حاجی آقا– ۱۸

حاجی (با قیافه گرفته): آقای خیزران نژاد، خیلی تند نرید! از آن علاقه ای است که به شما دارم. شما جوان و پرحرارت هستید. من هم روزی از این حرفها می زدم. من خودم فرزند انقلابم، دوره مشروطه من یکی از سر جنبانان بودم. ستارخان و باقرخان را کی به تهران آورد؟ من خودم تخم آزادیخواهی و دمکراسی ام. اما امروز عقیده ام عوض شده. در هر کاری احتیاط لازمه. روسیه هم انقلاب کرد، چه نتیجه ای گرفت؟ همه مردمش از بین رفتند. هیتلر هم تمام خاکش را اشغال کرد. رفت پی کارش. دوره رضاشاه هم یک جور انقلاب بود. انقلاب که شاخ و دم نداره! اما آیا به نفع ملت ایران تمام شد؟ اوخ، اوخ، (حاجی حرف را عوض کرد) راستی ببخشید، این ناخوشی بی پیر نسیان میاره. آقای منادی الحق از شعرای حساس و جوان معاصر را خدمتتان معرفی می کنم (به طرف منادی الحق اشاره کرد) آقای مزلقانی سردبیر روزنامه کثیر الانتشار «دُب اکبر» و آقای خیزران نژاد که افتخار آشنایی ایشان را پیدا کردم.

منادی الحق چرتش پاره شد.

مزلقانی (پا شد، تعظیمی به طرف منادی الحق کرد و گفت): ذکر خیر ایشان را خیلی زیاد شنیده بودم. به قدری ایشان محجوب و گوشه نشین هستند که مثل سیمرغ و کیمیا اسمشان همه جا هست و خودشان را کسی نمی بیند! نمی دانم حاجی آقا با چه افسونی توانسته ایشان را تسخیر بکند! خوشبختانه به درک حضورشان مفتخر شدم. آقای منادی الحق، اثر تازه چه در دست دارید؟ روزنامه ما را موشح نمی فرمایید؟



آگهی

منادی الحق: چیز قابلی ندارم.

حاجی: آقای مزلقانی، به شما توصیه می کنم، اوف، اوف، از اشعار آقا غافل نباشید و در روزنامه خودتان درج کنید! یک نقاش زبردست هم می شناسم. آقای زرین چنگال که عینا اخلاق منادی الحق را دارد و کمتر در جامعه عرض اندام می کند. آقا تابلویی از روی من ساخته است که با خودم مو نمیزنه! می توانید از کارهای ایشان هم استفاده بکنید!

مزلقانی (پیروزمندانه دستش را بلند کرد): بنده پیشنهاد می کنم که عکس حضرتعالی، مقصود کلیشه همین تابلوست، در روزنامه «دُب اکبر» چاپ بشود و شرح حالی هم از شما به مناسبت انتخابات زیر عنوان «پدر دمکراسی» در صفحه اول روزنامه درج کنیم!

حاجی: آقای مزلقانی ما را خجالت میدید؟

ـ اختیـار دارید، بنده از صمیم قلب عرض می کنم. باید ملت نوابغ خودش را بشناسد، بنده فقط برای کسب اجازه آمده ام. به علاوه اعلانی که دستور داده بودید، رونویسش را تهیه کرده ام. الساعه از لحاظتان می گذرانم. اگر مناسب است به همین شکل چاپ شود! (کاغذی از جیبش درآورد و خواند): «آقای حاج ابوتراب از خانواده های اصیل ایرانی که در دامن زهد و تقوی پرورش یافته و مبارزات اجتماعی و فداکاریهای آزادیخواهانه ایشان بر هیچ کس پوشیده نیست، بنابه خواهش گروه بیشماری از میهن پرستان و آزادیخواهان نامزد وکالت می باشند و ضمنا متعهد می شوند که در اولین فرصت جاده چهارده معصوم را برای رفاه حال هموطنان عزیز آسفالت بکنند. انتخاب ایشان را به تمام روشنفکران و آزادیخواهان توصیه می کنیم. لذا از عموم علاقمندان تمنا می شود وجوهی را که به منظور آسفالت جاده چهارده معصوم جمع آوری می شود، به حساب شماره … بانک ملی بپردازند!»

حاجی (متاثر): زبان بنده که از تشکر مراحم سرکار الکنه، اما قدرت قلم در این جور جاها معلوم میشه. عینا مثل منشات قائم مقام گروسی رفیق مرحوم ابوی است.

مزلقانی: بنده از ساحت مقدستان تقاضایی داشتم.

حاجـی (مشکوک): اختیار دارید، خواهش می کنم بفرمایید!

ـ حال که خلوص نیت و مقام ارادت چاکر را درک فرموده اید، ممکن است استدعای عاجزانه بکنم که با وزیر محترم خارجه راجع به بنده مذاکره بفرمایید تا در صورت امکان بنده را در سفارت ایران مقیم واشنگتن (از ترس این که حاجی نفهمد تصحیح کرد) یعنی ینگه دنیا به عنوان وابسته ویژه نامزد بکند! البته سعی خواهم کرد که رضایت خاطر مقامات عالیه را به خود جلب بکنم.

حاجی (که بدگمان بود و تصور تقاضای مالی می کرد، راحت شد): اختیار دارید، شما بیش از این ها حق به گردن مخلص دارید. «وابسته ویژه» نکنه که از لغت های تخمی فرهنگستان باشه؟! اگرچه خودم عضو فرهنگستانم، اما زبانم برنمی گرده این لغت ها را بگم و معنی اش را هم نمی دانم. ما بودیم و یک زبان که آن را هم سیاست خراب کرد. به هر حال من درست نمی فهمم، یعنی وزیر مختار ینگی امام؟ اوف، اوف!

ـ خیر قربان، شغل بسیار ناچیزی در سفارت ایران مقیم واشنگتن در آمریکاست که هیچ مسئولیتی ندارد.

حاجی (دماغ پرصدایی گرفت): من صلاح نمی دانم. شما اقلا با این سابقه روزنامه نگاری و معلومات باید وزیر فرهنگ و یا وزیر مختار بشوید تا مسئولیتتان به صفر برسه! مسئولیت کدامه؟

مگر شما فرد این جامعه نیستید؟ مگر شما گمان می کنید وزیر مختار ایران غیر از این که هارت و پورت و خنده ساختگی و کرنش بکنه و زبان چرب و نرم داشته باشه و به شب نشینی ها و مهمانی ها بره و همیشه از کار زیاد و بدی آب و هوا بناله و با مقامات خارجی گاب بندی بکنه و به کار ایرانی های مقیم خارجه گراته بندازه و باشپرت و ورقه تابعیت بفروشه و اجناس قاچاق خرید و فروش بکنه، مسئولیت دیگری هم داره؟

ـ راستش را می خواهید، بنده جاه طلب نیستم و چون از راه قلم سرمایه ناچیزی در آمریکا اندوخته ام، خیال دارم زیر سایه جنابعالی تجارت خانه قالی ایرانی در آن جا تاسیس بکنم که ضمنا تبلیغی هم برای صنایع میهنی در آمریکا شده باشد. عجالتا در کلاس اکابر مشغول خواندن زبان انگلیسی هستم. باری منظورم این است که به این وسیله خرج سفر نپردازم و مجبور نشوم این صنار / سه شاهی را به این و آن رشوه بدهم. مقصود عنوان رسمی و گذرنامه سیاسی است!

حاجی (با قیافه متاثر): فکر شما را از ته دل تقدیس می کنم. حالا فهمیدم که حقیقتا مرد کار و عمل هستید. مطمئن باشید که هر چه از دستم بربیاد، کوتاهی نخواهم کرد. اوخ، اما اگر می خواهید به آمریکا برید، چرا زبان انگلیسی می خوانید؟

ـ ممکن است در راه احتیاج پیدا کنم. وگرنه زبان آمریکایی را به خوبی می دانم.

ـ بارک الله، بارک الله، به شما تبریک میگم که معنی زندگی را خوب فهمیدید. به نسل جوان امیدوار شدم. دیگر کارتان نباشه! فقط اسم شهر را روی کاغذ بنویسید و به من بدید که فراموش نکنم. فردا اگر از زیر دست دکتر زنده جستم، سعی خواهم کرد اشکالات را برطرف بکنم. بالاخره منم برای این ورم فتق مجبورم سفری به آمریکا برم. بیخود عمرمان به بطالت گذشت. دیگر صحبتش را نکنید! این مملکت کارش چیزی نمیشه، آیینه و حلواش را جلو جلو بردند. برای تشیع جنازه اش آنهای دیگر هستند. همین شعر و منقل و وافور و خیالبافی و مقاله نویسی و افکار انقلابی و های و هوی کار ما را به اینجا کشانده. امروزه مرد کار می خواهیم. هر ایرانی را جلوش را بگیری، یک بیاضچه ی شعر نظر بوق علیشاه توی جیبشه! آقا از من می شنوید، کار ما تمامه، منهم اگر سن شما را داشتم، تا حالا رفته بودم.

آلودگی های زندگی منو پای بند کرده. این جا قبرستون هوش و استعداده. اقلا برید دنیا را ببینید، خودش غنیمته!

«حاجی آقا» از مشهورترین آثار نویسنده شهیر ایرانی صادق هدایت است. چاپ و انتشار این اثر معمولا در ایران ممنوع و یا بسیار سخت بوده. هدایت در این اثر، داستان کسانی را تعریف می کند که برای رسیدن به خواسته های خـود پـا بـر روی ارزش هـای اخلاقـی و اجتماعـی می گذارند، اما در ظاهر خود را مبرای از نقص و خطا جلوه می دهند. 

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید

با یک کلیک در خبـــرنــامه سلام تورنتو عضو شوید!

و داغ ترین اخبار کانادا را سریعا در ایمیلتان دریافت کنید