avatar

دیگر

haji

حاجی آقا

بعد از فوت مرحوم ابوی مردم چشمشان به منه/ البته توقع دارند. دیروز حجةالشریعه آخوند محل ـ که شخص شریفی است ـ پیش من…

sadegh

حاجی آقا

ـ فردا صبح، روز بد نبینی، همین‌که مرحوم ابوی خبردار شد، یک دده سیاه داشتیم، اسمش گلعذار بود، انداختن گردن اون. داد آنقدر چوبش…

sadegh

حاجی آقا

صادق هدایت- حاجی آقا به عادت معمول، بعد از آن ‌که عصازنان یک چرخ دور حیاط زد و همه‌چیز را با نظر تیزبین خود…

feet

از آن دیار در این دیار

«دخترزایی» خیلی بچه بودم که ازدواج کردم، پانزده سالم بود که اولین فرزندم به دنیا آمد. دختر بود. همسرم و مادرش بسیار ناراحت شدند…

BookCover

از آن دیار در این دیار

حموم رفتن  اون‌ وقتها توی بیشتر خونه‌ها حموم نبود.حموم رفتن احتیاج به زمانی حدود یه روز کامل داشت و ماجرایی بود به قول امروزی‌ها…

BookCover

از آن دیار در این دیار

مونیک و منصوره بعدازظهر طولانی سر رسید و منصوره را بعد از تشریفات بیمارستان به خانه‌ام آوردم. چقدر آرام و مطیع بود. تخت کوتاهش…

BookCover

از آن دیار در این دیار

گلپـر ما بچه‌ها ایام کودکی را در خانه‌ نسبتا بزرگی درخیابان حسن آباد تهران گذراندیم. زندگی شهری در آن زمان بسیار ساده و خالی…