957

February 06, 2020 Salam Toronto Weekly 40 1398 بهمن 17 پنجشنبه گفتم: - نه!منتظر تو بودم! کلافه گفت: - من که بهت گفته بودم زیاد منتظر نمون! گفتم: - تمام دلخوشی من اینه که لااقل شام رو باهم باشیم! عصبیگفت: - میگی چیکار کنم؟ اونم بچه منه! فقط شش سالشه! نمی تونم قلبش رو بشکنم. خیر سر اونا که میگن باباشم! به قول خودت می خوای فکر کنه ازش دل کندم؟ از دهان در رفت و گفتم: - جای بچه تو خونه پدرشه! بی ملا حظه گفت: - بدبختی اینه که اینجام تو باهاشسازشنداری! با ناباوری گفتم: - من؟ تو واقعا این طوری فکر می کنی؟ سکوت کرد. با صدایی بغضآلود و لرزان گفتم: - واقعا برای هر دومون متاسف! نمی خواستم گریه کنم اما اشکم سرازیر شد. با عجله اتاق را به قصد پذیرایی ترک کردم . چند لحظه بعد خودش را به من رساند و با لحنی دلجویانه گفت: - معذرت می خوام! نباید این حرف رو می زدم. گفتم: - نه! حرف دلت رو زدی! رو به رویم نشست و گفت: - اصلا این طور نیست! نمی دونم یه دفعه چی شد! عزیز من، تو باید کمی هم به من حق بدی! من که نمی تونم درباره وظایف پدری ام کوتا هی کنم! می دونم که تو هم به این کار راضی نیستی! میان گریه گفتم: - حس می کنم با حضورم زندگی چند نفر و بهم ریختم. تو هم لازم نیست به چیزی غیر از این تظاهر کنی! با در ماندگی گفت: - من نمی دونم چرا این بچه باید توی خونه مادرم بیشتر احساس راحتی کنه! گفتم: - معلومه! چون اون جا آزادتره! بچه ها همه همین طورند! آزادی رو به قید وبند ترجیح میدن! اما به هر حال تو باید به هردوی ما برای شناخت همدیگه فرصت بدی! صادقانه گفت: - ممکنه حق با تو باشه! بعد با محبت و مهربانی گفت: - حالا پاشو با هم شام بخوریم! بی آنکه نگاهشکنم گفتم: - انگار گفتی شام خوردی! چانه ام را بالا گرفت و گفت: - دستپخت تو یه چیز دیگه است! سیر رو گرسنه میکنه! پاشو خانومی! شبمون رو خراب نکن! چشم توی چشمشگفتم: - خیلی عوضشدی بهروز! دیگه نمیشناسمت! دستم را بوسید و گفت: - همه آدمها عوض میشن! تو هم عوض شدی! بیتا جون تو و خدا من رو با گرفتاریهام رو درک کن! آن شب زندگی بعد از مدتها روی خوشش را به ما نشان داد اما من هنوز هم نگران بودم.... *** بـی تـا این داستان ادامه دارد گفتم: - خدا شاهد بهروز من عاشق عسلم، اما اون توی سنی است که احتیاج به راهنمایی و تربیت داره! خیال می کنی اگر من نتونم این کار رو درست انجام بدم، فردا مادرت سرزنشم نمیکنه! به نطر من این اصلا درست نیست که مادرت جلوی عسل من رو سرزنش کنه! این جوری سنگ رو سنگ بند نمیشه! بالاخره شما یا به من اعتماد دارید یا ندارید! من نمیگم کارم صد درصد درسته اما خیلی بهتره اگر مادرت اعتراضی داره به خودم تنها بگه! نه اینکه جلوی عسل من رو محکوم کنه! اون فقط ششسالشه! بهروز کلافه از جا بلند شد و گفت: - باید یک فکر اساسی کرد. این جوری نمیشه! گفتم: - من اگه میدونستم مادرت اینقدر ناراحت میشه... حرفم را قطع کرد و گفت: - بحثسر اینچیزها نیست! مامان باید همکاری کنه! ما که بد ِاون بچه رو نمی خوایم! گفتم: - خوشحالم که اینطور منطقی برخورد می کنی! با پوزخندی گفت: - مامانم که غیر از این فکر می کنه! میگه به خاطر خودم بچه ام رو از یاد بردم! با محبتگفتم: - من از حرفهای مادرت سر در نمیارم، اما این رو می دونم که نباید تو رو در شرایطی قرار بده که احساس عذاب وجدان کنی! روی یکی از مبلها نشست و زیر لب گفت: - زندگی من هم شده آخرتِ یزید! دلم به حالش سوخت. رنگ به رو نداشت. کم کم داشتم به این نتیجه می رسیدم که نگرانیهایم بی مورد نبوده! گفتم: - متاسفم بهروز! به نظرم تقصیر منه! چند لحظه توی صورتم خیره شد و بعد در سکوت به اتاق رفت و لباس پوشید. وقتی بیرون آمد با تعجب پرسیدم: - کجا میری؟! مختصر گفت: - میرم خونه مادرم! از جابلند شدم و گفتم: - این کار رو نکن! ممکنه اوضاع از اینی که هست بدتر بشه! کلافه گفت: - باید باهاش حرف بزنم. عسل رو هم میارم! گفتم: - بیا بشین! تو الان عصبانی هستی! بهتره یه موقعی بری که آرومتر باشی! خودت که میدونی! مادرت عسل رو به حد پرستش دوست داره! عصبیگفت: - داره اونو دو هوا می کنه! انگار من دشمنشم! دستشرا گرفتم و روی مبل نشاندم. رگگردنش برجسته شده بود. تا آن روز او را آنطور عصبانی ندیده بودم. یک لیوان آب آوردم و گفتم: - آروم میشی! بخور! چند جرعه از آب را خورد و لیوان را روی میز گذاشت. پرسیدم: - میخوای بریم بیرون کمی پیاده روی کنیم؟ گمانم از آرامشم جا خورده بود. خندیدم و گفتم: - میگن وقت پیاده روی آدم بهتر می تونه فکر کنه! آرنجهایش را روی زانوهایش گذاشت و سرش را به دستگرفت. داشتم برایشمیوه می گذاشتم که زیر لب گفت: - من واقعا به خاطر رفتار مادرم شرمنده ام بیتا! کنارش نشستم و با لبخند گفتم: - شاید اگر دلیلش رو می دونستم بهتر می تونستم درکشکنم. سرش را تکان داد و گفت: - توضیحی براش ندارم! به نظرم مامان حساس شده! گفتم: - اشکال کار اینه که فکر می کنه هیچ کس هم بهتر از خودش نمی تونه عسل رو تر و خشک کنه! دستم را با محبت فشار داد و قاطعانه گفت: - فردا میرم بچه رو برمی گردونم، با مامان هم حرف می بزنم! *** فصلبیستوهشت بهروز به حرفش عمل کرد و عسل را به خانه برگرداند اما مشکلات من با عسل شکل جدی تری به خود گرفت. حالا بچه اییکه آن اندازه مرا دوست داشت، تحت تاثیر حرفهای مادر شوهرم سایه ام را با تیر می زد و از هر فرصتی برای لجبازی با من استفاده می کرد. یکی از روزهایی که تازه از خانه مادر شوهرم به خانه برگشته بود در جواب نصحیتهای من با قاطعیتی دور از باور گفت: عزیزم میگه تو که مامانم نیستی! پس چرا باید حرفت رو گوش کنم؟ حرفش تا عمق قلبم را سوزاند به نحوی که فردای آن روز با مادر بهروز تماسگرفتم و با لحنی گله مند موضوع را تعریف کردم. اما او بعد از شنیدن حرفهای من با خونسردیگفت: - اون بچه است! از اون گذشته تو به عسل چی کار داری؟ با بهروز زندگی ات رابکن! باید باور کنی که اون به هر حال بچه تو نیست و تو هم مادرش نیستی! پس دلیلی نداره حرفهای یک دختر بچه رو به دل بگیری! حرفهای او مثل پتک تو سرم خورد. انگار تازه داشتم می فهمیدم با خودم و زندگی ام چه کردم! آن روز تا غروب گریه کردم اما وقتی بهروز به خانه آمد نخواستم دوباره با مطرح کردن موضوع ناراحتش کنم یا باعث شوم توی روی مادرش بایستد. آن روها آرزوی مونسی را داشتم تا یک دل سیر حرف بزنم ود رد دل کنم، اما زندگی که سفره نبود جلوی هر کس ناکسی آن را باز کنم. برای مامان هم نه جرئت حرف زدن داشتم و نه دلم می آمد ناراحتش کنم. هر بار هم که می پرسید، با جوابهای نادرست و دروغ متقاعدش می کردم که خوشبختم، اما همیشه در چنین مواقعی فکر می کردم این نمایشنامه تا کی ادامه خواهد داشت! تمام ترسم از این بود که مشتم باز شود و باز هم اسباب ناراحتی اش را فراهم کنم. *** بعد از مدتی عسل به میل خودش دوباره به خانه مادر شوهرم برگشتو گمانم همین مسئله تا حد زیادی روی طرز فکر بهروز تاثیر گذاشت! آن روز ها رفتارش به شدت نگرانم می کرد اما به هر حال باید می پذیرفتم که او دیگر آن بهروز سابق نیست! زود به زود به خانه مادرشمی رفت و بیشتر اوقات فراغتشرا با عسل می گذراند. به نظرم رفتن عسل به میل خودش، باعث شده بود حرفهای مادرش را جدی بگیرد! یکی از شبهایی که دیر به خانه آمد با لحنی گله مند گفتم: - هیچ معلومه کجایی؟ به تلفن همراهت هم جواب نمیدی! همانطور که کتش را در می آورد گفت: - خودت که میدونی! میرم به اون بچه سر بزنم! با دلخوری گفتم: - لابد طبق معمول شامت را هم خوردی! بی حوصله گفت: - بیتا تو رو خدا شروع نکن! مغزم داره منفجر میشه! چون مرا ساکت و منتظر دید گفت: - آره یه چیزی خوردم! عسل مونده بود با من شام بخوره! مگه تو شام نخوردی؟ لطفا برای تهیه این کتاب با کتابفروشی پگاه یا با شماره 5513 Yonge Street به آدرس: تماسحاصل فرمایید. 416_223_0850

RkJQdWJsaXNoZXIy MjY5MDY=