avatar

حمید تقوی

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۶۵

با استیو رفتیم به آژانس پرواز چون که شهره خانوم به استیو تلفن زده بود که بلیطش حاضره و زود بره بگیره وگرنه ممکنه کس دیگه ای بخردش. به اونجا که رسیدیم باز آقای تفاسد اونجا نشسته بود و داشت چونه می زد: ـ پروانه خانوم، این بلیطو من چک کردم، آژانس مسافرتی ملخ همین…

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۶۴

صدای زنگ در که اومد به طرف در رفتم. آقای فضلی گفت: ـ درو باز نکنی ها! ـ برا چی آقای فضلی؟ ـ آخه من یه فیلم دیدم توش یکی در میزنه، درو که باز می کنن پشتش یه قاتل با یه هفت تیر سیاه وایستاده، اینه که ممکنه اینم یه قاتل باشه. ـ نه…

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۶۳

خانوم قفلی رو به من کرد و گفت: ـ از آقا غلامحسین بپرسید افسانه رو می خواد برا ماه عسل کجا ببره. پدر افسانه یعنی آقای مهندس گفت: ـ ماه عسل چیه خانوم، من بچمو دست گرگایی مث این تخم شیطونا نمیدم، تا وقتی بدونم کارشون چیه، در ضمن آقا پسر فکر نکنی من چک…

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۶۲

دو ساعتی از گودبای پارتی گذشته بود که خانوم قفلی یعنی همون خانومی که روز سیزده بدر می خواست دختر برادرش افسانه رو نامزد غلامحسین بکنه وارد شد و نشست پهلو دست آقای فندقی. خانوم قفلی قبل از اینکه چیزی برداره یا بذاره گفت: ـ خوب غلامحسین خان شنیدم دارید تشریف می برید؟ ـ بله…

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۶۱

یه روز استیو اومد و پرسید: ـ من چند روز پیش از یه نفر شنیدم می گفت یه چیزی یه کلاغ چهل کلاغ شده، یعنی چی؟ ـ آهان، یه کلاغ چهل کلاغ یکی از سرگرمی های خیلی خوب ایرونیه، داستان اون به طور خلاصه اینه که نفر اول به دوستش میگه یک کلاغ دیده، دوستش…

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۶۰

داشتم میومدم خونه که سر راه دیدم همسایه مون آقای فضلی داره به چن تا اردک غذا میده. سلام کردم و پرسیدم چیکار می کنید آقای فضلی؟ ـ دارم این اردک ها رو چاقشون می کنم، چون اردک برای سبزی پلو خیلی خوشمزه میشه. ـ شما می خواید این اردک ها را بخورید؟ ـ خوب…

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۵۹

استیو از گره زدن برگشته بود و داشتیم با هم حرف می زدیم. دایی سیروس و زن دایی و بچه ها رفته بودن قدم بزنن. یه طرفمون یه عده داشتن آهنگ بندری می زدن و می رقصیدن. یه طرف دیگه مون چن تا آقای مسن داشتن تخته نرد بازی می کردن پرسیدم: ـ خوب با…

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۵۸

رسیدیم به پارک سیزه بدر و با دیگ و قابلمه از ماشین پیاده شدیم و راه افتادیم. از طرف مخالف عده زیادی با دیگ و قابلمه خود می رفتند. دایی سیروس دلخور شد و گفت: ـ دیدی عزیزم، اونقد لفتش دادی که آخر سیزده بدر رسیدیم چون همه دارن برمی گردن. استیو نیگاهی کرد و…

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۵۷

سوار ماشین شدیم زن دایی که داشت تو آیینه دستی نیگا می کرد و به لباش چیزی می زد از دایی پرسید: ـ سبزه رو آوردی که بندازیم دور؟ دایی رو به خشایار کرد و گفت: ـ خشایار باز تو یادت رفت سبزه رو بیاری؟ خشایار گفت: ـ بـابـا مـن کـه مـی خواستـم بیارم تو…

طنـز ایـرونـی: عید دیدنی – ۵۶

نوبت ما شد. شهره خانم ـ فروشنده آژانس ـ با ما دست داد و برامون چایی آورد. استیو چاییشو مزه مزه کرد و گفت: ـ خانوم شما گرمتونه؟ ـ نه چطور مگه؟ ـ هیچی خواستم بگم هر وقت گرمتون شد یک چایی دیگه بیارین که سرد باشه. این یکی خیلی داغه. ـ باشه چشم. خوب…

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۵۵

بغل قفس شیرا وایستاده بودیم که استیو گفت: ـ آمرشد؟ ـ جون آمرشد؟ ـ این شیرا سفیدن؟ ـ نه داداش اینا قهوه ایند. ـ پس چرا جای اینکه بهشون بگن شیر کاکائو میگن شیر؟ ـ بابا توم که خیلی عمیق فکر می کنی، معلومه همه اش داری کتابای آلوندولون و گرگوری مارک میخونی، جای این…

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۵۴

آمیتی گفت: ـ خوب حالا کجا بریم. آمرشد گفت: ـ چطوره بریم یه سری به زرافه ها بزنیم ببینیم از دفه پیش تا حالا قد کشیدن یا نه. راه افتادیم که بریم سلادین از پشت داد زد: ـ ساندویچ مغز من یادتون نره. آمیتی گفت: ـ همون مگه اینکه به ضرب ساندویچ یه خرده مغز…

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۵۳

سلادین به آمرشد گفت: ـ شماها بی خودی تا دیدید من نیستم سرتونو انداختین پایین رفتین تو قفس. اگه بفهمن ممکنه کار دستمون بدن. آمرشد یه خرده سلادین رو نگاه کرد و سلادین یه خرده به آمرشد و بعد هر دو زدن زیر خنده. آمرشد گفت: ـ آره اینا همونقدر کار دستت میدن که شهرداری…

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۵۲

از قهوه خونه که برمی گشتیم آمرشد گفت: ـ یه بوی عجیبی میاد. آمیتی گفت: ـ آمرشد، این بوی حیوونات باغ وحش که داریم از بغلش رد میشیم. استیو گفت: ـ من سالهاست باغ وحش نرفتم. آمرشد گفت: ـ پس باید بریم بهت نشونش بدیم. مگه نه آمیتی؟ آمیتی گفت: ـ نه آمرشد من باغ…

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۵۱

تو قهوه خونه نشسته بودیم و چایی دبش قند پهلو می خوردیم که مشتی گفت: ـ خوب براتون چی بیارم؟ آمرشد گفت: ـ فعلن یه دیزی دبش بیار ببینیم چی میشه. پیازم یادت نره ها، پنج شیش تا درشتشو سوا کن بیار. آمیتی گفت: ـ واسه منم یه دیزی دبش بیار. منم گفتم: ـ آره…

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۵۰

سوار بنز 180 مدل 68 آمرشد داشتیم می رفتیم که آمرشد جلوی یه قهوه خونه زد رو ترمز، ولی جای پارک نبود. آمرشد قدری غرغر کرد و به روزگار فحش داد و سپس راه افتاد و پیچید تو یه کوچه تنگ که یه تابلو جلوش بود: «ورود اکیدا ممنوع.» آمرشد تو کوچه رفت جلوتر و…

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۴۹

آمرشد ناگهان ماشینو وسط خیابون نگه داشت و پیاده شد و گفت: ـ تا شماها همین جا نشستید من یه دقه کار دارم. آمیتی گفت: ـ کجا میری آمرشد؟ ـ میرم اون کفاشی کفشمو واکس بزنم. و بعد کفش مشکی نوک تیز و پاشنه طلایی شو بالا آورد و گفت: ـ ببین، حاجیت هیچ وقت…

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۴۸

همراه آمرشد و آمیتی به طرف ماشینشون رفتیم که بریم با بهرام صحبت کنیم. اون طرف خیابون یه مرسدس بنز 180 مال 68 زنجیر شده بود به تیر چراغ برق. آمرشد از توی جیبش یه چاقو درآورد و با نوک اون قفلو باز کرد. استیو پرسید: ـ مگه کلید نداره؟ آمرشد گفت: ـ کلید؟ حاجیت…

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۴۷

تازه از مهمونی برگشته بودیم که دم در ساختمونمون با دو نفر مواجه شدیم، یکی شون قد بلند بود و سبیل کلفتی داشت و قدری درشت و چاق و دگمه های پیرهنش رو نبسته بود و یه کت روی دستش انداخته بود. اون یکی هم خیلی شبیه اولی ولی یه مدل پایین تر. قد بلنده…

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو –۴۶

خانوم کلاف السلطنه خدمتکار پیر خونواده طلادوست وقتی صدای زنگ درو شنید گفت: ـ ای وای، مث اینکه باز برا من خواستگار اومده، من برم موهامو سشوار بکنم. درو که باز کردن یه آقایی که قبلن ندیده بودیم وارد شد. بهنام برادر کوچکتر نازناز داد زد: ـ عمو جون، عمو جون، و دوید طرف آقای…