Salam Toronto

June 21, 2018 Salam Toronto Weekly 39 1397 خرداد 31 پنجشنبه مستانه خانوم 40 ادامه داستان در صفحه مستانهکههیکلشدر ماهدومحاملگیتقریباً سه های اتاق دفتر را ‌ برابر شده بود دو تا از صندلی شد و ‌ جا ولو می ‌ ها آن ‌ چسباند و ساعت ‌ به هم می با چشمانی که از شدت ناز و غمزه به زحمت باز گفت: ‌ شدبههمکارانشمی ‌ می کنین خواهرا، ایشاللا که جبران ‌ م می ‌ «شرمنده کنم.» دادند: ‌ ها همجوابمی ‌ آن «دشمنت شرمنده باشه خواهر. شما به گردن ما حقدارین.» ‌ خیلی ‌ داد. گاه گاهی ‌ زد و باد گلو می ‌ و مستانه لبخند می ‌ کرد ولی ‌ اختیار بادی از پایین خارج می ‌ هم بی شد. ‌ متوجه نمی ‌ کسی قراری به ‌ بالاخره ماه سوم رسید و مستانه با بی خانۀ رمال عرب که نزدیک خانۀ سابق او بود رفت. از آلودگی هوای «پایین شهر» و سر و ها و بلندگوهای ‌ ها و دستفروش ‌ صدای ماشین ها داشت ‌ ها و شهید بردن ‌ خوانی ‌ مساجد و نوحه ها بود از این جنب و ‌ گرفت. مدت ‌ سرگیجه می جوش دور بود. به هر حال به خانۀ رمال رسید و او هم با روی گشاده به استقبالش آمد. به داخل اتاق رفت و رمال به او گفت که سر پا بایستد و که مستانه ‌ و سوره بخواند. در حالی ‌ سه بار حمد کرد او با دست راست به سمت ‌ این کار را می کشید و چیزهای ‌ چپ شکم مستانه دست می خواند. بعد هم رمل و ‌ عجیبو غریبی زیر لبمی اسطرلابش را آورد و روبروی مستانه روی زمین ها چیزهایی نوشت و تکه ‌ پهن کرد و از روی آن کاغذ را داخل کیسۀ سبز رنگ کوچکی گذاشت و درش را دوخت و کیسه را با کش قیتانی اش ‌ سبزرنگی به دور شکم مستانه در زیر سینه بست و شال سبزرنگی به او داد که همیشه و هر رود با خودش داشته باشد: ‌ کجا که می «با این شال سبز دیگه بیمۀ آقا شدی خواهر، نباش که آقا خودش همه جا به ‌ نگران هیچ چی رسه.» ‌ دادت می مستانه با صدایی که به شدت نازک کرده بود گفت: «قربان آقا برم، من کنیزشون هستم.» سپس دستمزد رمال را داد و به طرف خانه به راه افتاد. البته فراموش نکرد که سری به پایگاه بسیج محل بزند و احوالی از همکاران سابقش بپرسد اش ‌ پز شوهر و خانه و بچه ‌ و در ضمن کمی را بدهد. بعد هم که از همه قول گرفت که به دیدنش بروند به طرف خانه به راه افتاد. چند ماه آخر حاملگی هم گذشت. شبی با شروع را از خواب ‌ اولین دردش مستانه آقای قاضی شیرین بیدار کرد و با هم به بهترین بیمارستان شب بود و اتاق معاینه به شدت ‌ شهر رفتند. نیمه شلوغ بود. هر قدر اصرار کرد که به دکترش زنگ بزنند که برای دیدن او به بیمارستان بیاید کسی به حرفش گوش نکرد. «خانم دکتر امشب دادند ‌ کشیک نیست» تنها جوابی بود که به او می ‌ خواستند منتظر نوبتش بنشیند. وقتی ‌ و از او می نوبت مستانه شد و به داخل اتاق رفت، خانم مامایی به کنار تختش آمد و از او سؤالاتی کرد و برایشپرونده درستکرد. بعد دستکش به دست کرد و به او گفت که شلوارش را درآورد. مستانه شده بود سرخ شد و ‌ خجالتی ‌ که ناگهان خیلی شروع کرد به عشوه آمدن: شه معاینه نکنین؟» ‌ «نمی خانم ماما گفت: «نه عزیزم، من باید بدونم که دهانۀ رحم چقدر باز شده تا تصمیم بگیرم که بستریت کنم یا نه.» مستانه با ناز پیف و پافی کرد و گفت: ‌ ا معاینه داخلی ‌ «من فک کردم که فقط دکتر کنن.» ‌ می خانم ماما گفت: نرمال باشه شما تحت نظر ماما ‌ «اگه همه چی اگر به مشکل ‌ کنید، ولی ‌ خواهید بود و زایمان می ذاریم.» ‌ بر بخوریم اونوقت دکتر را در جریان می مستانه که در اتاق انتظار آقای دکتر جوان تیپی را دیده بود و به شدت دلش ‌ و خوش اش کند، گفت: ‌ خواست که او معاینه ‌ می شه که از همین اول من تحت نظر دکتر ‌ «نمی باشم، آخه این اولین حاملگی منه و آقای قاضی هم به من گفته که حتماً دکتر بخوام.» آنکه با او بحث کند دستکشش ‌ خانم ماما هم بی را درآورد و به او تکه کاغذی داد که امضا کند. مستانه از محتوای کاغذ سر درنیاورد و خانم ماما به او توضیح داد: «امضا کنینکه راضی به معاینه توسطماما نیستین گیرین.» ‌ و تمام مسئولیت را هم به عهده می تیپ ‌ مستانه هم با امید به دیدن آقای دکتر خوش بلافاصله امضا کرد و خانم ماما هم دست از سرش برداشت. یک ساعت گذشت،اما کسی به سراغش نیامد. مستانه از پشت پرده صدای دانست ‌ نمی ‌ شنید، ولی ‌ دلنشین آقای دکتر را می اش ‌ کم حوصله ‌ آید. کم ‌ که چرا به دیدن او نمی رفت و نگران آقای قاضی هم بود ‌ هم سر می که پشت در اتاق معاینه منتظر بود. نیم ساعت دیگر هم صبر کرد اما دید تمام کسانی که بعد هایشان ‌ اند یا به خانه ‌ اند یا بستری شده ‌ از او آمده شد و مستانه ‌ می ‌ اند. اتاق مرتب پر و خالی ‌ برگشته شد. آخر سر زنگ زد. خانم ‌ دردش هم بیشتر می ماما به پشت پرده آمد: «چیه عزیزم؟ چیزی لازم داری؟» آد؟» ‌ می ‌ «پس دکتر کی «دکتر توی اتاق عمله، یه سزارین اورژانسی پیش اومد. باید یک ساعت دیگه هم صبر کنی.» مستانه با تعجب پرسید: این آقای دکتر که همین جاس.» ‌ «ولی خانم ماما خندید و گفت: «آقای دکتر انترن هستن، هنوز درسشون تمام نشده.» کنه، ‌ مستانه گفت: «دکتر دکتره دیگه، فرقی نمی تونم تا یه ساعت دیگه ‌ منم دردم شدیده، نمی هم فردا دادگاه داره.» ‌ صب کنم، آقای قاضی «تصمیمش با خودتونه، اگر مشکلی با آقای دکتر تون کنن.» ‌ تونن ایشون معاینه ‌ نداری می مستانه هم سری به ناز تکان داد و گفت: «باشه.» خانم ماما پرده را بستو رفتو مستانه بلافاصله صدای خنده های او و چند نفر دیگر را شنید خواد.» ‌ «آقای دکتر، تخت شماره سه شما رو می «منو؟» خواد.» ‌ «آره فقط دکتر می بعد چیزهایی گفتند که مستانه هر قدر گوشش از ‌ را تیز کرد چیزی دستگیرش نشد. ولی هایشان اصلاً خوشش نیامد. تازه، هر قدر ‌ خنده داری اتفاق ‌ کرد، به نظرش چیز خنده ‌ فکر می نیفتاده بود. در همین فکرها بود که آقای دکتر پرده را کنار زد کرد و دوباره تمام ‌ و لبخندزنان خودشرا معرفی سؤالاتی را که قبلاً از مستانه پرسیده شده بود، تکرار کرد. مستانه هم که از دیدن و حرف زدن با شد همه را با ناز و غمزه جواب داد ‌ او خسته نمی که عذاب وجدان نداشته باشد مدام به ‌ و برای این گفت «دکتر محرمه». بالاخره سؤالات ‌ خودشمی آقای دکتر تمام شد و به او گفت: تون کنم.» ‌ «لطفا لباساتون رو در بیارید تا معاینه هایش ‌ و بیرون رفت. مستانه به سرعت تمام لباس را از تنش درآورد. بعد کمی مردد ماند که چکار کند و یادش افتاد که خاله لیلا مادرش را اول دردشچند بار سرپا معاینه کرده بود. برای همین مستانه لخت مادرزاد روی تخت ایستاد و منتظر آقای دکتر شد. تنها چیزی که به تنش بود شال سبز دور گردنش بود و طلسم دور شکمش. چند لحظه بعد که آقای دکتر پرده را کنار زد، از دیدن مستانه که لخت سرپا روی تخت ایستاده بود حیرت کرد و بعد از چند ثانیه که با تعجب به که از شدت ‌ او نگاه کرد، بیرون رفت و در حالی ها گفت: ‌ از ماما ‌ خنده ریسه رفته بود به یکی «یه سر به مریض تخت سه بزنید.» خانم ماما به سرعت پرده را کنار زد. چشمشکه کنان گفت: ‌ به مستانه افتاد، خنده خوری زمین. لطفا ‌ «مادر جون، الان با سر می بخواب روی تخت.» بعد دست مستانه را گرفت و آرام روی تخت درازش کرد. «لازم نیستکه همۀ لباساتو درآری، فقط شورت و شلوارت کافیه.» بعد ملافه را روی مستانه کشید و صدا کرد: س.» ‌ «آقای دکتر، مریضتون آماده مستانه که اصلاً از این اوضاعخوششنیامده بود، ها سنجاق ‌ ها را که روی لباس ‌ با دقت اسم همۀ آن شده بود به خاطر سپرد. آقای دکتر دستکش به دست وارد شد و به خانم ماما گفت: جا بمونید و کمک کنید؟» ‌ «ممکنه شما هم این خانم ماما هم قبول کرد، هرچند مستانه بیشتر داد با آقای دکتر تنها باشد. خانم ماما ‌ ترجیح می به آرامی پاهای مستانه را خم کرد و به او گفت هایش را جدا از هم نگاه دارد. خودش ‌ که پا .‌ هم تمام مدت مواظب بود که ملافه کنار نرود مستانه با خودش گفت: «غلط نکنم گلوی این جنده خانوم پیش آقای قسمت هجدهم شیرین کبیری پاورقی جدید سلام تورنتو

RkJQdWJsaXNoZXIy MjY5MDY=