avatar

دیگر

BookCover

از آن دیار در این دیار

استاد  هنگامى كه ازدواج كردم هفده ساله بودم و شاگرد كلاس ششم متوسطه رشته ادبى دبيرستان شهدخت شيراز. دبیرستان شهدخت در چهارراه مشير فعلى…

hajiagha

حاجی آقا – ۵

ـ قوچ علی بک که حالا تو شهربانیه. ـ دوام الوزاره سر خود را به علامت تصدیق تکان داد. حاجی گفت: ـ بله، من…

hajiagha

حاجی آقا – ۴

حاجی مثل این که از حرف خودش پشیمان شده لبش را جمع کرد و به فکر فرو رفت. نی قلیان را زیر لب گذاشت…

haji

حاجی آقا – 3

بعد از فوت مرحوم ابوی مردم چشمشان به منه/ البته توقع دارند. دیروز حجةالشریعه آخوند محل ـ که شخص شریفی است ـ پیش من…

sadegh

حاجی آقا – 2

ـ فردا صبح، روز بد نبینی، همین‌که مرحوم ابوی خبردار شد، یک دده سیاه داشتیم، اسمش گلعذار بود، انداختن گردن اون. داد آنقدر چوبش…

sadegh

حاجی آقا – 1

صادق هدایت- حاجی آقا به عادت معمول، بعد از آن ‌که عصازنان یک چرخ دور حیاط زد و همه‌چیز را با نظر تیزبین خود…

feet

از آن دیار در این دیار

«دخترزایی» خیلی بچه بودم که ازدواج کردم، پانزده سالم بود که اولین فرزندم به دنیا آمد. دختر بود. همسرم و مادرش بسیار ناراحت شدند…