پربازدید

ویدیو

کووید-19

پیک نیک یک میلیون ساله – ۱

اشاره
«ری برادبری» احتمالا سرشناس ترین نویسنده داستانهای علمی ـ تخیلی آمریکایی به شمار می رود. بسیاری از داستانهای او در میان مجموعه های «بهترین آثار» سال منتشر شده اند. اگرچه آثار او از ارزش تفریحی و سرگرم کنندگی برخوردار است، با این حال بخش مهمی از نوشته هایش منعکس کننده علاقه جدی او به استفاده از داستان کوتاه به عنوان سلاحی علیه اختناق و جنگ است.

از سال 1946، او دهها داستان نوشته است. برخی از آثار مشهور او عبارتند از: وقایع مریخی (1950)، فارنهایت 451 (1953) و دارویی برای مالیخولیا (1959). از میان آثار جدیدتر او نیز می توان به مومیایی های گوانا جواتو (1978) اشاره کرد.

داستان «پیک نیک یک میلیون ساله» نخستین بار در سال 1946 منتشر و در سال 1974 تجدید چاپ شد. این داستان، به عنوان یکی از آثار نمونه «برادبری» در یک مجموعه گردآوری و در سال 1985 بار دیگر به چاپ رسید. او در سال 2012 درگذشت.

این داستان را حدود 25 سال پیش ترجمه کردم.

***

سرانجام مادر به نحوی این نظر را پیش کشید که شاید بهتر باشد تمامی خانواده برای ماهیگیری به سفر بروند. اصل فکر از آن مادر نبود؛ تیموتی این را به خوبی می دانست. در حقیقت این خواست پدر بود؛ و مادر به گونه ای به جای او سخن می گفت.

پدر پاها را بر تلی از سنگریزه های مریخی کشید و موافقت کرد. پس بلادرنگ هیاهویی برخاست، و به سرعت لوازم داخل چادر درون کیسه ها و ساکها جا داده شدند، مادر بلوز و کفش سفر پوشید؛ پدر با نگاهی دوخته به آسمان مریخ، با دستانی لرزان پیپ را پر کرد، و سه پسر شادی کنان، در حالی که جز تیموتی هیچ کدام نیم نگاهی نیز به پدر و مادر نداشتند، اثاثیه را بار قایق موتوری کردند.

پدر اهرم موتور را فشرد. قایق دریایی نفیری به آسمان فرستاد. موج قایق را به شدت تکان داد، دماغه قایق به جلو چرخید، و خانواده فریاد کشید: «هورا!»

تیموتی با پدر در عقب قایق نشست؛ انگشتان کوچکش کنار انگشتان پرموی پدر قرار گرفت، و با پشت سر گذاشتن آن مکان شکننده که با موشک کوچک خانوادگیشان آن همه راه را از «زمین» طی کرده و در آنجا فرود آمده بودند، به پیچ و خم کانال چشم دوخت. شب قبل از ترک زمین را به خاطر آورد: هیاهو و شتاب؛ موشک که پدر آن را در جایی، به نحوی، جسته بود، و صحبت های مربوط به گذراندن تعطیلات در مریخ. چه سفر طولانی ای برای تعطیلات، اما تیموتی به خاطر برادران کوچکترش چیزی نگفته بود. آنها به مریخ آمده بودند و حال اولین، و یا تقریبا اولین سخنی که می گفتند «برویم به ماهیگیری» بود.

همچنان که قایق در کانال پیش می رفت، نگاه غریبی در چشمان پدر می نشست. نگاهی که تیموتی آن را در نمی یافت. این نگاه از پرتوی قوی و شاید هم از گونه ای فراغت خاطر شکل می گرفت. این نگاه چینه های عمیق صورت را به جای حالت نگرانی با گریه به خنده برگردانده بود.

و چنین بود که موشک در حال سرد شدن، در سر یک پیچ، از دیدرس خارج و محو شد.

«چه قدر دیگه مونده؟» رابرت این را گفت و دستش را بر آب نواخت. گویی خرچنگ کوچکی به سطح آب بنفش جهید.

پدر نفسی بیرون داد: «یک میلیون سال.»

«ام، وو!»

«بچه ها نگاه کنید» مادر با دست نرم و بلند خود اشاره کرد: «یک شهر مرده آنجاست.»

بچه ها با اشتیاق نگاه کردند، و شهر مرده در مقابل آنها در انزوا خفته بود، گویی یک هواشناس مریخی چرت آن را در یک بعدازظهر داغ و ساکت تابستانی گزارش می کرد.

و پدر چنان به نظر می رسید که گویی از مرده بودن آن خرسند است.

گستره ای بود سست از صخره های کنگره دار خفته بر کرانه شنی، و چند ستون در حال ریزش، و یک معبد منفرد، و بعد دوباره سطح ممتدی از شن. و دیگر هیچ تا مایلها بعد. بیابان سفیدی در اطراف کانال و بیابانی آبی بر فراز آن.

و درست در همین هنگام پرنده ای به بالا پر کشید. همچون سنگی که از کنار دریاچه ای آبی پرتاب شود، به سطح آب اصابت کند، فرو رود و محو شود.

با دیدن آن هراس بر چهره پدر نشست، «خیال کردم موشکه.»

تیموتی نگاه عمیقی به اعماق آسمان انداخت؛ بر آن بود تا زمین را ببیند و جنگ را و شهرهای ویرانه را و مردمانی را که از همان روز تولد او یکدیگر را می کشتند. اما هیچ ندید. جنگ دیگر چنان دور و بیگانه بود که پیکار دو حشره تا پای مرگ در زیر طاق نمای کلیسایی عظیم و متروک، به همان شکل بی معنا.

ویلیام توماس پیشانی اش را پاک کرد و تماس دست پسرش را بر بازوی خود حس کرد: همچون حشره جوانی می لرزید به پسرش خیره شد. «اوضاع چه طوره تیمی؟»

ـ «خوبه، پدر.»

تیموتی هنوز کاملا در نیافته بود که در درون این پیکر بالغ مجاور او چه می گذرد. مردی با بینی عقابی بزرگ، سوخته از آفتاب، پوست ریزان، و چشمان داغ آبی نظیر سنگهای کهربایی که آنجا بر روی «زمین» پس از مدرسه در تابستان با آن بازی می کردی، و با آن رانهای ستبر ستون مانند در درون شلوار مندرس سوار کاری.

ـ «پدر، به چی این طور خیره شده ای؟»

ـ «داشتم به منطق زمینی ها فکر می کردم، عقل سلیم، حکومت خوب، صلح و احساس مسئولیت.»

ـ همه اینها در آنجا؟

ـ «نه، من اینها را پیدا نکردم، دیگه در آنجا چنین چیزهایی نیست. شاید بعد از این هم دیگه نباشه. شاید ما خودمون رو گول می زدیم که اصلا چنین چیزهایی وجود داشته.»

ـ «هان؟»

پدر با دست اشاره کرد: «ماهی رو ببین.»

صدای زیری از هر سه پسر برخاست و با کشانیدن گردن های ظریفشان برای دیدن، قایق را به نوسان انداختند. «وای» و «آه» گفتند. یک ماهـی گردن نقره ای کنار آنها شناور بود، می لغزید، و چون مردمک چشم، به سرعت، در اطراف ذرات غذا، برای جذب آن، به هم جمع می شد.

پدر به آن نگریست، صدایش عمیق و آرام بود.

ـ «درست مثـل جنـگ. جنـگ هم تنها شنا می کنه، خوراکش رو می بینه، و جمع می شه. یه دقیقه بعد ـ زمین از میون رفته.»

مادر گفت: «ویلیام!»

پدر گفت: «متاسفم.»

آرام نشستند و به پیش رفتن آب کانال را، آرام، چابک و شفاف، حس کردند. تنها صدای ضعیف نفیر موتور به گوش می رسید؛ خرامش آب، پرتو افکندن خورشید در هوا.

مایکـل بلنـد گفـت: «کـی مریخـی ها رو می بینیم؟»

پدر گفت: «خیلی زود شاید، شاید هم امشب.»

مادر گفت: «اوه، ولی مریخی ها حالا نسل مرده هستند.»

پدر حاضرجواب گفت: «نه، اینطور نیست، من حتما به شما چند مریخی نشون می دم، باشه.»

تیموتی ابرو درهم کشید اما چیزی نگفت. همه چیز حالا غریب می نمود. تعطیلات و ماهیگیری و نگاههایی که بین بعضی ها رد و بدل می شد.

دو پسر دیگر، اینک دستان کوچکشان را حایل کرده بودند و از زیر آنها به دقت به سواحل سنگی و هفت فوتی کانال می نگریستند تا مریخی ها را بیابند.

مایکل به درخواست گفت: «آنها چه شکلی اند؟»

ـ «وقتی آنها رو ببینی خواهی فهمید» پدر این را با نوعی از خنده گفت، و تیموتی برای لحظه ای لرزش نبض پدر را بر روی گونه اش مشاهده کرد.

مادر باریک بود و ظریف، با دسته هایی از موی به هم بافته که چون نیم تاجی طلایی بر سرش نشسته بود، و با چشمانی به رنگ آب آن قسمـت عمیـق تر ترعه که در زیر سایه می خرامید، تقریبا ارغوانی، با رگه هایی کهربایی. می توانستی اندیشه هایش را ببینی که در چشمانش، همچون ماهی، این سو و آن سو شناور بودند ـ برخی روشن، برخی تیره، برخی تند و چابک، برخی آرام و آسان، و گاه نیز، همچون هنگامی که به بالا به جایی که «زمین» قرار داشت می نگریست، رنگ بودند و بس و نه هیچ چیز دیگر. او بر دماغه قایق نشست، دستی را بر لبه کناری تکیه داد، و دست دیگر بر کناره تن پوش آبی رنگش گذاشت، و رگه ای از گردن نرم و آفتاب سوخته اش بر بالای بلوز همچون گلی سفید هویدا شد.

او همچنان به جلو می نگریست تا ببیند آن جا چیست، و چون قادر نشد چیزی را با وضوح کافی ببیند، نگاهش را به عقب، به سوی شوهر برگرداند، و از طریق نگاه شوهر که اینک به سوی او منعکس بود، توانست آنچه را که در پیش است ببیند؛ از آنجا که شوهر بخشی از وجودش را، عزم جزمش را، در این انعکاس دخیل کرده بود، چهره زن آرام شد و آن را پذیرفت و به جلو برگشت؛ به یک آن دریافته بود که چه را جستجو کند.

تیموتی هم به جلو نگریست. اما تنها چیزی که دید تیره خط مستقیمی بود از ترعه که با پیوستن به شیار کم عمق منتهی به تپه های کوتاه و ساییده به بنفش می گرایید، و پیش می رفت تا به افق آسمان تبدیل می شد. و این ترعه همچنان، از میان شهرهایی که اگر تکانشان میدادی چون اسکلتی به هم می ریختند. به پیش می رفت. یک یا دو صد شهری که در رویای روزهای گرم تابستان و شبهای خنک تابستان فرو رفته بودند…

آنها میلیونها مایل را برای این تفرج ـ ماهیگیری طی کرده بودند. اما چرا آنجا سلاحی بر روی موشک نصب شده بود. این که فقط تعطیلات بود. اما چرا آن همه غذا؟ بیش از مصرف چندین و چند سال، آنجا نزدیک موشک پنهان شده بود؟ تعطیلات. در پشت نقاب تعطیلات، نه یک چهره خندان لطیف، بلکه چیزی سخت و استخوانی و شاید هم وحشتناک پنهان شده بود. تیموتی نمی توانست نقاب را کنار زند، و دو پسر دیگر نیز، با داشتن ده و هشت سال سن، سر به کار خود داشتند.

«هنوز یه مریخی ها ندیده ایم، بچه ها» رابرت چانه مثلثی شکل خود را روی دستانش گذاشت و به کانال خیره شد.

پدر یک رادیوی اتمی به همراه آورده بود، براساس یک روش قدیمی کار می کرد؛ آن را مقابل استخوانهای نزدیک گوش نگه می داشتی و رادیو با آواز یا با کلام به ارتعاش درمی آمد. پدر اینک به آن گوش می داد.

چهره اش به یکی از آن شهرهای منقرض مریخی می مانست، تن در داده، تکیده، تقریبا مرده.

بعد آن را به مادر داد تا گوش کند. لبان مادر از هم باز شد.

ـ «چی…؟» تیموتی آغاز به سئوال کرد، اما هرگز آنچه را که می خواست به پایان نبرد. زیرا در آن هنگام دو انفجار عظیم اصلی، در پی یکدیگر، روی داد که با نیم دوجین انفجارات کوچکتر ادامه یافت.

پدر سر را به بالا تکان داد و سکان قایق را بلافاصله به بالا چرخاند. قایق جستی زد و به شدت تکان خورد و پر کشید. تکان قایق رابرت را از کسالت خارج کرد و باعث شد جیغ های ترس زده اما خلسه ناکی از گلوی مایکل که به پاهای مادر چنگ زده و برخورد آب موج خیس را به بینی خود نظاره می کرد، بیرون بزند.

پدر قایق را منحرف کرد، از سرعت کاست و دماغه آن را به سوی کانالی فرعی و به زیر اسکله ای از سنگ سست و باستانی که بوی گوشت خرچنگ می داد هدایت کرد. شدت برخورد قایق با اسکله چنان بود که آنها را به جلو پرتاب کرد، ولی هیچکس زخمی نشد، و پدر پیشاپیش چرخیده بود تا از کافی بودن برش کانال برای پنهان شدن مطمئن شود. امواج آب به اطراف رفتند، به سنگها خوردند و به سوی هم بازگشتند، آرام شدند، در زیر آفتاب، گرد گرد، درخشیدند همه چیز به حال اول بازگشت.

پدر گوش فرا داد. همه همین کردند.

تنفس پدر همچون مشت هایی که بر سنگهای سرد اسکله کوبیده شود، طنین افکند. در سایه، چشمان گربه ای مادر فقط پدر را می نگریست تا بلکه سر رشته ای برای بعد بیاید.

پدر آرام شد و نفسی بیرون داد، به خود خندید.

ـ «موشکه، البته. من دستپاچه شدم. موشکه.»

مایکل گفت: «چی شد؟ پدر، چی شد؟»

ـ «اوم، فقط موشکمون رو منفجر کردیم، فقط همین بود.» تیموتی که سعی داشت لحن مطمئنی داشته باشد ادامه داد: «من قبلا صدای انفجار موشک رو شنیدم، موشک ما همین الان منفجر شد.»

ـ «چرا ما موشکمون رو منفجر کردیم؟» مایکل پرسید: «هان، پدر؟»

تیموتی گفت: «نادون، این هم جزو بازیه!»

«بازی!» مایکل و رابرت عاشق این کلمه بودند.

ـ «پدر اونو طوری تنظیم کرد که منفجر بشه و کسی ندونه که ما کجا فرود اومدیم یا کجا رفتیم! اگه کسی دنبالمون اومد؛ فهمیدی؟»

ـ «هی پسر،یه سر!»

«از موشک خودم ترسیدم.» پدر نزد مادر اعتراف می کرد. «من عصبی شدم. حماقته که فکر کنیم هرگز موشک دیگه ای اینجا پیدا بشه، به جز یکی، شاید، تازه اگه ادواردز و همسرش بتونند با سفینه شون از زمین رد بشن.»

او رادیوی ظریفش را دوباره به گوش نزدیک کرد. بعد از دو دقیقه دستش را چنان رها کرد که کهنه ای را.

به مادر گفت: «بالاخره تموم شد، تشعشع اتمی رادیو رو از کار انداخت. همه ایستگاههای جهان از میون رفتند. تو این چند سال آخر تعدادشون از دو سه ایستگاه بیشتر نبود. حالا فضا در سکوت کامله… احتمالا بعد از این هم ساکت می مونه.
 
ـ «برا چه مدت؟» رابرت پرسید:

پدر گفت: «شاید نوه نوه تو اونو دوباره بشنوه.»

آنجا نشست، و فرزندان محو هیبت و شکست و تسلیم و قبول او شدند.

عاقبت او دوباره قایق را به کانال برگرداند، و در همان جهتی که از ابتدا در پیش گرفته بودند، به راه افتادند.

زمان سپری می شد. خورشید دیگر به پایین آسمان آمده بود، و گروهی از شهرهای مرده جلوی آنها دراز کشیده بود.

پدر با آرامش و نرمی بسیار با فرزندانش سخن می گفت. بارها در گذشته بر آنها تاخته، برافروخته و از آنها فاصله گرفته بود، اما اینک با گفتن هر کلمه گویی سرشان را نوازش می کرد و آنها آن را حس می کردند.

ـ «مایک، یه شهر انتخاب کن.»

ـ «چی گفتی پدر؟»

ـ «پسر، یه شهر انتخاب کن. هر کدوم از این شهرهایی که می بینی.»

ـ «باشه پدر» مایکل جواب داد: «اما چه جوری انتخاب کنم؟»

ـ شهری رو انتخاب کن که از همه بیشتر از اون خوشت می آد. شما هم همینطور، رابرت و تیـم با شما ام. شهری را که از همه بیشتر می پسندید انتخاب کنید.»

مایکل گفت: «من شهری می خوام که مریخی ها توش باشن.»

ـ «مریخی هم خواهی داشت.» پدر با لبانی خطاب به بچه ها و چشمانی متوجه مادر ادامه داد: «قول میدم.»

در 20 دقیقه از مقابل شش شهر گذشتند. پدر دیگر کلمه ای درباره انفجارها نگفت: به نظر می رسید که بیش از هر چیز در پی شوخی با پسرانش است؛ در پی شاد نگهداشتن آنها.

مایکل همان اولین شهری را که از مقابلش گذشتند پسندید، اما نظر او رد شد زیرا همه در قبول تصمیم پیش هنگام و عجولانه شک داشتند. دومین شهر هیچکس را خوش نیامد. از اقامتگاههای قبلی مردان زمینی بود که از چوب ساخته شده بود و دیگر پوسیده و پوک شده بود. تیموتی از شهر سوم خوشش آمد، چون بزرگ بود. چهارمی و پنجمی بسیار کوچک بودند و شهر ششم غریو همه و از جمله مادر را که با گفتن «عجب» و «وای» و «به» به آنها پیوست، به همراه داشت.

آنجا هنوز پنجاه یا شصت بنا بر جای بود، خیابانها خاک آلود اما سنگفرش بودند، و شما می توانستی یک یا دو فواره گریزنده از مرکز را ببینـی کـه هنـوز متناوبا میادین را نمناک می ساختند. این تنها عنصر زنده بود ـ آب جهنده در غروب خورشید.

ـ «این دیگه خودشه» همه به اتفاق گفتند.

پدر با هدایت قایق به سوی اسکله، از آن بیرون پرید.

ـ «بالاخره رسیدیم. اینجا مال ماست. این همون جایی یه که ما از حالا به بعد توش زندگی می کنیم!»

مایکل با ابهام پرسید: «از حالا به بعد؟» بر جا ایستاد، به اطراف نگاه کرد، و بعد برگشت تا به جایی که قبلا موشک در آن بود نظر افکند. «اما موشک چی؟ مینه سوتاجی؟»
پدر گفت: «اینجا.»

ادامه دارد 



بیشتر بخوانید

ویدیو

پربازدید

کووید-19