حاجی آقا – ۱۷

(حاجی به صحبت هایش ادامه می دهد):
اوف، اوف، خب، آلمان برای یک منظور و حقیقت عالی می جنگه، اما یکی نیست بپرسه اینها برای چی می جنگند؟ همه اش میگند کارگر و این بیچاره ها را به کشتن میدند. من اصلا دستم نمک نداره، برید از رعیت ها بپرسیـد! آنقدر که من با آنها خوش سلوکی می کنم ـ به طوری که منو می پرستند ـ استالین با کارگرهاش نمی کنه. (با دست سقفی هشتی را نشان داد) چهل ساله که این تار عنکبوت را بالای سرم می بینم، یک مرتبه به مراد نگفتم که: مرتیکه اینو پاکش کن! حالا من بلشویکم یا آنهایی که دم از منافع رنجبر می زنند؟

حاجی (فین محکمی میان دستمال گرفت) و گفت: اوف، اوف، می دانید چرا قیمت اجناس بالا رفته؟ تقصیر تجار بیچاره چیه؟ ده میلیون زن و بچه روسی از ترس آلمان ها گریختند، آمدند تو آذربایجان تقاضا کردند که تبعه ایران بشند؛ اما به عقیده من دولت نباید به تقاضای آنها ترتیب اثر بده! فردا که آلمان ها آمدند، چی جوابشان را بدیم؟ اوخ، اوخ، غصه نخورید! در هر صورت تا چند روز دیگه آلمانها تو تهرانند. بالاخره یک عواملی که دروغ نمیشه! پس پریشب در «انجمن ارواحیون ایران» بودم. روح حاضر می کردند. روح مرحوم حاجی میرزا آقاسی حاضر شد. اون که دروغ نمیگه. پرسیدم: جنگ را کی می بره؟ جواب داد باد به بیدق هیتلر می وزد. ببینید چه جمله قشنگی! خب، او هم سیاستمدار و هم ادیب بزرگی بوده. من می ترسم زیر عمل برم و آلمانهای خودمان را توی تهران نبینم!

مزلقانی: انشاءالله با هم گل نثار قدوم هیتلر خواهیم کرد!



آگهی

حاجی (نگاه تحسین آمیزی به مزلقانی انداخت): شما گمان می کنید که قشون آلمان سوار مورچه سواریه، یا مثل قشون شتریزه شاهنشاهیه که نتوانست پل کرج را خراب بکنه و جلو بلشویک ها را بگیره؟ اوی، اوی، خب، از اوضاع سیاست داخلی و بازار چه خبر دارید؟

ـ دیروز بعضی از این روزنامه های معلوم الحال به محتکرین دارو حمله کرده بودند.

ـ آقا، اینهـا پول از مقامات خارجی گرفتند. می خواهند ما را به طرف ورشکستگی بکشانند. آقا از من به شما نصیحت، از شمالی ها برحذر باشید! همه روزنامه چی ها که با وجدان نیستند! حالا از خودتان می پرسم: گناه تاجر چیه؟ اگر یک آلوی کرمویی تو خیک دولت نیست، چرا خودش داروها را حراج می کنه، آن وقـت گناه را به گردن خریدار می اندازه؟ دولت دزده و ملت را می چاپه، آن وقت دو قورت و نیمش هم باقیه! یک مشت عاجز گدا گشنه را اسمش را ملت گذاشته اند، کو دلسوز؟ چرا شاشت از پسه، گفت: چه چیزم مثل همه کسه؟ آن وقت ادعایشان آدم را می کشه! این مردمی که به این آسانی سالهاست که همان گولها را مرتب می خورند. مضحک این جاست که خودشان را با هوش ترین مردم دنیا هم می دانند. کدام شاهکاری داشته ایم؟ نابغه اش اعلیحضرت پهلوی بود. یک دگمه، یک سوزن را نمی توانیم بسازیم، اما همه مشروبات فرنگی را سر سه روز درست کردیم. هر سرکه/ شیره را رنگ زدیم و توی شیشـه چپاندیـم و «بـه بـه» گفتیـم. مـا تقلـب و سمبـل کـاری را بـا هـوش اشتبـاه می کنیم. کدام صنعت، کدام علم، این همه دکتر داریم، باز کسی سرش درد بگیره، اگر علاقه به زندگی داشته باشه، باید بره فرنگستون. همین ناخوشی من، اگر دکتر حسابی داشتیم، با یک دوا، بُخور یا چیزی چاق می کرد. من این همه سوزن زدم، فردا باید برم مریضخونه، جانم را زیر کارد دکتر بیاندازم. دعوای نفت که پیش آمد. با وجود این همه دکتر حقوق، مستشار فرنگی گرفتیم. همیشه این ملت چشم به راه یک قلتشنه که عر و تیز بکنه و تو سرش بزنه/ چند بار کنار کوچه ها درخت کاشتیم و کندیم، چند بار ادای فرنگی ها را درآوردیم و نشد! از زمان شاه شهید خدا بیامرز، شاگرد به فرنگستون فرستادیم و این هم حال و روزمونه! اما ژاپن که خیلی بعد از ما به این صرافت افتاد، حالا کسی نیست بهش بگه بالا چشمت ابروست! اوخ، اوخ، (دستمال را برداشت و فین محکمی گرفت): اصلا خاک مرده توی این مملکت پاشیدند! همه منتظر بودند که بعد از دمکراسی، روزنامه ها از مضار فساد اخلاق و دیکتاتوری و تشویق به صلح و سلم و دین و آئین بنویسند، حالا همه اش با دعوت به هرج و مرج، توطئه، اجنبی پرستی ورق پاره های خودشان را پر می کنند. البته حقیقت تلخه، اما باید اذعان داشته باشیم که نژادمان فاسد شده، نه علم، نه هنر، از ملتی که لذیذترین خوراکش جگرکه، چی میشه توقع داشت؟ هوا و زمین و آبمان پر از کثافت و میکروباته! باور کنید که ما داریم تو چاهک دنیا زندگی می کنیم و مثل کرم تو هم می لولیم. زمامدارانمان همه دزد و دغل و رشوه خورند! بله، دیگر منتظر چی هستید؟ اوخ، اوخ، قدیم اعیان بابا/ننه داشتند، علاقه به آب و خاکشان داشتند، اما حالا هر دبوری، هر دیزی پزی می خواد وکیل بشه، تا بهتر مردم را بچاپه و بعد بره خارجه زندگی بکنه!

خیزران نژاد (وارد صحبت شد): حاجی آقا، تصدیق بفرمایید که همه اینها تقصیر خودمان است که می دانیم و هیچ اقدامی نمی کنیم. همین بی علاقگی و ندانم کاری جلو هر اقدام سودمندی را گرفته. هر کس می گوید: به من چه؟ هر کس می خواد در میان این هرج و مرج و بخور و بچاپ و به بهانه این که «از نان خوردن نیفتیم» گلیم خودش را از آب بیرون بکشد. دست به اصلاحات اساسی نمی زنیم. آخر تعادل و توازنی گفته اند. هیچ جای دنیا مثل این جا شتر/ گاو/ پلنگ نیست. از یک طرف دسته انگشت شماری قصرهای آسمان خراش با آخرین وسایل آسایش دارند و حتی کاغذ استنجای خودشان را از نیویورک وارد می کنند، از طرف دیگر اکثریت مردم، بی چیز و ناخوش و گرسنه اند و با شرایط ماقبل تاریخی کار می کنند و می خزند. مگر ممالک اروپا از روز اول آباد بوده، یا مردمش همانند که از هزار سال پیش بوده اند؟ آیا ما در تمام دوره تاریخ ایران یک نفر آدم حسابی نداشته ایم؟ پس اروپاییان، زمامداران با علاقه داشته اند و دلسوزی کرده اند و کار را از پیش برده اند؛ در صورتی که صد سال است که ما همه اش دله / دزدی و جاسوسی و دغلی کرده ایم و حرف صد تا یک غاز زده ایم و ملت را در فقر و فشار نگه داشته ایم و هنوز هم مشغولیم! باید دید آیا تمام خرابی ها تقصیر ملت است؟ هر ملتی مربی لازم دارد، رهنما لازم دارد. همین ایران که زمان اشرف افغان، مردم روحیه شان را باخته بودند و صد نفر صد نفر از جلو تیغ دشمن می گذشتند، و صدا از کسی درنمی آمد، چطور شد که شخصی مثل نادر پیدا شد و با همان مردم، هندوستان را فتح کرد؟ مقصودم قلدر و نکره پرستی نیست، هر دوره یک چیزی اقتضا می کند. نه شخصی مثل رضاشاه که آلت دست سیاست خارجی بود! اما عیب کار این جاست که مربیان ملت فاسدند. سیاست خارجی با دست خودمان تو سر خودمان می زند! وقتی که رئیس مملکت دزدید، وکیل و وزیر و معاون اداره و رئیس شهربانی هم دزدیدند، آن وقت چه توقع بی جایی است که از مشدی حسن بقال داشته باشیم و تعجب بکنیم که میوه اش را می گنداند و دور می ریزد، اما حاضر نیست به قیمت ارزان بفروشد! همه اینها مثل زنجیر به هم بستگی دارد. یا باید اصلاح اساسی بشود و یا غصه خوری برای مادران باردار و جمع کردن اعانه برای یتیمان و فقرا، خودنمایی بی شرمانه ای است.

صحبت، کار ما را به جایی نمی کشاند، یا باید تغییرات اساسی داد، مثل همه جای دنیا که کردند و نتیجه اش را دیدند و یا باید به ننگین ترین طرزی نابود شد. من به جز انقلاب چاره دیگری سراغ ندارم.

حاجی (سینه اش را صاف کرد، عرق روی پیشانی اش را پاک کرد و حرفش را پس گرفت): من هم اغراق کردم. اما من شخصا با رولوسیون Revolution مخالفم، غلطه، خون ریزیه! ما می خواییم به وسیله اوولوسیون Eevolution پیشرفت بکنیم!

ـ از این حرفها زیاد می زنند که ما در دوره ترانزیسیون واقع شده ایم و بعد اوولوسیون خواهیم کرد. این چه دوره ای است که برای ما تمامی نداره؟ هزار سال است که ما در دوره ترانزیسیون گیر کرده ایم. بروید ممالک دیگر را ببینید و مقایسه بکنید که از خیلی جهات از ما عقب بوده اند. چه در اقتصاد و چه در سابقه فرهنگی و امروزه باید به ما درس بدهند. با الفاظ و اصطلاحات برای ما «لالایی» درست کرده اند. سالهاست که امتحان خودمان را داده ایم. هم استبداد داشته ایم، هم مشروطه، هم آزادی و هم دیکتاتوری و نتیجه اش این است که می بینید! بدون رودرواسی شخص لایق هم نداریم. همه امتحان خودشان را داده اند. برعکس، من معتقدم که باید خونریزی بشود، به درک که تر و خشک با هم بسوزند، صد سال است که در این جا جنگ و یا انقلاب ملی به تمام معنی نشده، مردم همیشه زیر چکمه استبداد و دیکتاتوری، مرعوب و خفه شده اند و رمقشان رفته است. از این جهت به خون خودشان زیاد اهمیت می دهند و از رنگ خون می ترسند؛ در صورتی که در روز هزاران هزار از آنها را با پنبه سر می برند. حال که ملت محکوم به مرگ بطئی است، اقلا باید اجازه یک تکان را به او داد، شاید بتواند یوغ ارباب هایش را تکان بدهد و سرنوشت خودش را تعیین بکند. تا پریشان نشود، کار به سامان نرسد!

حاجی (سگرمه هایش را در هم کشید): انقلابی که به کمک و پشتیبانی خارجی انجام بگیره، چه نتیجه ای داره؟

ـ همه انقلاب های دنیا متکی به خودش نبوده، مردم گدا و گرسنه چه وسیله ای برای دفاع دارند؟ تمام زور و پول به دست طبقه حاکمه است که از مردم توقع انقیاد و اطاعت محض دارد تا بی دردسر آنچه را که می خورد، هضم بکند. ملت ناچار است موقع را بسنجد و سود و زیان خود را در نظر بگیرد و کمکی جستجو بکند. آمریکا در جنگ استقلال خود کمک از فرانسه می گرفت و فرانسه از انگلیس و قس علیهذا! این هیئت حاکمه همه جور امتحان خودش را داده، نه شخصیتی داریم و نه وسیله ای. اگر مردم این جا دزد و حمال و چاقوکشند، در اثر تربیت زمامدارانشان به این مرحله رسیده اند. همین است که هست. اما رجاله هایی که بر این ملت حکومت می کنند، هیچ برتری ای بر ملت ندارند. یا باید حالا تکان بخورد و یا هیچ وقت!

حاجی (با قیافه گرفته): آقای خیزران نژاد، خیلی تند نرید! از آن علاقه ای است که به شما دارم. شما جوان و پرحرارت هستید. من هم روزی از این حرفها می زدم. من خودم فرزند انقلابم، دوره مشروطه من یکی از سر جنبانان بودم. ستارخان و باقرخان را کی به تهران آورد؟ من خودم تخم آزادیخواهی و دمکراسی ام. اما امروز عقیده ام عوض شده. در هر کاری احتیاط لازمه. روسیه هم انقلاب کرد، چه نتیجه ای گرفت؟ همه مردمش از بین رفتند. هیتلر هم تمام خاکش را اشغال کرد. رفت پی کارش. دوره رضاشاه هم یک جور انقلاب بود. انقلاب که شاخ و دم نداره! اما آیا به نفع ملت ایران تمام شد؟ اوخ، اوخ، (حاجی حرف را عوض کرد) راستی ببخشید، این ناخوشی بی پیر نسیان میاره. آقای منادی الحق از شعرای حساس و جوان معاصر را خدمتتان معرفی می کنم (به طرف منادی الحق اشاره کرد) آقای مزلقانی سردبیر روزنامه کثیر الانتشار «دب اکبر» و آقای خیزران نژاد که افتخار آشنایی ایشان را پیدا کردم.

منادی الحق چرتش پاره شد.

****

«حاجی آقا» از مشهورترین آثار نویسنده شهیر ایرانی صادق هدایت است. چاپ و انتشار این اثر معمولا در ایران ممنوع و یا بسیار سخت بوده. هدایت در این اثر، داستان کسانی را تعریف می کند که برای رسیدن به خواسته های خـود پـا بـر روی ارزش هـای اخلاقـی و اجتماعـی می گذارند، اما در ظاهر خود را مبرای از نقص و خطا جلوه می دهند. 

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید

با یک کلیک در خبـــرنــامه سلام تورنتو عضو شوید!

و داغ ترین اخبار کانادا را سریعا در ایمیلتان دریافت کنید