره اعصابش ‌شدیداً تحت تأثیر جو آن‌ روز قرار گرفته بود از گفتن باز ماند ولی پس از چند لحظه که آرامش خود را دوباره باز یافت شروع به شرح وقایع نمود و گفت: «دنباله حادثه درست یادم نیست،...

معلم و دیوانه عاقل

با توجه به‌ توصیه وکیل از شکایت منصرف شدیم ولی نکته‌ای‌ که از آن غافل بودیم و به ‌آن توجه نکرده بودیم پرونده بیمارستان بود. زمانی ‌که با علی ‌بیگی درگیری پیدا کرده و کارم به بیمارستان کشیده شده بود. نظر به این‌که تمام...

معلم و دیوانه عاقل: قسمت هفتم

مدیر دبستان که آمبولانس خبر کرده بود اطلاعاتی را که علی ‌بیگی به‌او داده بود به ‌‌شرح زیر در اختیار دکترها گذاشت: «شاگرد شروری است، تکالیف خود را خوب انجام نمی‌دهد، با معلم خود قلدری و از دستورات او سرپیچی می‌نماید» و...

معلم و دیوانه عاقل

ولی علی ‌بیگی چون پی ‌برده بود که من از این ضعف جسمانی خود در مقابل شاگردان کلاس خجالت می‌کشم برای حقارت و ضربه زدن به روحیه ‌‌ام اغلب اولین نفر در کلاس بودم که برای پاسخ دادن به درس روز قبل باید پای تخته کلاس می‌رفتم و...

معلم و دیوانه عاقل

در آن‌ موقع در تلویزیون فیلمی نشان می‌دادند که قهرمان فیلم اسب سیاهی بود به ‌نام «توسن» عاشق توسن بودم و جست و خیزهای او را دوست داشتم و سعی می‌کردم حرکات او را در حال دویدن تقلید و مانند او که گه‌گاه سم بر زمین...

معلم و دیوانه عاقل: قسمت چهارم

مادرم سری به‌ علامت موافقت تکان‌ داد وگفت: «آقای اکرمی هم همین عقیده را دارد و می‌گوید وضع روانی او بهبود یافته و برای همین هم او را موقتاَ آزاد کرده‌اند تا رفتار و برخوردش را با مردم بیازمایند.» خوشحال از این خبر گفتم:...

معلم و دیوانه عاقل: قسمت دوم

گاه از یکی از شاگردان خواب ‌آلود می‌خواستم پای تخته برود تا آن‌چه را فهمیده برای دیگران شرح دهد. این ترفند تنها برای مدت کوتاهی کارساز بود و توجه تعدادی از شاگردان را به ‌درس جلب می‌کرد ولی پس از لحظاتی چند دوباره سرها...

معلم و دیوانه عاقل: قسمت اول

برخلاف بچه‌هائی که در کودکی از رفتن به دبستان هراس دارند از اولین روزی که پا به‌ محوطه زیبا و با صفای دبستان گذاردم عاشق آن شدم. برای کودکی که در خانه‌ای چند اطاقه، پر جمعیت و عاری از درخت و محیط سبز زندگی کرده بود و...

محّلل: قسمت سوم و پایانی

5 زهرا از گفته های شیخ دانسته بود او فامیل و یا بستگان نزدیکی در شهر ندارد و با زرنگی خاص خود درک کرده بود که شیخ از او خوشش می آید و طعمه خوبی برای انجام منظورش می باشد لذا از زمانی که به حاجی قول داده بود محللی سر به راه...

قبرستان یا دنیای مردگان

ديشب هم مثل شبهاي گذشته بچه ها كنار ديوار تنها سقّاخانه محله نشسته بودند و از هر دري سخن مي گفتند. در میان صحبت ها فوت استاد حبيب بنا پیش آمد كه هفته قبل از دنیا رفته بود. حسن يكي از بچه‌ها گفت: «چون استاد حبيب شب هنگام فوت...

محّلل: قسمت دوم

وقتی زن حاجی از موضوع خبردار شد چون کوهی از آتش بر سر حاجی فرود آمد و در خانه آتش به پا کرد ولی حاجی به دروغ برای او قسم خورد که فقط زهرا را برای مدتی کوتاه صیغه کرده است و با این تدبیر مدتی آتش جنگ را در خانه خاموش نمود ولی...

محّلل: قسمت اول

1حاج ابوتراب یاالله گویان از چهارچوب درب خانه که همچون کاروانسرا همیشه باز بود وارد حیاط شد و مستقیماً به سمت اطاق پنجدری زهرا خانم در انتهای حیاط رفت.از وقتی زهرا را سه طلاقه کرده بود دیگر جرأت نمی کرد شب های جمعه از او...

پیتزا تنوری قسمت دوم و پایانی

با خوردن دومین تنگ شراب سرها کم کم از باده گرم شد، يكي از دوستان کت خود را از تن خارج و در نظر داشت آن را به دسته صندلي آويزان كند ولي پيشخدمت رستوران محترمانه تذكر داد كه بهتر است آن را به جا لباسي مخصوصی كه در گوشه رستوران...

پیتزا تنوری

همه مي دانيم كه ايتاليائي ها در صنعت پيتزا و پختن انواع آن هميشه حرف اول را مي زنند و به هر كجا قدم مي گذارند بلافاصله اين صنعت را داير و گسترش مي دهند.چندی قبل از اينكه وارد كانادا شوم تصميم گٌرفتم گشتي به دور دنيا زده جاي...

خانه نفرین شده

از آن به ‌بعد ديگر چیزهائی ‌را که درباره ساكنين آن خانه شنيده بود برايش از مرز داستان گذشته و واقعيت پيدا كرده بود. ديگر باورش شده بود كه كساني در داخل آن خانه زندگي مي‌كنند و شب‌ها به‌قصد گرفتن بچه‌ها در آن هشتي تاریک...

خانه نفرین شده

کامران عاشق خواندن داستان‌های پلیسی و جنائی بود و از خواندن داستانهای ترسناک مانند دراکولا مرد خون آشام و یا داستان‌های اسرار آمیزی که حوادث آن در قصرهای قدیمی و اطاق‌ها و راهروهای سنگی و تاریک و پله‌های پیچ درپیچ و...

لیونا

لیونا نیز مانند هزاران مهاجری که به‌ امید زندگی بهتر روانه کانادا می‌شوند از کشور خود فیلیپین به‌ کانادا آمد. مراحل اولیه ورود را همانند آن‌هائی‌که غیرقانونی وارد می‌شوند طی کرد و با کمک اعضای فعال کامیونیتی خود...

«انسـان» و «شیطـان»

در احاديث آمده است كه انسان بهترين و كاملترين مخلوق خداست، از اينرو هنگامی که خداوند از كار خلقت انسان فراغت يافت به تمام فرشتگان دستور داد تا در مقابل اين مخلوق جديد به سجده درآيند. تمام فرشتگان درگاه باريتعالي بدون چون...

آشی که یک وجب روغن روش بود

احمد توی محل ما به شرارت و مردم آزاری مشهور بود. تو مدرسه هیچکدام از شاگردان و معلمین از دست او آسایش نداشتند، از آنجائی که اغلب از مدرسه فرار میکرد پس از دو سال رفوزه شدن تازه کلاس چهارم ابتدائی را تمام کرده بود.کاسبی توی...

گشتی در دنیای اموات

دو سال قبل که برای دیدن خانواده به ایران رفته بودم فرزند یکی از دوستان قدیمی خود را ـ که درگذشته های دور با پدرش در یک کمپانی کار می‌کردیم ـ در خیابان دیدم، خوشحال ازاین برخورد او را در آغوش گرفته پس از قدری خوش و بش از حال...

اولیـن تجربـه

تازه گواهینامه ششم ابتدائی را گرفته و در یکی از چاپخانه های تهران که در تقاطع خیابان اکباتان و سعدی قرارداشت شروع به کار کرده بودم. صبح یکی از روزها هنگام رفتن به محل کارموقتی به اول خیابان سعدی رسیدم متوجه شدم مردم دسته...

شــراره: قسمت سوم و پایانی

او درعين حال رفتارش همچون دوران كودكي شاداب و سرزنده بود و در مجالس خانوادگي با گفتن جوك و داستانهاي شيرين حاضرين را در شادي خود شريك ميكرد. البته حالا دیگر محسن نميتوانست مانع گفتار او شود حتي اگر جوك هاي او در حد ادب هم...

شــراره: قسمت دوم

زمان به سرعت ميگذشت، پس از سالی چند هر دو دارای خانواده ای پر اولاد شده بودیم، من و همسرم داراي دو دختر و يك پسر و آنها هم صاحب دو دختر و دو پسر شده بودند. افزوده شدن هزینه های زندگی و مشکلات آن سبب شده بود تا ضمن کار به تحصیل...

شــراره – قسمت اول

(1)زائرين بهشت زهرا كه شبهاي جمعه براي خواندن فاتحه و ديدار با عزيزان از دست رفته خود به آنجا ميروند هر هفته بر سر يكي از قبرها زني نه چندان سالمند را ميبينند كه گاه آهسته و گاه با صداي بلند شیون کرده اشک می ریزد، زمانی سنگ...

پلی میان دو نسل

روزي هنگام صحبت با يكي از دوستان شکایت می کرد: «هنگامیکه بچه بودم و روزها از مدرسه به خانه باز ميگشتم تا ميخواستم كيف و كتاب را به گوشه اي انداخته براي برداشتن قطعه اي نان و پنیر به سوي آشپزخانه بروم مادرم فوري انگشت خودرا...

تپـه سلام (برگی از دفتر خاطرات) – ۲

سعید زهر خند دیگری زد وگفت: «هیچ میدانی که سیاوش نیز از فعالین سیاسی است و مرا خوب میشناسد زیرا مدتی با هم در یک منطقه فعالیت میکردیم».زانوهایم لرزیدن گرفت. باورم نمی شد افرادی که زمانی هم فکر و هم آرمان بوده اند و آشنائی...

تپـه سلام (برگی از دفتر خاطرات) – ۱

1کسانی که به کوههای پس قلعه رفته اند قدری بالاتر از سر بند به پهنه وسیعی که در رأس یک بلندی در کنار گذرگاه کوهنوردان قرار گرفته است، میرسند.هنگام عصر که کوهنوردان از بند یخچال و ارتفاعات پس قلعه و یا از قله توچال باز...

داستان کوتاه: «طاهره» – ۶

بالاخره در یکی از روزها او را در بازارچه محل ديد. به ‌دنبالش راه افتاد و در فرصتي کوتاه و دوراز چشم رهگذران خود را به‌او رسانده سلام كرد. طاهره هم با خوشروئي جواب سلامش را داد. منصور پرسيد: «اين مدت كجا بودي و چرا براي...

داستان کوتاه: «طاهره» – ۵

تاریکی قیرگون شب همه جا را فرا گرفته بود و ابر سیاهی ستارگان آسمان را از دید پنهان می‌کرد. صدائی از بام‌های اطراف شنیده نمی‌شد و این خود نشان می‌داد که شب به‌نیمه نزدیک شده و همسایگان همه به‌خواب رفته‌اند. در این...

داستان کوتاه: «طاهره» – ۴

منصور که انتظار این حرکت را نداشت دست بر دیوار مانند مجسّمه‌اي سنگی بر جاي خود خشك شد و چون موجودی هيپنوتيزم شده به‌ جاي خالي او در تاریکی خيره ماند، پس از چند لحظه بي‌اختيار و با ناباوری دست بر لب‌های خود نهاد و در...

داستان کوتاه: «طاهره» – ۳

طاهره خنده نمكيني كرد و گفت: «آفرين منصور آقا، از اين حرف‌هام كه بلدي» و بعد اضافه كرد: «مي‌خوام تا خيابون‌هاي بالای شهر براي خريد برم، از تنها رفتن مي‌ترسم، دوست داري تا اونجا همراهی ام کنی».باورش نمي‌شد، فكر كرد...

داستان کوتاه: «طاهره» – ۲

این‌همه باعث شده بود تا او از هر نظر مورد احترام و تحسین اهالی محل و فامیل و بستگان خود باشد. او از این بابت به‌ خود می‌بالید و احساس غرور می‌کرد ولی کمروئی و شرم بی‌حد او در رویاروئی با دختران همسایه و فامیل او را رنج...

داستان کوتاه: «طاهره» – ۱

۱دیدار غیر منتظرهآن ‌روز غروب مثل روزهای گذشته منصور لحاف چهل تکه‌ای را که مادرش تازه برایش دوخته بود زیر بغل زد و از پله‌های بام بالا رفت تا بستر خود را روی بام پهن کند. او این‌کار را هر‌ روز غروب انجام می‌داد تا بستر...

داستان کوتاه: ازدواج از راه دور – ۲

جرج خنديد و گفت: «تو آدم خوشبختي هستی چون كه اندرزهای پدرت را هميشه به خاطر داری و مطمئنم که حتماً آنرا به كار ميبندی، مثل اينكه منهم ناچارم از اندرز پدر تو پيروی كرده راجع به کاری که در پیش دارم بيشتر فكر كنم».آن روز ديگر...

داستان کوتاه: ازدواج از راه دور – ۱

هنگامي كه با معرفي يكي از مؤسسات آموزشي كانادا براي استخدام در آزمايشگاه شركت (A) رفته بودم با جورج سرپرست آزمایشگاه آشنا شدم. درخواست من پس از رؤيت رئيس شركت براي ارزشيابي و مصاحبه براي او فرستاده شده بود.اين اولين مصاحبه...

داستان کوتاه: پیتزا دلیوری – قسمت آخر

آن خانم سفارش را گرفت و یک اسکناس پنجاه دلاری در دستم نهاد، پنج دلار به ‌او دادم و چون خواستم دو دلار ديگر به ‌او بدهم متوجّه شدم پول خرد در جيب ندارم لذا از آن خانم خواستم تا چنان‌چه پول خرد در خانه دارد بياورد تا با او...

داستان کوتاه: نوروز و بهار

عمو نوروز پیر ما در راه است، همین روزهاست که بهار با تمام صلابت خود از راه میرسد و دشت و دمن را پر از شکوفه گلهای رنگارنگ میکند. بوی گل اقاقیا از همه جا استشمام میشود. باد بهاری درختان لخت و سرما زده را تکان می‌دهد تا از...

داستان کوتاه: پیتزا دلیوری – ۲

ابتدا هيچ‌گونه شکی به‌كارش نكردم و چون دوست او در كنارم ايستاده بود فكر كردم رفيقش به ‌زودي با كارت اعتباري باز مي‌گردد ولي چون زماني بيش از انتظار گذشت و آن شخص نيامد نگران شدم و از دوستش علت تأخير را سؤال كردم.آن مرد...

داستان کوتاه: پیتزا دلیوری – ۱

یکی از مشاغلی‌ که اغلب مهاجرین در بدو ورودشان به‌کانادا ـ و قبل از یافتن کاری دائم ـ به‌آن می‌پردازند دلیوری پیتزا و یا رانندگی تاکسی است. البته رانندگی تاکسی به‌ دلیل مشکلاتی چند از قبیل شناسائی شهر و یا امتحان...

داستان کوتاه: سقّا خانه

چسبيده به ديوار بقّالي پشت خانه استاد حبیب بنا سقّاخانه‌اي بود كه گهگاه اهالي محل به ‌عنوان نذر و نياز يك يا چند شمع در آن روشن مي‌كردند و در همان حال با حالتی ملتسمانه و محزون از ائمه اطهار و يا حضرت عباس ـ كه او را...