پربازدید

ویدیو

کووید-19

پیک نیک یک میلیون ساله – ۲

توضیح مترجم
«ری برادبری»1 احتمالا سرشناس ترین نویسنده داستانهای علمی ـ تخیلی آمریکایی به شمار می رود. بسیاری از داستانهای او در میان مجموعه های «بهترین آثار» سال منتشر شده اند. اگرچه آثار او از ارزش تفریحی و سرگرم کنندگی برخوردار است، با این حال بخش مهمی از نوشته هایش منعکس کننده علاقه جدی او به استفاده از داستان کوتاه به عنوان سلاحی علیه اختناق و جنگ است.

از سال 1946، او دهها داستان نوشته است. برخی از آثار مشهور او عبارتند از: وقایع مریخی (1950)، فارنهایت 451 (1953) و دارویی برای مالیخولیا (1959). از میان آثار جدیدتر او نیز می توان به مومیایی های گوانا جواتو (1978) اشاره کرد.

داستان «پیک نیک یک میلیون ساله» نخستین بار در سال 1946 منتشر و در سال 1974 تجدید چاپ شد. این داستان، به عنوان یکی از آثار نمونه «برادبری» در یک مجموعه گردآوری و در سال 1985 بار دیگر به چاپ رسید. او در سال 2012 درگذشت.

این داستان حکایت خانواده ای است که برای نجات خود از آتش جنگهای مهیب زمینی، زمین را به سمت مریخ ترک می کنند.

این داستان را حدود 25 سال پیش ترجمه کردم که قسمت اول آن را هفته گذشته خواندید و اینک قسمت دوم و پایانی آن.

***

او رادیو را به سر بلوند مایکل چسباند. «گوش کن.»

مایکل گوش سپرد.

ـ «هیچی.»

ـ «درسته، هیچی. دیگه هیچی. نه مینیاپولیس دیگـه ای، نـه مـوشک دیگه ای، نه زمین دیگه ای.»

مایکل از این مکاشفه مهلک ترسید و شروع به هق هقی خشک و ضعیف کرد.

لحظه ای بعد پدر گفت: «یه دقیقه صبر کن، مایک، من در عوض یه عالمه چیزای دیگه بهت می دم!»

ـ «چی؟» مایکل اشکش را نگه داشت، کنجکاو اما کاملا آماده بود تا در صورت تشویش آمیز بودن نکته تازه مجددا شروع به گریه کند.

ـ «من می خوام این شهر رو به تو بدم، مال تو!»

 

ـ «مال من؟»

ـ «مال تو و رابرت و تیموتی، هر سه شما، برا خود خودتون.»

تیموتی از قایق خیز برداشت: «هی بچه ها، نگاه کنین، همش مال ما! همه اون!» او داشت در بازی پدر شرکت می کرد، وسیع و عالی بازی می کرد. بعدا، پس از آنکه بحران طی می شد و همه چیز در جای خود قرار می گرفت، او می توانست تنهایی به گوشه ای رود و برای ده دقیقه هم که شده گریه کند. اما هنوز بازی ادامه داشت، هنوز گردش خانوادگی بود، و بقیه بچه ها باید به بازی سرگرم می ماندند.

مایک با رابرت از قایق پریدند. به مادر کمک کردند.

ـ «مواظب خواهرتون باشید.» پدر این بگفت و هیچکس تا مدتها بعد منظور او را در نیافت.

آنها به داخل شهر بزرگ سنگ کاری شده رفتند؛ میان خود به نجوا پرداختند؛ شهرهای مـرده بـه طریقـی شما را علاقمند به نجوا می کنند و علاقمند به تماشای خورشید در حال غروب.

 

پدر به آرامی گفت: «تا پنج روز دیگه، من به جایی که موشک بود می رم و غذاهایی رو که اونجا زیر خاک قایم کردیم جمع می کنم و به اینجا میارم، و اونجا دنبال برت ادواردز و همسر و دختراش می گردم.»

تیموتی پرسید: «دخترا! چند تا؟»

ـ «چهار تا.»

مادر به آهستگی سر فرود آورد: «میتونم ببینم که این موضوع بعدا مساله ساز می شه.»

ـ «دخترا»، مایکل صورتش را به شکل تصاویر سنگی باستانی مریخی ها درآورد: «دخترا!»

ـ «اونا هم با موشک میان؟»

ـ «بله. اگه موفق بشن. موشکهای خانوادگی برا سفر به ماه ساخته شدن. نه برا مریخ. ما خیلی شانس آوردیم که موفق شدیم.»

ـ «موشک رو از کجا به دست آوردی؟» تیموتی صدایش را پایین کشید، زیرا پسرها در حال دویدن به این سو بودند.

ـ «من اونو ذخیره کرده بودم، اونو مدت بیست سال ذخیره کرده بودم، تیم. من اونو یه جای دور مخفی کرده بودم، امیدوار بودم هرگز مجبور به استفاده ازش نشم. فکر می کنم باید اونو برا جنگ به دولت می دادم، ولی همش به فکر مریخ بودم…»

ـ «و یه پیک نیک!»

ـ «درسته. بین خودم و خودت باشه. بعد از اونکه دیدم همه چیز داره رو زمین به آخر میرسه، بعد از اونکه تا لحظه آخر صبر کردم، اون وقت همه مون رو سوار اون کردم. برت ادواردز هم یه سفینه مخفی کرده بود، ما به این نتیجه رسیده بودیم که اگه کسی سعی کنه به سمت ما شلیک کنه، جدا سفر کردن بهتره.»

ـ «چرا موشکو منفجر کردی، پدر؟»

ـ «تا نتونیم هرگز به زمین برگردیم. تا اگه یکی از اون افراد عوضی به مریخ اومد نتونه بفهمه که ما اینجاییم.»

ـ «برا همینه که همش به بالا نگا می کنی؟»

ـ «بله، حماقته. اونا هرگز ما رو تعقیب نخواهند کرد. اونا چیزی ندارن که با اون مارو تعقیب کنن. من زیادی احتیاط می کنم.»

مایکل به دو بازگشت: «این واقعا شهر ماست، پدر؟»

ـ «همه این کره چی چی شده مال ماست، همه این کره چی چی شده.»

آنها بر جای ایستادند، شاه کوهستان، سرکرده سپاه، حکمران همه زمین هایی که درنوردیده شوند، شاهان و امرای بری از هرگونه اتهام، در تلاش برای درک این که معنای مالکیت جهان چیست و قلمرو واقعی آن تا کجاست.

شب به سرعت در جوی رقیق سررسید، و پدر آنها را در میدان نزدیک فواره های جهنده بر جای گذاشت، به سمت قایق رفت، و قدم زنان با انبوهی از کاغذ در دستان بزرگش برگشت.

او کاغذها را بر تل خاکی در یک حیاط قدیمی نهاد و به آتش کشیدشان. برای گرم شدن، به دور آتش زانو زدند و خندیدند، و تیموتی حروف کوچک را دید که با تماس و غوطه ور شدن در آتش مانند حیوانات وحشت زده جست می زدند. کاغذها چون پوست پیران پیچ و تاب می خوردند، و سوخته ها حروف غیرقابل شمارش را محاصره کردند: اسناد دولتی، نمودارهای بازرگانی 1999، تعصب، یک مقاله: علم لجستیک، مسایل وحدت پن آمریکن، گزارش بورس، 3 جولای 1998، تقویم جنگ…»

پدر برای آوردن کاغذها از زمین به همین منظور اصرار بسیار کرده بود. آنجا نشست و آنها را، یک به یک، با رضایت خاطر، به آتش سپرد و منظور از همه اینها را برای فرزندانش گفت.

ـ «حالا وقتشه چند چیز به شما بگم. خیال نمی کنم مخفی نگهداشتن بیش از این انصاف باشه. نمی دونم شما دریابید یا نه، ولی من باید حرف بزنم، حتی اگه فقط کمی از اون رو بفهمید.»

او ورقی را به آتش انداخت.

ـ «من دارم نوعی از زندگی رو می سوزونم، درست مثل همون نوع زندگی که الان در زمین داره می سوزه و محو میشه. منو ببخشید که مثل سیاستمدارا حرف می زنم. به هر حال، من یه فرماندار قدیمی ایالتی هستم، من صادق بودم و آنها به همین خاطر از من متنفر بودند. زندگی در زمین هرگز در هیچ زمینه ای به خوبی مستقر نشد، علم عجولانه از ما بسیار جلوتر رفت، و مردم در وحشیگری مکانیکی سردرگم شدند، مثل بچه هایی در حال ور رفتن با اشیا قشنگ، وسیله ها، هلی کوپترها، موشکها، اهمیت دادن به چیزای غلط، اهمیت دادن به ماشینا به جای راه استفاده از ماشینا، جنگها مهیب و مهیب تر شدند و سرانجام زمینو به نابودی کشوندند. همینه معنای رادیوی ساکت. همینه اونچه ما ازش گریختیم. ما خوش شانس بودیم. دیگه موشکی باقی نمونده.

حالا وقت اونه که بدونید این اصلن یه گردش ماهیگیری نبوده. من به شما نگفتم. زمین نابود شده! سفر بین سیارات برای قرنها، شاید برای همیشه، غیرممکن خواهد بود. اما اون روش زندگی غلط بودنش رو ثابت کرده و خودشو با دستای خودش خفه کرده. من اینو برا شما باز خواهم گفت تا کاملن همه اونو بفهمید.»

مکثی کرد تا کاغذهای بیشتری را به شعله ها بسپارد.

ـ «حالا ما تنها هستیم. ما و تعداد اندکی که چند روز آینده فرود میان. برا شروع دوباره کافی خواهند بود. برا گریز از همه اون چیزای روی زمین و رفتن به راهی جدید کافی خواهند بود.»

آتش با لهیبی که کشید به سخنان او قوتی بخشید. و بعد همه اوراق جز یکی از میان رفتند. تمام قوانین و باورهای زمین به ذرات داغ خاکستر تبدیل شدند که به زودی باد به همراه می برد.

تیموتی به آخرین برگی نگاه کرد که پدر به آتش سپرد. نقشه ای بود از جهان، که خود را جمع کرد و به شدت در هم پیچید و شعله کشید. و چون کرمی ـ پروانه سیاه ـ محو شد. تیموتی روی برگرداند.

ـ «حالا می خوام مریخیا رو نشونتون بدم.» پدر ادامه داد: «بیایید، همه بیایید. اینجا آلیس دست همسرش را گرفت.

مایکل با صدای بلند گریه می کرد، پدر او را از جا بلند کرد و به بغل گرفت. و همه از میان تل های خاک به سوی کانال راه افتادند.

کانال: جایی که فردا، یا روز بعد از آن، همسران آینده شان، درون قایق از راه خواهند رسید. دختران کوچک و خندان امروز، با پدر و مادرشان.

شب در اطراف خیمه زد، و ستاره ها پدیدار شدند. اما تیموتی نتوانست زمین را بیابد. زمین قبلا زایل شده بود. فقط در اندیشه وجود داشت.

همچنان که پیش می رفتند، یک پرنده شب در میان تلهای خاک به صدا درآمد. پدر گفت:

ـ «مادرتانون و من سعی می کنیم همه چیزو به شما یاد بدیم، شاید نتونیم، امیدوارم بتونیم. ما چیزای زیادی دیدیم و آموختیم، ما نقشه این سفرو سالها قبل، قبل از تولد شما، ریخته بودیـم، حتـی اگه جنگی هم نمی بود، فکر می کنم ما برا زندگی و شکل دادن به زندگی مورد نظرمون به مریخ می اومدیم. هنوز قرنی طول می کشید تا تمدن زمین مریخ رو واقعا مسموم کنه. حالا، البته…»

به کانال رسیدند. در شب طولانی تر به نظر می رسید و مستقیم و آرام و خیس و پرانعکاس.

مایکل گفت: «من همیشه می خواستم مریخی ها رو ببینم. کجان، پدر؟ قول داده بودی.»

ـ «اینهم مریخی ها». پدر این بگفت و مایکل را به روی شانه نهاد و با دست مستقیم به پایین اشاره کرد.

مریخی ها آنجا بودند. تیموتی شروع به لرزیدن کرد.

مریخی ها آنجا بودند ـ در کانال ـ در آب منعکس شده بودند: تیموتی و مایکل و رابرت و مادر و پدر.

مریخی ها از میان آب مواج برای مدت بس دراز، ساکت به آنها چشم دوخته بودند.

پایان

پانویس:
1ـ Ray Bradbury



بیشتر بخوانید

ویدیو

پربازدید

کووید-19