hajiagha

book

حاجی آقا – ۵

آقای مزلقانی! بفرمایید اینجا. (او هم در حالی که روزنامه مچاله ای در دست داشت رفت پهلوی حاجی نشست.) حاجی: خوب، بفرمایید از دنیا…

hajiagha

حاجی آقا – ۵

ـ قوچ علی بک که حالا تو شهربانیه. ـ دوام الوزاره سر خود را به علامت تصدیق تکان داد. حاجی گفت: ـ بله، من…

haji

حاجی آقا – 3

بعد از فوت مرحوم ابوی مردم چشمشان به منه/ البته توقع دارند. دیروز حجةالشریعه آخوند محل ـ که شخص شریفی است ـ پیش من…

sadegh

حاجی آقا – 2

ـ فردا صبح، روز بد نبینی، همین‌که مرحوم ابوی خبردار شد، یک دده سیاه داشتیم، اسمش گلعذار بود، انداختن گردن اون. داد آنقدر چوبش…

sadegh

حاجی آقا – 1

صادق هدایت- حاجی آقا به عادت معمول، بعد از آن ‌که عصازنان یک چرخ دور حیاط زد و همه‌چیز را با نظر تیزبین خود…