Salam Toronto

June 21, 2018 Salam Toronto Weekly 40 1397 خرداد 31 پنجشنبه مستانه خانوم خواد اون چشمش به من ‌ دکتر گیره که دلش نمی ترسه که خودش از چشم آقای دکتر ‌ بیفته، می بیفته.» بعد که آقای دکتر دستش را به آرامی زیر ملافه برد و به بدن مستانه رساند، با اولین تماس نوک انگشتانش به پوست بدن او، مستانه چنان ای کشید که تمام در و دیوار اتاق به لرزه ‌ عربده افتاد. آقای دکتر که دستپاچه شده بود با ترس دستش را عقب کشید و گفت: زنید؟» ‌ م، چرا جیغ می ‌ «من که هنوز کاری نکرده خانم ماما هم اضافه کرد: تحمل کن زود ‌ «عزیزم، معاینه درد داره. کمی شه.» ‌ تموم می مستانه مثل گاوی که سرش را نصفه ‌ ولی زد و ‌ اند، به همه چیز و همه کس لگد می ‌ بریده کرد. ‌ کشید و گریه می ‌ عربده می از کنترل همه خارج بود. آقای ‌ اوضاع به کلی کرد باید کاری کند ‌ هم که احساس می ‌ قاضی زد: ‌ پشت در داد می جام، نگران نباش!» ‌ «خانوم، من این شنود ‌ که اوصدایشرا می ‌ مستانه خوشحال از این و از این به بعد در چشمش چقدر عزیز خواهد کشید. در ‌ کرد و بلندتر عربده می ‌ شد بدتر می میان این هیاهو چند لگد هم نثار خانم ماما کرد که بالاخره یکی از لگدها به تخت سینه او خورد و محکم به دیوار روبرو کوبیدش. خانم ماما روی هایش گردن آقای ‌ زمین افتاد. مستانه که با دست کرد، همچنان ‌ دکتر را چسبیده بود و ول نمی هیکلی ‌ زد. در همین حال زن درشت ‌ ضجه می وارد اتاق شد و گفت: «چه خبرته؟ مگه نوبرشو آوردی؟! ساکت باش ببینم.» بعد هم به سرعت پرده را کنار زد و خودش را که به او نگاهی ‌ بالایسر مستانه رساند و بدون این بکند یا آقای دکتر را از چنگش درآورد محکم پاهای مستانه را از هم جدا کرد و دستکش را به دست کشید و دستش را تا مچ به داخل شرمگاه مستانه فرو کرد و به سرعت هم درآورد و گفت: «نوک انگشت، بفرستینشخونه، تا فردا صبح هم اینورا پیداش نشه.» و به همان سرعتی که آمده بود رفت. مستانه ای طول کشید که ماجرا را درک ‌ که چند ثانیه کند به شدت احساس کرد به او توهین شده و را از سر گرفت. آقای دکتر هم که ‌ کشی ‌ عربده فرصتی پیدا کرده بود، گردنشرا از دست مستانه بیرون کشید و فرار را بر قرار ترجیح داد. خانم ماما هم خودش را از روی زمین جمع کرد و آمد ‌ به زحمت از گلویش در می ‌ با صدایی که گفت: گفت؟ تازه ‌ «عزیزم، شنیدی خانوم دکتر چی زوده ‌ شه، هنوز خیلی ‌ داره دهانۀ رحمت باز می هایش را گرفتند و مانع تکان ‌ ها و پا ‌ نفر دست سر و صورت و دهانش ‌ خوردنش شدند. یکی کرد و دیگری هم پشت سر هم به او ‌ را پاک می گفت که زور بزند. ‌ می خواست ‌ ها متنفر بود. دلش می ‌ مستانه از همه آن موهای تک تکشان را بکند. تنها کسی که کاری به کارش نداشت آقای دکتر بود که گوشه اتاق خندید. ‌ از دخترها ریز ریز می ‌ ایستاده بود و با یکی خندند. نگاهش ‌ مستانه شک نداشت که به او می داشت. با خودش ‌ ها برنمی ‌ را یک لحظه هم از آن هیچ کسحواسش ‌ گفت: «حتماً منتظرن که وقتی به سر و گوش هم بکشن.» ‌ نیس دستی ای پاره ‌ سابقه ‌ اما رشته افکار مستانه را درد بی کرد. دردی که نفسش را بند اورد و او را حس شد. لغزیدن ‌ مدهوش کرد. تمام تنش بی چیزی را در درونش احساس کرد. چیزی مانند ماهی از درونش لیز خورد و بیرون آمد. مستانه .کسی از ‌ کرد ‌ پاره شدن پوست بدنش را حس می های بچه ‌ او خواست محکمتر زور بزند تا شانه کار ‌ هم بیرون بیاید. و مستانه تمام قوایش را به های ‌ زده و لب ‌ گرفت و با چشمان از حدقه بیرون های پیشانی و گردن ‌ به هم قفل شدۀ کبود و رگ که نگاهش را به آقای دکتر ‌ بیرون زده، در حالی دوخته بود، نفس عمیقی کشید و زورزنان چنان های بخش زایمان به ‌ یا حسینی گفت که شیشه لرزه در آمد و بچه به داخل دستان خانم ماما پرتاب شد. همه نفسی از سر آرامش کشیدند و دست و پاهای مستانه را رها کردند: «مبارکه، پسردار شدی.» چند ثانیه بعد چیز صورتی و گریانی را روی خواستکه بچه ‌ اشگذاشتند. کسی از او می ‌ سینه را شیر بدهد. مستانه نگاهی به موجود کوچک اش به ابوی آقای قاضی ‌ اندازه ‌ کرد. از شباهت بی تعجب کرد. بر خلاف انتظارش دیدن بچه چندان احساسی در او ایجاد نکرد. درد دوباره به سراغش آمده بود. خانم ماما مشغول دوختن او شد. مستانه خواست بچه را از او دور کنند. باز هم لگد زد و مشت به سر و صورت دیگران یا آمپولی ‌ که از شدت خستگی ‌ کوبید تا وقتی . درست موقعی که ‌ هوش شد ‌ که به او زدند بی شد آقای دکتر را دید که با ‌ هایشسنگین می ‌ پلک دختر همراهش از اتاق خارج شد. مستانه دیگر چیزینفهمید. آقای قاضی در خواب عمیقی بود. پیر زنی جارو به دست در اتاق انتظار را باز کرد و فریاد زد: «همراه مستانه ستایش!» آقای قاضی مثل فنر از جا پرید و گفت: «اینجا.» مستخدم پیر به طرفش آمد و گفت: «مژده بده، پسره.» این داستان ادامه دارد . برو خونه، دوش آب گرم بگیر ‌ که بستری بشی و راه برو. غذا نخور، یه دونه بیسکویت یا یه هر وقت که ‌ فنجون چای داغ اشکال نداره. ولی دردت هر دو سه دقیقه بود یا کیسۀ آبت پاره شد یا خونریزی کردیحتماً بیا بیمارستان. خوب متوجه شدی؟» مستانه که رمق حرف زدن نداشت با سر اشاره هایش را ‌ کرد که متوجه شده و بعد همۀ لباس پوشید و شال سبزش را دور کمرش صاف کرد به بیرون اتاق معاینه که رسید ‌. و به راه افتاد و آقای قاضی را دید که عمامه را زیر سرش گذاشته و عبا را رویش انداخته و روی نیمکت خواست ‌ اتاق معاینه خوابش برده، دلش می جا کتک مفصلی به او ‌ کفشش را درآورد و همان اشرا. ‌ نه حالشرا داشت و نه حوصله ‌ بزند، ولی در راه برگشت به خانه مستانه ویار چلو کباب ها خیابان را گشت ‌ که ده ‌ کرد و راننده بعد از این بالاخره در دامنۀ کوه یککبابی که آن وقتشب باز بود پیدا کرد و سه پرس کباب کوبیده با دوغ و پیاز و سبزی خوردن تازه برای او خرید. مستانه دو پرسش را تا به خانه برسند، تمام کرد اش را کنار رختخوابش گذشت تا بعداً ‌ و بقیه بخورد. البته تا صبح نشده همه را تمام کرد، فقط ‌ که آقای قاضی ‌ ای از کباب را قبل از این ‌ تکه بخوابد، در دهان او گذاشت: اش لک بشه.» ‌ «مبادا که دلش بخواد و نرینه مستانه این اصطلاح را از ننه نسا شنیده بود، اما دانست. ‌ اشرا نمی ‌ معنی لقمه از گلویش پایین نرفته صدای ‌ آقای قاضی خرناسش به هوا بلند شد، اما مستانه خوابش برد. دردی که گاه در شکم و کمرش ‌ نمی پیچید به یک طرف و یادآوری صدای خنده ‌ می کارکنان بیمارستان از طرف دیگر، و معاینه خشن خانم دکتر همه بدجوری حالش را خراب غلتید تا ‌ کرد. مدام از این پهلو به آن پهلو می ‌ می که تحملش را از دست داد و رویش را به ‌ این خواست صدایش بزند، اما ‌ کرد. می ‌ آقای قاضی اش بالا ‌ تا دهانش را باز کرد تمام محتویات معده آمد و به سر و روی آقای قاضی که در خواب عمیق بود پاشید و او را از جا پراند: «اه، اه اه، اینا چیه؟» هایش را پاک ‌ آقای قاضی با دست روی چشم کرد و با نفرت به مستانه که تشکش خیس آب زد نگاه کرد: ‌ شده بود و روی لحاف عق می «کمتر بخور زن، اه اه اه.» بعد نگاهی پر از نفرت به مستانه انداخت و به طرف دستشویی به راه افتاد. هنوز کار نظافتش تمام نشده بود که صدای جیغ مستانه را شنید. سراسیمه از دستشویی به اتاق برگرشت. مستانه تا دیدش، گفت: آد.» ‌ آد، بچه داره می ‌ «داره می کرد، ‌ قاضی قمی سر و صورتش را با حوله پاک اش را برداشت و چادر مستانه را به ‌ عبا و عمامه سرش انداخت و به طرف ماشین که راننده در آن زد و به ‌ خوابیده بود به راه افتاد. مستانه جیغ می داد ‌ هایش دستورهای لازم را می ‌ ها و برادر ‌ خواهر دوید. ‌ و لنگ لنگان به طرف ماشین می به بیمارستان رسیدند و مستانه که از شدت درد اش ‌ پیچید نفهمید چه کسی معاینه ‌ به خودش می هایش را درآورد، چه کسی ‌ کرد، چه کسی لباس سوار صندلی چرخدارش کرد و چگونه سر از فهمید ‌ اتاق زایمان درآورد. تنها چیزی که می پیچید و نفس ‌ دردی بود که در تمام وجودش می ساخت. فقط با ‌ کشیدن را برایش غیر ممکن می هایش ‌ کشید و به دور و بری ‌ تمام قدرت جیغ می زد. چندین بار نزدیک بود از تخت به ‌ لگد می پایین بیفتد و چندین نفر را هم به سختی مجروح کرد. حدود ده نفر دورش جمع شده بودند. چند

RkJQdWJsaXNoZXIy MjY5MDY=