avatar

محمد سطوت

فریادی در نیمه شب: قسمت بیستم و چهارم

در حالی که مرد احمد را به‌ طرف یکی از اطاق‌ ها می ‌برد، اقدس خانم نگاهی سریع به‌ سرتاسر کوچه انداخت و پس از اطمینان از این‌ که کسی متوجه آن‌ ها نشده در را بست و به‌ دنبال آن‌ ها وارد اطاق شد و به‌ مرد گفت: «خیالت راحت...

فریادی در نیمه شب: : قسمت بیست و سوم

بدون این‌ که به‌ عقب بنگرد آهسته و بی ‌صدا خود را به ‌لبه بام مشرف به‌ حیاط خانه رساند و نگاهی سریع به‌ پنجره اطاق‌ ها انداخت. با دیدن روشنائی کمی که از پشت پرده یکی از پنجره‌ ها بیرون می‌ آمد حدس زد اقدس خانم و دوستانش...

فریادی در نیمه شب: قسمت بیست و دوم

احمد برای این‌ که پدر و مادرش نیز از غیبت او نگران نشوند به آن‌ ها می‌ گفت که شب ‌ها برای دیدن بعضی از دوستان همکلاسش به‌ خانه آن‌ ها می ‌رود و ممکن است قدری دیر بیاید، البته به ‌والدینش قول داده بود که این تأخیر از ساعت...

فریادی در نیمه شب: قسمت بیست و یکم

احمد ضمن تأیید صحبت‌ های حسین گفت: «من ‌هم معتقدم شبحی که آن شب دیدم خیلی شبیه هیکل اسد زاغی بود.» حسین گفت: «نمی‌ دانم، شاید هم کس دیگری بوده باشد ولی تعجب این‌ جاست که چرا اقدس خانم در پلکان بام را برای او باز گذاشته...

فریادی در نیمه شب: قسمت بیست و یکم

احمد بدون مقدمه گفت: «ولی اين‌ طور كه ديده ‌ام برای رساندن راضيه تا خانه شاطر غلام وقت كافی داری.» خنده از روی لبان حسین محو شد و با دلخوری گفت: «اين‌ طور كه معلومه جاسوس مردم هم هستی.» احمد خيلی جدی جواب داد: «چاره...

فریادی در نیمه شب: قسمت بیستم

کارآگاه نگاهی به‌ احمد كرد و گفت: «از اين‌ كه آمدی ممنون هستم، نظر به‌ این که تو ديروز جزو اولين افرادی بودی كه جسد را در خرابه پیدا کردی خواستم چند سؤال از تو بکنم.» احمد با اشاره سرجواب داد كه برای سؤال و جواب آماده...

فریادی در نیمه شب: قسمت نوزدهم

احمد گفت: «یکی دیگر هم مانده و او اسد زاغی است که دست به‌ چاقوش خیلی خوبه و دل و جرئت استفاده از آن ‌را هم دارد، مضافاً این که روابط بین او و سلمان در این اواخر چندان هم خوب نبود و می‌ تواند دلیلی برای از بین بردن او...

فریادی در نیمه شب: قسمت هجدهم

حالا سیاهی شب خیمه از روی بام‌ ها برداشته و نور خورشید که می ‌رفت تا از افق سر برآورد آسمان و فضا را به‌ خوبی روشن کرده بود. وقتی احمد و پدرش به‌ خرابه رسیدند عده‌ ای از اهالی محل در آن‌ جا جمع شده و در باره مرد مجروحی که...

فریادی در نیمه شب: قسمت هفدهم

دو هفته از ديدن راضيه پشت در خانه آقا حیدر گذشت. در این مدت احمد هنوز نتوانسته بود راز رفت و آمدهای مخفيانه آن‌ ها را كشف كند و عدم موفقیت دراین باره او را سخت رنج می ‌داد. قبلاً تصميم گرفته بود اصلان پور را ملاقات و خبر...

فریادی در نیمه شب: قسمت شانزدهم

در آن‌ موقع هر كس اقدس خانم را مي ‌ديد باورش نمي ‌شد كه او شغل ظريف و حساسی مثل آرايش سر و صورت خانم‌ ها را دارد و با همان دست ‌ها صورت ظریف خانم ‌ها را نوازش و آرایش می ‌کند. او پس از ادب كردن سلمان خطاب به ‌او گفت: «حالا...

فریادی در نیمه شب: قسمت پانزدهم

احمد كه خود را آماده كرده بود تا دوستانه و گرم با او سلام و احوالپرسی كند از اين حركت ناگهانی او جا خورد. فكر كرد حسین بايد خيلی از او دلخور باشد كه چنين روی از او بر می ‌گرداند ولی هرچه فكر كرد چيزی كه مايه دلخوری بين آن‌...

فریادی در نیمه شب قسمت: چهاردهم

به‌ محمود اطلاع داده بودند كه ملاقاتی دارد ولی نمي ‌دانست ملاقات كننده كيست. خوشحال بود كه مي ‌تواند از ملاقات كننده ـ هركه باشد ـ خبری درمورد راضيه به‌ گيرد. هنگامي‌ كه در اطاق ملاقات و از پشت ميله‌ ها چشمش به ‌راضيه...

فریادی در نیمه شب: قسمت سیزدهم

سلمان كه متوجه شد چند تا از مشتري‌ها برگشته به‌ آن‌ ها نگاه مي‌ كنند با خشم و دندان قروچه حرف اسد را قطع كرد و گفت: «خوب تمومش كن، همين كه گفتم، بهتره ديگه از جيبت درش نياری.» فكری مثل برق از كله احمد گذشت، با خود گفت:...

فریادی در نیمه شب: قسمت دوازدهم

اصغرآقا بی‌اختيار روی صندلی نشست و با فراست دريافت كه احمد باید خبر مهمی داشته باشد لذا با بی‌ صبری پرسيد: «پسرجون، خوب حرف بزن، بگو به ‌بينم چی دستگيرت شده.» حالا ديگر از اخم و تندخوئی صبح اصغرآقا خبری نبود و...

فریادی در نیمه شب: قسمت یازدهم

اهالی محل خیلی زود از بازگشت راضيه و حامله بودن او با خبر شدند و در عين حال دريافتند كه دختر آقای مختاری از پذيرفتن او خودداری کرده و او لاجرم به خانه شاطرغلام پدر محمود رفته است. حالا ديگر داستان عشق محمود و راضيه و حوادث...

فریادی در نیمه شب: قسمت دهم

احمد كه به‌ سهم خود مي ‌ترسيد خشم اسد يقه او را نيز بگيرد زود از مغازه بيرون رفت و به‌ سوی قهوه خانه دوید تا همان‌ طور‌که اصغر آقا گفته بود سفارش يك چای تميز را به ‌قهوه‌چی بدهد. وقتی برگشت اثری از اسد زاغی نبود. از...

فریادی در نیمه شب: قسمت نهم

پدرش سری تكان داده و گفته بود: «آقای اصلان پور از همه اهالی محل خواسته تا هر اطلاعی راجع به‌ حوادث پيش آمده داشته باشند در اختيارش بگذارند، من فكر مي ‌كنم او مشتاق دريافت چنين خبرهائی حتی از بچه‌ ها نيز هست.» احمد از اين...

فریادی در نیمه شب: قسمت هشتم

راضيه به‌ هيچ‌ وجه مشكوك نشد و خوشحال از اين که پس از سال‌ها دوری از مادر مي ‌توانست مدتی هرچند كوتاه نزد او بماند، از تصميم آقای مختاری و خانمش استقبال كرد. پدرش سال‌ها قبل درگذشته بود و مادرش به تنهائی زندگی خود را با...

فریادی در نیمه شب: قسمت هفتم

احمد فوراً از جا پريد و صبحانه نخورده لباس پوشید و عازم بيرون شد. سركوچه حسين را ديد كه با يك ‌نفر از اهالی صحبت مي ‌كند. از آن‌ جائی‌ که همیشه با حسین شوخی داشت جلو رفت وبا لحنی طنز از او پرسيد: «حسين آقا چی شده؟ چه خبره،...

فریادی در نیمه شب: قسمت ششم

آقای مختاری تا آن‌ جا كه مي‌ توانست مختصر و موجز شرح وقايع را برای دادستان تعريف كرد و ادامه داد: «راستش اين‌ كه من به‌ هيچ ‌وجه مايل به‌ ازدواج آن دو نبوده و نيستم و مي ‌خواهم هرطور شده جلو اين‌ كار را بگيرم، ضمناً...

فریادی در نیمه شب: قسمت پنجم

اين جمله مثل آب سردی بود كه روی سر آقای مختاری ريختند، بدون اين‌ كه به‌ كاغذ نگاه كند فهميد حق با محمود است و كار تمام مي‌ باشد. در حالي ‌كه از فرط خشم توان ايستادن نداشت ناخودآگاه با دست‌ های لرزان ساعت طلای خود را از...

فریادی در نیمه شب: قسمت چهارم

از آن‌ جائي كه تمام حواسش متوجه شنيدن صدای راضيه و اطلاع از حضور او در آن ‌جا بود متوجه حركت آهسته موجودی ديگر نشد كه خیلی سریع از جلوی راهرو عبور کرد و خودرا پشت درختان حياط پنهان نمود. در اين‌ موقع‌ كه محمود بي‌ تاب...

فریادی در نیمه شب: قسمت سوم

در محيط كار مردی بسيار مستبد و يك‌ دنده بود كه با قدرت حوزه مديريت خودرا اداره مي‌ کرد. مقررات سفت و سختی در محدوده كار خود به‌ وجود آورده بود و كوچكترين خطا را با شديدترين عقوبت پاداش و اغلب بدون چون و چرا حكم اخراج خاطی...

فریادی در نیمه شب: قسمت دوم

کمتر کسی از قدمت بازارچه و نامی‌ که بر آن نهاده بودند اطلاع داشت. تا آن‌ جا که اهالی محل به‌ یاد می‌ آوردند بازارچه درقدیم سرپوشیده ودارای سقف بود ولی در زمان وقوع داستان ما سقفی بر روی آن دیده نمی‌ شد و حرارت و گرمای نور...

فریادی در نیمه شب: قسمت اول

در يكی از نيمه شب‌ های گرم تابستان كه اهالی کوچه آبشار و گذر سید ابراهیم در شرق تهران فارغ از كار روزانه تن خسته خود را در ميان تشک‌ های پنبه ‌ای روی بام رها كرده و با وزش نسيم خنكی که از دامنه ‌های البرز به‌ سوی تهران...

«درست» یا «نادرست»

نمي دانم چه كسي براي اولين بار به ‌اين حقيقت تلخ پي برد كه بشر «اشرف مخلوقات» است، چرا كه قدرت تشخيص و تميز دارد و قادر است خوب را از بد تشخيص دهد و دريابد چه چيزي درست و چه چیزی نادرست است. تا آن ‌جا که معلوم شده اين صفت...

معضل کیسه گندم و نیروی جاذبه زمین

در کتابها خوانده ام که نیوتون یکی از دانشمندان معروف انگلیس روزی زیر درخت سیبی نشسته بود، یک سیب از درخت جدا شده روی سرش می افتد و همین حادثه باعث می شود که او به نیروی جاذبه زمین پی ببرد و بعد ها قوانینی در مورد جاذبه زمین...

بلوچستانی که من دیدم/ مرگ در برهوت کویر

موقع رفتن رو به‌ همه ما کرد و گفت: «تا موقعی‌ که در این ‌منطقه کار می‌کنید مواظب سلامتی و حفظ جان خودتان باشید چون در این‌ جا خطر همیشه پشت گوشتان است، کوچک‌ ترین اشتباه ممکن است به‌ قیمت جانتان تمام شود.» روز بعد...

بلوچستانی که من دیدم/ مرگ در برهوت کویر

حدود دو ماه از مأموریت ما در گلمورتی گذشته بود که ذخیره آرد‌مان به‌ اتمام رسید و نان برای خوردن نداشتیم، غذاهای کنسرو شده نیز در شرف اتمام بود، یک حلب خرمای اهدا شده از طرف کدخدای گلمورتی نیز به ته رسیده بود، ضمناً می‌...

بلوچستانی که من دیدم / حمله کفتارها

روزی که اسلحه را از پسر کدخدا گرفتم به‌ هیچ‌ وجه فکر نمی ‌کردم ممکن است زمانی مجبور به‌ استفاده از آن شوم. در شب‌ هائی که با همکارم برای حمام کردن به‌ طرف قنات می‌ رفتیم اغلب متوجه می ‌شدیم موجوداتی در اطرافمان جولان...

بلوچستانی که من دیدم

قادر ضمن اصرار بر دادن اسلحه گفت: «در این‌ جا همه برای حفظ جان خود اسلحه حمل می‌ کنند، ژاندارم‌ ها نیز این‌ را می‌ دانند» و اضافه کرد: «داشتن اسلحه در این ‌جا جرم نیست، استفاده از آن در شرایط نا‌ مشروط جرم است» چون...

به مناسبت هشت مارس روز جهانی زن/ كشف حجاب

در نيمروز يكي از روزهاي زيباي بهار كه آفتاب گرماي لذّت‌ بخش خود را بر درختان بلند كوچه ما مي‌ تاباند و از ميان شاخ و برگ‌های آن اشكالي سايه روشن را بر در و ديوار خانه‌های اطراف نقش مي ‌كرد مادرم در خانه را كمي باز کرد و...

بلوچستانی که من دیدم

تا آن‌ زمان نه‌ دیده و نه‌ شنیده بودم که در ایران چنین روشی را برای رام کردن شترها به‌ کار برند. وقتی این مطلب را با‌ آموزگار دبستان درمیان گذاردم گفت: «همان‌ طور که مشاهده می‌ کنید بلوچ‌ ها زندگی سخت و طاقت فرسائی...

بلوچستانی که من دیدم

چون زمان برای بازدید منطقه محدود و کوتاه بود لذا از بلوچ‌ ها خواستیم تا صبح روز بعد در جلوی ساختمان مدرسه برای حرکت آماده باشند ولی آن‌ها‌ خواهش کردند در صورت امکان بهتر است آن ها را در مقابل کپرشان سوار کنیم». روز بعد...

بلوچستانی که من دیدم

در سال 1355 فرصتی دست داد تا از بخش دلگان در قسمت شرقی هامون جاز موریان واقع در استان بلوچستان (ایران) دیدار کنم. استان بلوچستان به‌ خصوص در اطراف جاز موریان به‌ دلیل گرمای فوق‌العاده هوا در تابستان و نقصان بارندگی...

داستان غلام و کیسه زر

وقتي بچه بودم و گهگاه به مناسبتي در محفل هاي خانوادگي دور هم جمع مي شديم، پدر بزرگ براي اين كه از شيطنت بچه ها جلوگیری کند تا جلو دست و پاي بزرگترها را نگيرند آن ها را دور خود جمع مي كرد و برايشان قصه مي گفت. بچه ها نيز كه مي...

دلیل عقب مانده گی ها

هنگامی که به قصد مهاجرت ایران را ترک می کردم دو جلد آلبوم عکس‌ های خانوادگی را به ‌عنوان شیئی مقدس در لابلای لوازم شخصی خود جا دادم چرا که می‌ دانستم این آلبوم‌ می‌ تواند گه‌ گاه مرا با گذشته ‌ام ـ گذشته ‌ای که دیگر...

چاپ سعدی

در خیابان بوذرجمهری مقابل سقاخانه نوروزخان کوچه باریکی وجود داشت که در اواسط آن تابلوی پهنی بر سر در خانه ای دیده می شد و روی آن نوشته شده بود (چاپ سعدی). از در کـه وارد می شدی به حیاط وسیعی می رسیدی با اطاق‌هائی چند در...

معلم و دیوانه عاقل: قسمت پایانی

حالا دیگر باورم شده بود که با عاقل‌ترین دیوانه در عمرم آشنا شده‌ام. او در طول شش سال عمر خود در تیمارستان وقت تلف نکرده و چیزی یافته بود که عاقلترین انسان‌ها نیز در طول عمر طولانی خود به آن نمی رسیدند. *** سال‌ها گذشت و از...

معلم و دیوانه عاقل

در همان حال پدر و مادرم سعی می کردند با دادن دلگرمی به من و اینکه در صورت روشن شدن موضوع می توانند راهی برای ورودم به دانشگاه پیدا کنند فکر خودکشی را از مغزم بیرون کنند. دلگرمی های فوق سبب شد تا اعتصاب غذا را بشکنم ولی...