953

January 09, 2020 Salam Toronto Weekly 39 1398 دی 19 پنجشنبه بـی تـا 40 ادامه داستان در صفحه نیمیاززندگی در افسوسِ ایکاشهایدیروز گذشت و منهر لحظه فقطبا دلخوشیِ «آرزوهای» فردا صبر کردم. میدانم ... خوبمیدانم تو نیزهمچونمن لحظه ای از یکروز دلگیر اشتباهیکرده ایکه سالها باز هم مانندمن بهحسرتآن نشسته ای! دل من امروز آن قدر بزرگشده که مثلدریا پاکاست و به راحتیمی بخشد و میگذرد ولینمیدانمچرا ‌؟ در دلِ توجاییبرایبخشیدن نیست شاید حق با مامان بود و من از اینکه با خودم و احساسم صادق باشم می ترسیدم. فروتن که سکوتمرا دید پرسید: -طوریشده بیتا خانم؟! بهخودم آمدم و گفتم: -چطور؟! شماچیزیگفتین؟ با کنجکاوینگاهمکردو گفت: -حسکردم اینجا نیستین! برایعوضکردنحالو هوا پرسیدم: -خب، قراره کجا بریم؟ فروتنگفت: -هرجا کهشما بگین! واسه منفرقینمیکنه! عسلبا شیرینزبانیگفت: - بیتا جون من امروز ظهر خوابیدم تا بتونم تا آخرشببیدار بمونم. بامحبتگفتم: فصلبیستوچهار - آفرین به تو دختر خوب! فروتن گفت: - من یه پیشنهاد دارم. اول می ریم لباس می خریم، بعد میریم شهربازی و آخر شب هم شام می خوریم. گفتم: اما من باید زود برگردم خونه! مامان تنهاست! عسل گفت: قبول کن بیتا جون! فروتن با شیطنت گفت: - قبول کنید. یک شب هزار نمیشه بیتا خانم! مردد گفتم: - فعلا بریم خرید تا بعد، خیلی مونده! عسل از صندلی عقبسرم را بغل کرد و صورتم را بوسید. هنوز در درستی کارم شک داشتم. *** با اینکه مدتها قبل با خودم عهد کرده بودم دیگر درگیر عواطفو احساسات نشوم، اما روز به روز نقش فروتن و دخترش در زندگی من پررنگ می شد. دیگر کار به جایی رسیده بود که دور از چشم مامان همدیگر را ملاقات می کردیم. اما این به آن معنا نبود که از مامان بترسم، بلکه تحمل شنیدن سرزنش و نصایحش را نداشتم، به خصوص که ندایی ته قلبم می گفت باید کاملا منطقی عمل کنم. در این بین علاقه من به عسل هم روز به روز جدی تر می شد، اما هرگز نمی خواستم قبول کنم این موضوع احساسات من و بهروز را تحت تاثیر قرار داده! البته رفتار و حرکات بهروز به روشنی خبر از احساساتش می داد و من هم به عنوان یک زن متوجه این مسئله بودم، ولی هر دو تظاهر به چیزی غیر از این می کردیم. به خصوص من که به هیچ وجه آمادگی مطرح شدن این موضوع را نداشتم. انگار هر یک از ما منتظر اشاراتی از جانب دیگری بود. این تعقیب و گریز ادامه داشت تا روزی که بهروز بدون قرار قبلی به دیدنم آمد. وقتی او را جلوی شرکت دیدم، آن قدر جا خوردم که برای چند لحظه برجا خشکم زد، به خصوص که بهانه همیشگی برای دیدار همراهش نبود. همان طور که به صندلی عقب سرک می کشیدم جلو رفتم. از اینکه عسل همراهش نبود، احساس خوبی نداشتم، با این حال سعی کردم خونسرد و آرام باشم. وقتی به ماشین نزدیک شدم با خوش رویی پیاده شد و در سلام کردن پیشقدم شد. با صدایی لرزان گفتم: - این طرفها؟! سعی کردم تعجب را در جمله و حالت صورتم نشان دهم اما در حقیقت این بار اولی نبود که چنین حسی را تجربه می کردم. از طرفی، از مدتها قبل پیش بینی چنین لحظه ای را می کردم. وقتی سوار ماشین شدیم، پرسیدم: - عسل کجاست؟ بی آنکه به صورتم نگاه کند در حال رانندگی گفت: - پیش مادرمه! خیلی معذب بودم. ناشیانه پرسیدم: - چرا؟! نیم نگاهی کرد و با شیطنت گفت: - عرض می کنم! پرسیدم: - حالا کجا داریم میریم؟ فکر می کردم باید این وقت روز فروشگاه باشی! به ساعتش نگاه کرد و گفت: ساعت نزدیک هفت شده! با یک پیتزا موافقی؟ با تعجبگفتم: - الان؟! با لبخند گفت: - من ناهار نخوردم! با لحنی سرزنش بار گفتم: - آخرش پدر این معده رو در میاری! دوباره با رضایت لبخند زد، ولی چیزی نگفت. دل توی دلم نبود، اما آرامشم را حفظ کردم و ساکت به عقب تکیه دادم. وقتی بالاخره جلوی رستوران توقف کرد به شوخی پرسید: - افتخار نمیدین؟ از ماشین پیاده شدم و باز هم سعی کردم آرام باشم. وقتی توی رستوران جا به جا شدیم گفتم: - جای عسل خالیه! بی رودربایستی گفت: - واسه گفت و گوی امروزمون اصلا جای عسل خالی نیست! قلبم به تپش افتاد. حالت نگاهشمی گفتکه در قلبشچه می گذرد. پرسیدم: - منظورت چیه؟ چشم توی چشمم دوخت و آرام گفت: - ببین، من دیگه از این قایم باشک بازی خسته شدم. امروز اومدم کار رو یکسره کنم. ساکت نگاهش کردم. دلم می خواست عادی تر باشم. اما حتی پلک هم نمی زدم. بهروز هم تا حدودی دستپاچه بود. دستانشرا به هم قفل کرد و گفت: - سه روز دارم با خودم کلنجار میرم. امروز دیگه عزمم را جزم کردم. به خودم گفتم بالاخره یه جوری میشه! با تردید گفتم: - یعنی از من می ترسیدی؟! فوراً گفت: - نه! راستش... از عکس العملت مطمئن نبودم! حقیقتشرو بخوای الان هم چندان مطمئن نیستم که کار درستی کرده باشم. می ترسم برات سوء تفاهم شده باشه. آخه آشنایی ما معمولی نیست... چطور بگم؟ دلم نمی خواد فکر کنی به خاطر عسل... حرفشرا نیمه تمام گذاشت. انگار صدای خودم را توی خواب می شنیدم. پرسیدم: - عسل چی؟ صادقانه گفت: - خودت بهتر از هر کسی می دونی که اون عاشقته. اما الان طوری شده که احساس می کنم دیگه خودمم هم بدون تو نمی تونم زندگی کنم. با من ازدواج می کنی؟ صاف نگاهش کردم. به سادگی گفت: - ازت انتظار ندارم فوراً جواب بدی اما می خوام باور کنی من همینم که می بینی! ممکنه نوع مطرح کردن تقاضا از نظر زنِ با احساسی مثل تو چندان دلپسند به نظر نیاد، اما من عادت ندارم نقش بازی کنم. صداقتش به دلم نشست، ولی از شنیدن درخواستش حال خوبی نداشتم. یک آن بابک جلوی چشمم نقش بست و یاد و خاطره آخرین دیدارمان! بعد نوبت کیان بود... عرق سردی به تنم نشست. سر به زیر انداختم و به عقب تکیه دادم. تا عمق وجودم احساس گناه می کردم. بهروز آرام پرسید: - حالت خوبه؟ قسمت هجدهم پاورقی جدید سلام تورنتو مریم جعفری

RkJQdWJsaXNoZXIy MjY5MDY=