957

February 06, 2020 Salam Toronto Weekly 39 1398 بهمن 17 پنجشنبه بـی تـا 40 ادامه داستان در صفحه نیمیاززندگی در افسوسِ ایکاشهایدیروز گذشت و منهر لحظه فقطبا دلخوشیِ «آرزوهای» فردا صبر کردم. میدانم ... خوبمیدانم تو نیزهمچونمن لحظه ای از یکروز دلگیر اشتباهیکرده ایکه سالها باز هم مانندمن بهحسرتآن نشسته ای! دل من امروز آن قدر بزرگشده که مثلدریا پاکاست و به راحتیمی بخشد و میگذرد ولینمیدانمچرا ‌؟ در دلِ توجاییبرایبخشیدن نیست آرامگفتم: - ما عاشق هم بودیم، لااقل من این طور فکر میکردم! با احتیاطگفت: -گفتیهنرمند بود؟! در تاییدحرفشسرم را تکاندادم و گفتم: - نوازنده گیتار بود. اولین بار توی یککنسرت دیدمش! می گفت حاضره به خاطرم زندگی اشرو فدا کنه! حرفهای قشنگیمیزد که توی کتابهاهم نخونده بودم! خشم همه وجودم را پر کرده بود. با صدایی لرزان ادامه دادم: - به خاطرش همه رو پشت سر گذاشتم! حتی مادرمرو! میخواستملااقل بهخودم ثابتکنمکه دارم کار درستیمیکنم. برخلاف میلم اشکم سرازیر شد. بهروز با محبت گفت: -آرو باش! گذشته ها گذشته! میانگریهگفتم: فصلبیستوهفتم - بحث، بحث انتخاب بود و من هم انتخاب کردم، اما چه تضمینی وجود داره که تو هم اشتباه نکنی؟ به خاطر همینه که دلم نمی خواد تو رو تحت فشار بگذارم تا مجبور بشی انتخاب کنی! با لبخندی از غرور و تحسین گفت: - به خاطر همینه که میگم تو با تمام زنهایی که دیدم و شناختم فرق داری! بیتا، به خدا من خودم رو در کنار تو خوشبخت ترین مرد دنیا می دونم! سرم را به به عقب تکیه دادم و گذاشتم حرفهایش در وجودم رسوب کند اما هنوز ذره ای از ترس ها و نگرانی هایم کم نشده بود. * * * از خواب که بلند شدم هوا تاریک شده بود. به پشتسرم نگاه کردم. بهروزسرجایشنبود. لباس گرمتری پوشیدم و از اتاق بیرون آمدم. خواستم از پله ها پایین بروم که صدای آرام بهروز را از طبقه پایین شنیدم که داشت با تلفن صبحت می کرد. از روی کنجکاوی گوش تیز کردم. با مادرش بود. همانجا روی پله اول نشستم. نمی فهمیدم مادرش چی می گفت اما از حرفهای بهروز می توانستم حدس بزنم که راجع به من حرف می زنند. بهروز گفت: - حرفهای شما اصلا منطقی نیست مامان جان! الان بیتا به جای مادرِ دختر منه! خیال می کنید با زدن این حرفها جلوی اون بچه، دارین در حق من و زندگی ام محبت می کنید؟ من قراره یک عمر با این زن زندگی کنم. شما رو به خدا اینقدر بی فکر جلو نرین! درباره بیتا هم اشتباه می کنید! اون زن با محبت و مهربونیه! یادتون که نرفته؟ این همون زنیه که با سخاوت اجازه داد دختر من با قلب پسرش زندگی کنه! من اگه زندگی ام را هم به پاش بریزم بازم نتونستم گوشه ای از محبتش رو جبران کنم. به خدا هر لحظه ای که خودمو جای اون می گذارم و تصور می کنم قلب پسر اون توی سینه دختر منه، دلم به درد میاد! شوخی نیست مامان! یک دل دریایی می خواد! اشکم سرازیر شد. باقی حرفها را نشنیدم. دوباره به اتاق برگشتم و جلوی پنجره ایستادم. صدای امواج دریا گوشم را پر کرده بود. نمیدانم چه مدت به آن حال بودم. وقتی صدای پای بهروز را در حال بالا آمدن از پله های چوبی شنیدم خودم را جمع و جور کردم اما هنوز بغض بزرگی در گلو داشتم. برای اینکه مجبور نباشم توی چشمش نگاه کنم خودم را با ملافه روی تخت سرگرم کردم. وقتی وارد اتاق شد با محبتگفت: - بیدار شدی؟! گفتم: - آب و هوای اینجا آدم رو کسل می کنه! به آرامی و نجوا کنان گفت: - دوستت دارم! بغضی که که در گلو داشتم آنقدر سنگین بود که زبانم بند آمده بود. حقله دستانش را باز کردم و لبه تخت نشستم. کنارم روی تخت نشست و با محبتپرسید: - جریان چیه؟ بی مقدمه گفتم: - می ترسم بهروز! دستش را دور شانه ام حلقه کرد و به شوخی گفت: - باز همون ترس قدیمی؟ صادقانه گفتم: - من حرفات رو شنیدم! میتونم درک کنم چقدر تحت فشاری اما نمی تونم بفهمم مشکل مادرت به من چیه؟! با آرامشخاطر گفت: - هیچی! مشکل عروس و مادر شوهر چیه؟ همون قصه قدیمی! اینکه به خانوم خوشگله اومد قنده عسلش رو ازش گرفته! به طرفش برگشتم. از حالت صورتش خنده ام گرفت. خودش هم خندید. گفتم: - من جدی هستم بهروز! میان خنده گفت: - ول کن بابا! پاشو حاضر شو بیریم بیرون! من و تو که بچه نیستیم، پس دلیلی نداره به خاطر یک مشت حرف زندگی مون رو تلخ کنیم. هر کسی مختاره هر جوری که دلش می خواد فکر کنه! حتی مادرم. در گفتن آن حرفها صادق بود این موضوع را از چشمانش می خواندم. سپس ادامه داد: - نگرانتم بیتا! داری با خودت چه کار می کنی عزیزم؟! آغوشش امنیت بود. این احساس حقیقی هر زن در چنین شرایطی است. دستی از نوازش روی موهای بلندم کشید و گفت: - بلند شو! هردومون به هوای تازه احتیاج داریم. چند ساعتِ دیگه سال تحویل میشه! *** چند ماه بعد از این جریانات، مشکلات من باعسل شروع شد. اولین بار وقتی بود که ازعسل خواستم اسباب بازیهایش را بعد از بازی مرتب کند و او گوش نداد. من هم به عنوان تنبیه اجازه ندادم تلویزیون تماشا کند. چند روز بعد از این جریان یک شب مادر بهروز به خانه ما تلفن زد و سر این موضوع جنجال جدیدی به پا کرد. بهروز با اینکه اصلا در جریان نبود، اما انصافا در مقام دفاع از من بر آمد و خیلی جدی به مادرش گفت: - این طرز برخورد شما اصلا جلوی عسل درست نیست مامان. اون سواستفاده می کنه! قبلا هم به شما گفتم که بیتا به جای من مادرشه! عسل احتیاج به تربیت داره. اما شما دارین لوسش می کنید... حرفهای آنها مدتی طول کشید. وقتی بهروز گوشی را روی تلفن گذاشت پرسید: - جریان چیه؟ مامان چی میگه؟ سر به زیر انداختم و گفتم: - فکر کردم چیز مهمی نیست. به خاطر همین بهتچیزی نگفتم! در تایید حرفم گفت: - واقعا هم بی اهمیته! حالا بگو بدونم موضوع چیه! ماجرا را برایش تعریف کردم و در آخر گفتم: - البته بعد هم مسئله کاملا حل شد و دوتایی رفتیم پارک. سرش را تکان داد و آرام گفت: - میدونم! احتمالا مامان زیر زبون عسل رو کشیده! اونم بچه است. شاید هم کمی پیاز داغش رو زیاد کرده! قسمت هجدهم پاورقی جدید سلام تورنتو مریم جعفری

RkJQdWJsaXNoZXIy MjY5MDY=