953

January 09, 2020 Salam Toronto Weekly 40 1398 دی 19 پنجشنبه - اشکالش اینه که اگر می تونست با زن اولش زندگی می کرد! گفتم: - ما چه می دونیم بین اونها چی بوده؟ مهم اینه که خودش به پای بچه اش نشسته! از همین جا هم معلوم میشه که اهل زندگیه! من می دونم شما از چی دلخوری! خیال می کنید نمی دونم؟ هنوز به خاطر کیان ناراحتی. آخه تقصیر این بیچاره ها چیه؟ بعضی اوقات شما جوری حرف می زنید که انگار کیان رو اینها کشته اند! مامان کلافه گفت: - من نمی دونم! مطلب همونه که گفتم! اصلا به صلاحت نیست با این پسره ازدواج کنی! عصبیگفتم: - بد نیست شما هم بدونی من به هیچ وجه با بابک ازدواج نمی کنم، بنابراین بهتره فکرش رو از سرتون بیرون کنید! مامان چند دقیقه با ناباوری نگاهم کرد و با صدایی بغضآلود گفت: - تو می خوای روی حرف من حرف بزنی؟ گفتم: - بعضی وقتها مجبورم می کنید که بر خلاف میلم باهاتون بجنگم! نمی دونم چرا، اما بهتره بدونید من دیگه بچه نیستم و خودم خوب و بد رو تشخیصمیدم. میان گریه گفت: - خوب اینه که با این پسره ازدواج کنی؟ بی آنکه به صورتش نگاه کنم گفتم: - شاید به قول شما تصمیم نادرست باشه، اما نادرست تر اینه که به خاطر خودم بابک رو قربانی کنم و مثل یک وزنه به گردنش آویزون بشم! مامان دلم نمی خواد فکرهای نابجا کنید اما یکی از دلایل ازدواجم با بهروز، بابکه! تمام آرزوم اینه که بعد از این، او هم بره دنبال زندگی خودش! دلم نمی خواد تا آخر عمرش رو به خاطر رودربایستی با من تباه کنه! یه روزی قرار بود من باهاش ازدواج کنم و زن زندگی اش بشم، ولی نشد! به قول شما خودم نخواستم، اما دیگه تا آخر عمرش که نباید تاوان اشتباهات من رو پس بده! مامان با تاسف گفت: - به خدا تو دیوونه شدی دختر! آخه کی به بخت خودش لگد می زنه؟ بغض گلویم را فشرد اما حرفی نزدم. مامان با صدایی لرزان گفت: - انگار تصمیمت را گرفتی! برو! برو هر کاری دوست داری بکن! بچه که نیستی جلوت رو بگیرم! فقط یادت باشه که باز هم داری اشتباه می کنی! آدم عاقل قیمت غرورش رو این جوری نمی ده! *** یکی دو روز وقتی از شرکت به خانه برگشتم و بابک را دیدم اصلا تعجب نکردم، چون مطمئن بودم مامان خبرش می کند. به محض دیدنش چنان دلشوره ای به جانم افتاد که ترسیدم در رفتارم نشان دهم اما با آرامش مقابلش نشستم و احوال بقیه رو پرسیدم. جواب های او کوتاه و سرد بود ولی صورتش گویای ناراحتی و نگرانی درونش بود. وقتی مامان به بهانه آوردن چای به آشپزخانه رفت بی مقدمه گفت: - باید با هم حرف بزنیم! زیر چشمی نگاهشکردم. نگاهشمتوجه گلهای قالی بود. گفتم: بـی تـا این داستان ادامه دارد باز هم جوابی ندادم. نجوا کنان گفت: الان بیشتر از یک ساله که می شناسمت، تو هم من رو می شناسی، اما اگر فکر می کنی لازمه راجع به چیزی توضیح بدم بگو! قسم می خورم هر چی هست صاف و ساده بگم! به یاد گذشته تاریک خودم، بعد از فوت کامران افتادم و احساس گناه کردم. پرسیدم: - تو چی؟ نمی خوای راجع به من بیشتر بدونی؟ با لبخند صمیمی گفت: - هر چی باید بدونم، می دونم! کاملا جدی گفتم: - مطمئنی؟ ساکت نگاهم کرد . از سکوتش استفاده کردم و گفتم: - شاید بهتر باشه موضوع رو همین جا فراموش کنی! گیج شده بود. با کنجکاوی گفت: - از چیزی دلخوری؟ با من مشکل داری؟ گفتم: - تو برای هر زنی توی شرایط من مرد ایده آلی هستی، اما به خاطر خودت میگم نه! آرام گفت: - یعنی چی؟! سر در نمیارم؟ گفتم: - من تا همین جا هم زیادی وارد زندگی ات شدم. با تردید گفت: - پس منم باید همچین فکری راجع به تو بکنم! گفتم: - توضیحش یک کم مشکله! چطور بگم؟ مکثی کرد و گفت: - به خاطر مادر عسل میگی؟ اعتراف به حقیقت مشکل تر از آن بود که فکر می کردم، بنابراین از جهت دیگری وارد شدم. - ببین! من نمی تونم مادر مریض و بیمارم را که فقط منو توی این دنیا داره تنها بگذارم و برم دنبال زندگی ام. تمام دلخوشی اون بعد از کیان منم! به نظر بهانه ای منطقی بود، اما او به عقب تکیه داد و گفت: - مشکلت اینه؟ چی باعث شده فکر کنی من اینقدر خودخواه و بی فکرم؟! من تمام آرامش و سعادت فعلی ام را رو مدیون شمام، پس مِنّتی نیست اگر هر کاری از دستم برمیاد بکنم. مادر تو درست مثل مادر خودمه، خونه من اون قدر بزرگ هست که بتونه احساس راحتی کنه! دیگه نگران چی هستی؟ مانده بودم چه بگویم! آرام گفت: - من نمی خوام بر خلاف میلت تصمیم بگیری اما این رو بدون که من و عسل خیلی به وجودت احتیاج داریم. در گفتن آن حرفها خیلی صادق بود، اما من باز هم سکوت کردم. چشم توی چشمم گفت: - من فکر می کنم بهتر باشه یکی دو روز دیگه ازت جواب بگیرم، چون دلم نمی خواد تحت تاثیر حرفهای من جواب بدی! در واقع پیشنهاد بهروز چیزی بود که آن روزها انتظارش را داشتم اما نمی دانم چرا مثل اولین باری که در آن موقعیت قرار گرفتم، دلشوره داشتم. شاید برای اینکه اسراری در قلبم بود که جرئتبیانشرا نداشتم. بخشی از فکرم هم درگیر بابک بود. هنوز هم دوستش داشتم، شاید بیشتر از گذشته ولی به شیوه خودم! می خواستم برای یک بار هم که شده منطقی و به دور از احساسات تصمیم بگیرم. احساسم به بهروز احساسی نبود که به بابک داشتم، اما لااقل نقاط مشترک زیادی داشتیم. از آن گذشته، طی آن مدت وابستگی و علاقه عمیق میان من و عسل به وجود آمده بود که نادیده گرفتن یا فراموش کردنش تقریبا محال بود. شاید به این ترتیب تکلیف بابک هم روشن می شد و این درست همان چیزی بود که برخلاف میلم برای بابک می خواستم. همین موقع پیتزا آوردند. بهروز در حال جابه جا کردن ظرف های پیتزا به شوخی گفت: - ببین! باید به یه چیزی اعتراف کنم. من وقتی گرسنه ام مغزم کار نمی کنه! پس قبل از اینکه به نتیجه برسیم، بهتره ترتیب اینها رو بدیم! فقط نگو میل ندارم که اشتهای من هم کور میشه! *** شب از نیمه گذشته بود، اما هنوز بیدار بودم. برای چندمین بار به ساعت کنار تخت نگاه کردم و کلافه نشستم. دوباره شبزنده داری به سراغم آمده بود! به یاد حرفهایی که بعدازظهر از بهروز شنیده بودم افتادم. عجیب بود که هیچ هیجانی نداشتم، ولی یاد بابک هنوز هم مثل گذشته گرمای عجیبی به وجودم می ریخت. دوباره روی تخت دراز کشیدم. می دانستم تا به افکارم سر و سامان ندهم نمی توانم آسوده بخوابم. روی شانه راستم غلطیدم. بهروز مرد خوبی بود و شاید برای زنی در شرایط من کاملا ایده آل به نظر می رسید اما گوشه دلم ندایی تلاش می کرد منصرفم کند! دوباره کلافه، طاق باز خوابیدم و به سقف چشم دوختم. با بابک باید چکار می کردم؟ چهره او در تاریکی روی سقف اتاق در برابرم نقش بست. به یاد حرفهایی که در آخرین دیدارمان زده بود، افتادم! راضی بودم مثل همیشه در موردم اشتباه کند و برنجد تا اینکه به خاطرم قربانیشود! با صدای رعد و برق با بدنی خیس از عرق از جا پریدم. قلبم آن قدر تند می زد که نبضش را از روی لباسم حس می کردم. از پنجره بیرون را نگاه کردم. باران، باران پاییزی بود. چند لحظه به بارششخیره شدم در شرایطی بودم که تاخیر در دادن جواب می توانست منصرفم کند. مشکل بعدی مامان بود. نمی توانستم تصور کنم بعد از دانستن حقیقتچه واکنشی نشان خواهد داد، آن هم با توجه به عشق و علاقه اش به بابک! یکدفعه سرم تیر کشید. لبه تخت نشستم و سرم را به دست گرفتم. اصلا شهامت حرف زدن با مامان را نداشتم. *** تلاشم برای آرام کردن مامان بی فایده بود! آن قدر با حرص حرف می زد که نگران حالش بودم. همان طور که گریه می کرد با غیظ گفت: - پس بگو! واسمون خواب دیده بود. بهش بگو خواب دیدی خیره! اون از اون بچه که با زبون بازی وادارت کرد بگذاری تکه تکه اش کنند، این هم از خودت که ببردت به اسیری! سعی کردم آرام باشم. با لبخند گفتم: - اینحرفها چیه مامان؟ مگه کسی من رو مجبور کرده؟ من که هنوز جواب ندادم! با پوزخند گفت: - جواب هم میدی! من تو رو میشناسم! تا دلن به چیزی راضی نباشه، حرفش رو نمی زنی! پس بیخود نبود برات راه به راه پیشکش می آورد و یک خط درمیون می اومد اینجا! برات نقشه داشت! گفتم: - نقشه کدومه مامان؟ همچینحرفی می زنین که هر کی ندونه فکر می کنه برای مال و منال نداشته مون خواب دیده! مامان گفت: - مگه همه چی پوله؟ کی رو می خواد از تو ساده تر، تا بچه اش رو ببنده به ریشش؟! تو ساده ای که چشمت رو باز نمی کنی تا بفهمی برای چی دست گذاشته روی تو! من نمی دونم اون بابک بدبخت چشه که به این و اون می فروشیش؟ عصبیگفتم: - بس کن مامان! چرا دست از سر بابک برنمی داری؟ چطور می تونی اونو فدای خودخواهی خودت بکنی؟ با تعجب نگاهم کرد و با ناباوری گفت: - چته؟ سر من داد می زنی؟ من خودخواهم یا تو؟ اون از کامران که نیومده به بابک ترجیح دادی، این هم از این پسره! من هالو رو بگو که بهش میدون دادم، چه می دونستم می خواد جای پاش رو قرص کنه! - این حرفا چیه مامان؟ مگه توی این مدت ازش چیزی دیدی؟ مامان با دلخوری گفت: - کامران هم اولش خوب بود! رو به رویش نشستم و گفتم: - عیب شما اینه که تر و خشک رو با هم می سوزونی! اصلا مشکل شما با اون چیه؟ مامان با تغیر گفت: - بگو چه مشکلی نداره؟! زنش رو طلاق داده! یه بچه هم که داره! بچه من رو هم که نابود کرده، حالا هم می خواد تو رو عین زر خرید ببره خونه اش! خنده ام گرفت. با محبت گفتم: - الهی من قوبون اون سادگی و صداقتت برم، از چی می ترسی؟ مگه من بچه ام؟ به خدا بهروز مرد خوبیه! یعنی برای من فرصت مناسبیه! چه اشکالی داره که از زنش جدا شده؟ با جدیت گفت: لطفا برای تهیه این کتاب با کتابفروشی پگاه یا با شماره 5513 Yonge Street به آدرس: تماسحاصل فرمایید. 416_223_0850

RkJQdWJsaXNoZXIy MjY5MDY=