Salam Toronto

March 08, 2018 Salam Toronto Weekly 40 1396 اسفند 17 پنجشنبه مستانه خانوم خصوص آفاق ‌ دخترهای خان خوشگلترن، به خانوم با اون ابروهای نازک کمانی و صورت گوشتالویِ تپل مپل که زیور خانوم انگشت شه.» ‌ کوچکشهم نمی هوشنگ خان، برخلاف خان، ریش و سبیل و موی بلندی داشت. پیراهن گل گلی به تن و کرد به ‌ گشادی که زمین را جارو می ‌ شلوار پاچه پا کرده بود. یقۀ لباسش هم تا روی نافش باز بود ‌ اش الله طلایی بزرگی ‌ و روی موهای فرفری سینه توانست نگاهشرا از یقۀ ‌ آویزان بود. مستانه نمی باز هوشنگ خان بردارد، احساسِ سردرگمی به دانست از او خوشش بیاید ‌ او دستداده بود، نمی یا نه! های عروس اجنبی هم گل گلی بود، ‌ لباس های پلوخوریِ ننه نسا. دوربینی ‌ درستمثل لباس هم به گردنش آویزان بود و چپ و راست از گرفت و تکه کاغذی را که از ‌ دیگران عکس می تکاند تا ‌ در هوا می ‌ آمد مدتی ‌ ته دوربینش در می ها ظاهر شوند. از مستانه هم عکسگرفت. ‌ عکس مستانه تا آن زمان عکس نگرفته بود و اولین بار ای که زیر گلیم ‌ بود که در چیزی، جز آینه شکسته دید. ‌ خانه قایم کرده بود، عکس خودش را می با ‌ صدای ننه که یک بار او را در حال بازی اش دیده بود در گوشش پیچید. ‌ آینه «دختر خوب نیس به آینه نگاه کنه، اجنه عاشقش برنش.» ‌ شن و می ‌ می ها ‌ وحشت از اجنه باعث شده بود مستانه سال ای نگاه نکند. و حالا با دیدن تکه ‌ به هیچ آینه داد ‌ کاغذی که دستش بود و عکس او را نشان می دانست که باید چه کند. عکس را به آرامی ‌ نمی در جیب گذاشت تا بعد با ننه نسا مشورت کند. «نکنه اجنه با دیدن عکس به سراغم بیایند.» کوبید ‌ های زیور خانم که به پهلویش می ‌ دست حواسش را به جا آورد: «خیر ندیده مستانه، بگو دست شما درد نکنه به خانوم.» اما هرچه کرد صدایی از گلویش در نیامد، در گفت: ‌ عوضصدای هوشنگخان را شنید که می «اذیتش نکنین زیور خانم، بذارین بچه راحت باشه.» خواست کارد ‌ مستانه با شنیدن «بچه» می پرمویهوشنگ ‌ را تا دسته درسینۀ ‌ کنی ‌ پاک ‌ سبزی دانست ‌ خان فرو کند تا دیگر به او بچه نگوید. می در همان لحظه ‌ که این کار را نخواهد کرد. ولی به این نتیجه رسید که از هوشنگ خان خوشش آید، «والسّلام ختم کلام!» و مشغول فکر ‌ نمی کردن به بدبختی جدیدششد، سنگینی عکسرا که ‌ هایی ‌ کرد، فکر اجنه ‌ هنوز در جیبش حس می کرد. ‌ هایش نمی ‌ قرار بود شب به سراغش بیایند ر های فاطی خمیرگیر افتاد که موقع ‌ یاد حرف گفت: ‌ اش می ‌ ها به ننه ‌ درست کردن نان «خودم با چشای خودم دیدم، صب اول وقت کس در حموم گرم ‌ که رفتم حموم هنوز هیچ نبود. قمر د ّک داشت سفیداباشو از کیسه در زد که ‌ آورد و با عصمت حمومی حرف می ‌ می از دوشا رو شنیدیم. من و ‌ صدای باز شدن یکی قمر دلاک یواشکی لای در حموم گرم رو واز کردیم و دیدیم که عروسیه جنّاس. حدود صد شون ‌ تا جن مشغول عروس حموم بودند. همه سنّ و سالشون ‌ قد یه دختر پنج ساله بودن ولی شون سم داشتند با ‌ بیشتر از صد سال بود. همه موهای زرد.» به عروس ‌ جا که رسید مستانه نگاهی ‌ به این انداخت و با خود گفت: ‌ فرنگی خودشو شکل آدم ‌ «غلط نکنم اینم جنّه ولی درست کرده، با اون موهای زردش. حتماً هم که سمشرو قایم کنه شوار بلند و گشاد ‌ برای این شو ‌ پوشیده، وگرنه اونم مثل بقیه زنا لنگ و پاچه نداخ، اینا که خدا ندارن، حیا ندارن.» ‌ بیرون می دوخت تا شاید ‌ و چشم به پاهای عروس فرنگی نشست ‌ آثاری از سم ببیند. مهد علیا کنار پشتی اعتنا ‌ و زیور خانوم هم کنار بساط سماورش بی به مستانه. خان همچنان مشغول قدم زدن در باغ و وارسی دور و بر بود و کدخدا در حال جواب دادن به سؤالات. در چهره کدخدا آثاری از گفت که ‌ شد. مستانه با خود می ‌ اقتدار دیده نمی شناسد: خوار و خفیف ‌ این چهره کدخدا را نمی ریخت. چند تا از ‌ بود. زیور خانم تند تند چای می ها بالا رفتن ‌ پسرها نرسیده شروع کردند از درخت ها. دخترهای کوچکتر که ‌ و تابخوردن از شاخه بازی دستشان ‌ هر کدام چند تا عروسک و اسباب ای که پوشیده ‌ های خوشگل و رنگی ‌ بود با لباس های ‌ های توی کتاب ‌ بودند مستانه را به یاد عکس انداختند. ‌ مدرسهمی دید که در عمرش ‌ مستانه آن روز چیزهایی می ندیده بود. مثل توری که به چوبی وصل بود گرفت و داخل ‌ از پسرها با آن پروانه می ‌ و یکی انداخت و به همه نشان ‌ می ‌ شیشه دردارِ بزرگی ‌ داد. که البته اصلاً به نظر مستانه چیز جالبی ‌ می نبود. پره و پشه و زنبور که دیدن ‌ «چن تا پروانه و شب نداره!» تر توری را بین دو درخت ‌ بزرگ ‌ های کمی ‌ بچه بستند و بعد از یارکشی مشغول پرت کردن یک توپ از این طرف به آن طرف تور شدند. مستانه کرد که یک بار توپ به سماور ‌ خدا خدا می بخورد و «ترتیب زیور خانوم داده بشه و من زن کدخدا شم». اگرچه با دیدن قیافۀ زار و نزار اش در مقابل خان و ‌ های پیاپی ‌ کدخدا و تعظیم دوزانو نشستنش روی زمین خاکی در کنار خان که روی فرش نشسته بود از جذابیتش در نظر مستانه به شدت کاسته بود و مستانه اثری از آمد ‌ دید. اما به هر حال بدش نمی ‌ مردی در او نمی که این وسط بلایی هم سر زیور خانم بیاید. تر حرکت ‌ به نظر مستانه از همۀ اینها مسخره دخترکی بود که تمام مدتکاغذ و مداد به دست نوشت. مستانه ‌ در کناری نشسته بود و مشق می با خود گفت: «حتماً تجدیدی داره بدبخت که باید مشخ بینویسه.» که بالاخره نوشتن مشق دختر تمام شد، ‌ وقتی مشقشرا به خان نشان داد. صدای خان بلند شد: کنم. همه ‌ «نور چشم عزیزم، من به تو افتخار می ساکت، همه ساکت، توجه کنید...» اش گفت که از روی مشقش بخواند. ‌ و به نوه ای شروع به خواندن ‌ دخترک با صدای آهسته مشقش کرد. مستانه که با توجه به قد و قوارۀ زد که باید کلاس اول ‌ کوچک دختر حدس می یا دوم باشد منتظر بود که دخترک «آن مرد آمد» یا «کوکب خانم» را بخواند. اما این طور نبود. ها و کوه و جویبار ‌ او چیزهایی راجع به گل چه. وقتی ‌ فهمید یعنی ‌ خواند که مستانه اصلاً نمی که همه شروع کردند به دست زدن و بوسیدن دخترک و خان یک اسکناس نارنجی براق دو داد، مستانه با خودش ‌ تومانی به دخترک جایزه گفت: کنه این یه وجبی. همۀ ‌ «عجب خودشیرینی می چیزا برای این بود که از خان پول بگیره. ‌ این نوشتن این چیزا که کاری نداره، خودم از همه نویسم.» ‌ بهترمی این داستان ادامه دارد

RkJQdWJsaXNoZXIy MjY5MDY=