سمفونی های نیمه شب: قسمت دوم و پایانی

خان عمو خندید و گفت: «جان دلم اگر صبر کنی به آن جا هم می رسیم» و چنین ادامه داد:
«این وضع مشقت بار سال ها و سال ها برای سگ ها ادامه داشت تا این که بعضی از سگ های جسور و گرسنه که برای سیر کردن شکم خود هر از گاه مخفیانه به داخل حصار شهرها وارد می شدند از وضع زندگی ومعیشت راحت شغال ها و روباه های داخل شهر و امتیازهائی که آن ها داشتند با اطلاع و حکایت امر را برای سگ های دیگر و سران قوم خود می بردند.»

«از آن جائی که اطلاعات دریافتی توسط سگ های جاسوس برای سگ های خارج شهر بسیار هیجان آور و وسوسه انگیز بود سران قومشان را بر آن داشت تا برای یافتن راه ورود شهر و خارج کردن شغال ها از آن چاره ای بیندیشند.»

«در پی این فکر ریش سفیدان و سران سگ ها که خود نیزاز زندگی سخت و پرمخاطره در بیابان ها به جان آمده و آزروی زندگی بهتری را داشتند بدون درنگ به مشاوره نشستند و پس از روزها گفتگو و مذاکره به این نتیجه رسیدند که برای بیرون کردن روباه و شغال ها از شهر و اشغال کردن جایشان راهی جز توسل به حیله و نیرنگ ندارند و به خوبی آگاه بودند که آن ها به آسانی حاضر نیستند جای راحت خودرا دراختیار سگ ها گذارده از شهر خارج شده مقیم بیابان شوند.»



آگهی

«برهمین اساس به زودی طرحی پیاده کردند و در اجرای آن سگ ها هر شب در اطراف دروازه شهر اجتماع کرده با عوعو های پی درپی خود به شغال ها و روباه های داخل شهر پیام می فرستادند که: «دوستان داخل شهر، پادشاه ما بیمار و درحال مرگ است لذا برای بهبودی او لازم است مدت زمانی کوتاه وارد شهر شده با غذاهای بهتر و مراقبت های مردم شهر او را معالجه نمائیم، لطف کرده برای مدتی کوتاه شهر را در اختیار ما بگذارید. قول می دهیم پس از بهبودی پادشاه خود بلافاصله از شهر خارج شده آن را دوباره در اختیار شما قرار دهیم.»

«شغال ها و روباه ها هر شب با ناباوری این پیام هـا را می شنیدند و به آن ترتیب اثر نمی دادند زیرا به هیچ وجه حاضر نبودند از شهر و جای راحت خود دل کنده آن را در اختیار سگ ها بگذارند لذا مدتی چند در قبول تقاضای سگ ها تردید داشتند ولی نهایتاً براثر اصرار و تمنای سگ ها که هر شب تا نزدیکی های سحر پشت دروازه شهر عوعو و التماس می کردند ناچار سر تسلیم فرود آوردند و قرار شد برای مدتی کوتاه از شهر خارج و جای خودرا تا زمان بهبودی پادشاه سگ ها به آن ها واگذار کنند.»

پسرم پرسید: «خان عمو، حالا واقعاً پادشاه سگ ها مریض بوده.»

خان عمو جواب داد: «بوده و یا نبوده اش را نمی دانم ولی شغال ها آن را باور کرده بودند و چیزی نگذشت که قول و قرارها اجرا شد، شغال ها و روباه ها دسته دسته از شهر خارج و سگ ها گروه گروه وارد شهر شدند و در مدتی کوتاه همه جای شهر را از آن خود کردند.»

«سکنه شهرها هم که از موضوع بیماری پادشاه سگ ها بی اطلاع ـ که در عین حال همراه با ترس و لرز از روبروشدن با سگ های درنده بود ـ می نگریستند ولی در نهایت پس از مدتی با زندگی در جوار سگ ها خو گرفته و به آن ها عادت کردند. سگ ها نیز کم کم با دریافت لقمه ای نان و یا قطعه ای استخوان از اهالی شهر که حالا بدون درد سر و بدون جنگ و نزاع و نشان دادن چنگ و دندان به دست می آوردند راضی شده به تدریج درنده خوئی خودرا فراموش و با نشان دادن محبت خود در قبال دریافت غذا در دل آدم ها جائی برای خود باز نمودند و مونس و یاور انسان ها درشهر و بیابان شدند.

حالا دیگر بچه های خود را بدون ترس از دریده شدن وسیله سگ های گرسنه به دنیا می آوردند و به هیچ وجه نگران حفاظت و یافتن غذا برای خود وآن ها نبودند و پس از گذشت مدت زمانی طولانی توله های آن ها بدون ترس و لرز درشهر ها و میان آدم ها به دنیا می آمدند و بزرگ می شدند به طوری که دیگر آن بچه ها حتی به یاد نمی آوردند که روزی پدرانشان در بیابان های اطراف شهر زندگی سختی داشتند و با چه مشکلاتی روبرو بوده اند».

داستان که به این جا رسید دخترم پرسید: «چرا وقتی پادشاه آن ها خوب شد از شهر بیرون نرفتند.»

خان عمو گفت: «این دیگر معلوم نشد و چون مدت زمانی طولانی از اقامت سگ ها در شهر گذشت و از بهبودی پادشاه سگ ها وبیرون رفتن آن ها از داخل شهر خبری نشد این بار شغال ها و روباه ها بودند که به تدریج شب ها پشت دروازه شهر جمع می شدند و با زوزه های خود بـه سگ هـای داخـل شهـر پیام می فرستادند که: «آیا پادشاه شما خو و و و و……ب..ب شو و و و…….د د د».

«سگ ها نیز از داخل شهر با عوعوهای متوالی خود پاسخ می دادند که: «نو…نو، نو…نو، نو….نو» یعنی که خیر و به این ترتیب سال ها و قرن هاست که پادشاه دروغی سگ ها هم چنان در بستر بیماری مانده و بهبود نیافته و سگ ها نیز راحت و سرخوش به زندگی در شهرها ادامه می دهند و اهالی ساکن حومه شهرها نیز ناچارند هر شب تا پاسی از نیمه های شب شاهد سمفونی یک نواخت زوزه شغال ها وروباه ها و عوعوی شبانه سگ ها می باشند.»

داستان که به این جا رسید پسرم پرسید: «پس به این ترتیب سگ ها با حیله و نیرنگ توانستند جای شغال ها را در شهر بگیرند.»

دخترم درجوابش اظهار داشت: «ولی سگ ها مهربان و دوست داشتنی و ساده دل هستند، فکر نمی کنم دروغ گفته باشند، شاید واقعاً پادشاه آن ها بیمار بوده است.»

پسرم که برخلاف خواهرش تمایل چندانی به اقامت دائم سگ ها در شهر و خانه ها نداشت اضافه کرد: «ولی می بینی که سال هاست در شهر مانده اند و خیال بیرون رفتن هم ندارند».

خان عمو که دید ممکن است داستانش مایه نزاع بین خواهر و برادر گردد توضیح داد: «منظورم از گفتن داستان این بود که تأکید کنم اگر امروز می بینیم بعضی از انواع سگ ها مثل پیت بال و یا بعضی انواع دیگر آن ها گاهی به انسان ها حمله می کنند و مصیبت به بار می آورند برای این است که هنوز به طور کامل اهلی نشده و عادات اجدادشان را از یاد نبرده اند.»

****

محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد.

در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نماید.

ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید

با یک کلیک در خبـــرنــامه سلام تورنتو عضو شوید!

و داغ ترین اخبار کانادا را سریعا در ایمیلتان دریافت کنید