Salam Toronto

March 08, 2018 Salam Toronto Weekly 39 1396 اسفند 17 پنجشنبه مستانه خانوم ادامه داستان صفحه بعد گفت: ‌ (مستانه) باخودمی م،حتماً ملائکه بهجاش ‌ «اما منکهگناهینکرده نویسن، اونوقت روز قیامت موقع ‌ برام ثواب می تره ‌ رد شدن از سر پل صراط که از نخ نازک برن.» ‌ گیرنو به بهشتمی ‌ دستمو می آب سماور به جوش آمد و زیور خانوم چای را دم کرد. بوی خوش چای تازه و نان تازه دل مستانه را مالش داد. صبحانه نخورده بود و از گرسنگی در حال غش کردن بود. یواشکی تکه نانی کند و به دهان برد که از نگاه تیز کدخدا دور نماند: «هوووی ذلیل شده مستانه، به اون نونا دس نزن.» زیور خانوم هم اضافه کرد: «دختر خوب نیست اینقدر دله باشه... من که سر اکرم آبستن بودم ویار یونجه داشتم، هرچقدر که های ‌ ننه کدخدا اصرار کرد که یه تیکه از یونجه زمین خان بخورم، نخوردم، بش گفتم من لقمۀ ره و اونم گفتشیر مادر ‌ حروم از گلوم پایین نمی حلالت باشه دختر.» بعد زیر لب مشغول خواندن فاتحه برای مادرشوهر مرحومش شد. اما مستانه شنیده بود مادرشوهر زیور خانوم از دست عروسش دق که پیرزن زنده ‌ کرده که دخترزا بوده و تا وقتی بوده نه پسر زاییده و نه گذاشته کدخدا زن دیگری دانستنند که ‌ بگیرد که برایش پسر بزاید. همه می جا ‌ رود تا رمال آن ‌ زیور خانم مرتب به ده بالا می گفتند ‌ برایشجادو و جمبل کند که پسر بزاید. می های ‌ از صیغه ‌ یک بار هم بلایی بر سر یکی شبه تمام تنش ‌ کدخدا درآورده که دخترک یک پر از زخم شده و به صبح نکشیده از بس از تنش گفت بعد از ‌ زهرآب درآمده، مرده. مرده شور می که توی رودخانه شستندش، تا یک هفته آب ‌ این شد. ‌ رودخانه زرد بود و زلال نمی که ننه کدخدا مُرد، زیور خانوم ‌ به محض این تمام وسایل ننه کدخدا را به داخل حیاط خانه ‌ هایی ‌ از تشکچه ‌ ریخت و بازرسی کرد و در یکی گذشت و دم ‌ که ننه کدخدا همیشه زیرش می های ده سبزی ‌ نشست تا با بقیۀ زن ‌ در خانه می و باقالی پاک کند، تکه کاغذی پیدا کرد که روی آن خطوط در هم و برهمی رسم شده بود. زیور خانم تا چشمش به کاغذ افتاد با گوشه که دستش به کاغذ بخورد، ‌ ای بدون این ‌ پارچه ای انداخت و بعد به ‌ آن را برداشت و داخل کاسه خواهرش پیغام داد: و بیا.» ‌ «اگه آب دستته زمین بذار که خواهرش رسید و کاغذ را دید ‌ به محض این رنگش پرید. بلافاصله با زیور خانم به راه افتاد و رفتند. رمال هم ‌ به ده بالا برای مشورت با رمال ده ها گفته ‌ بعد از مدتی زُل زدن به تکه کاغذ به آن بود که باطل کردن آن طلسم رمل و اسطرلاب اش به ‌ خواهد که باید برای تهیه ‌ مخصوص می شهر برود و آن کار خرج دارد. زیور خانم هم از النگوهایش را به زحمت ‌ بدون معطلی یکی از دستش درآورده و روی زمین روبروی رمال گذاشته و گفته بود: «اینم خرجش، دستم به گوشه عباتون آقا، خودت این سایه سیاهو از سرِم بردار.» رمال هم گفته بود: «ضعیفه، از خدا بخواه، ما که سگِ درگاه الهی هم نیستیم.» و بعد النگو را به آرامی از زمین برداشته و در جیب گذاشته بود. بعد هم دستور درست کردن معجونی را به زیور خانم داده بود که، تا موقع باطل کردن طلسم، موقتاً استفاده کند. یک هفته طول کشید تا زیور خانم آن معجون را درست کرد. رمال گفته بود چرک زیر ناخن پای کدخدا را با موی سر یک پسربچۀ نوزاد در یک لیوان گلاب بریزد و دو قطره ادرار زن یائسه را به آن شویخانه ‌ اضافه کند و بیستچهار ساعتدر مرده بگذارد و بعد دم غروب از روی دیوار شکسته رو به قبله نصفش را بخورد و بقیه را روی اولین رهگذر بپاشد. زیور خانوم همه این کارها را با دقت انجام داد. فقط موقع پاشیدن باقیماندۀ معجون بر سر اولین رهگذر با دیدن اصغر آجان هول کرد و پایش لیز خورد و با سر به زمین یک هفته ‌ فرود آمد. سرش ده تا بخیه خورد ولی نگذشته فهمید که آبستن است و دانست که پسر جا نذر کرد که اسمش را ‌ خواهد زایید و همان خداداد بگذارد. و به آن ترتیب اولین پسر کدخدا روز مهمانی داد ‌ به دنیا آمد. کدخدا هفت شبانه و تابستان همان سال زیور خانم را به کربلا برد. زیور خانم از کربلا برای رمال یک انگشتر عقیق که نگینش به اندازۀ سکه یک تومانی بود سوغاتی آورد. جا نشستن و ‌ زیور خانم هم که مثل بقیه از آن منتظر بودن خسته شده بود، رویش را به طرف فرش قرمز لم داده بود و ‌ کدخدا کرد که به پشتی داد و گفت: ‌ هایش را تاب می ‌ سبیل آید یا نه؟» ‌ «خبر داری که مادر خان هم می کدخدا جواب داد: نشینه. ‌ هاس خونه ‌ «نه، فخرالحاجیه خانوم سال که خان بزرگ به زور چادرش رو از ‌ از وقتی حجاب ‌ سرش ورداشت و مجبورش کرد بی بره مهمونی، حاجیه خانم دیگه پاشو از در خونه بیرون نذاشته. شب و روز مشغول طلب ها برا ‌ استغفار از خداس. شیخ رضا که پنجشنبه ره اونجا گفته که حاجیه خانوم ‌ خونی می ‌ روضه بینه و خدا به زودی ‌ بهارِ دیگه رو به چشم نمی شه.» ‌ ازش راضی می زیور خانوم آهی کشید و گفت: باشه.» ‌ مون راضی ‌ «خدا از همه بعد پرسید: «این که از خارجه اومده کدوم پسر خانه؟» کدخدا جواب داد: «هوشنگخان، پسر سومی آقاس.» خواهدسر شوهرش ‌ زیور خانوم که معلوم بود می جا خسته ‌ را گرم کند که «یک وخ از نشستن اون نشه و تلافیش رو سر خان درآره و با خان بد کنه» دوباره پرسید: ‌ اخلاقی گن چه جور ‌ «کدخدا جان، این خارجه که می جاییه؟» کدخدا بادی به غبغب انداخت و همچنان که داد مکثی کرد، ‌ های پرپشتش را تاب می ‌ سبیل کلاه نمدیش را از سر برداشت، دستش را به مویش کشید، کلاه نمدی ‌ روی پیشانی و سر بی را دوباره بر سر گذاشت و گفت: هاسزن.» ‌ «سرزمین اجنبی هایی افتاد که در عمرش دیده ‌ به یاد تنها خارجی دوم به نام قشون ‌ بود و در زمان جنگ جهانی متفقین به ایران آمده بودند، و ادامه داد: خبرن، صد دفه به خان گفتم که ‌ از خدا بی ‌ «خیلی به حرفم ‌ اون جوون رو تو دامن اجنبیا ننداز ولی گوش نکرد که نکرد.» و سر را با تأسف تکان داد. صدای قصاب از آن طرف بلند شد: «آقا، جسارته اما ما شینیدیم که هوشنگ خان زن اجنبی گرفته. خاله زری که جمعه رفته بوده رختاشونو بشوره دیده بودش.» تری ‌ ها تصویر زنده ‌ های آن ‌ مستانه با شنیدن حرف کرد. قبل از آن روز ‌ از خانوادۀ خان پیدا می هایی بود که ننه نسا به ‌ دانست داستان ‌ هرچه می خوردش داده بود. بیشتر راجع به خان بزرگ و خصوصماجرای سروی که دیگر برای مستانه ‌ به توانست ‌ کهنه شده بود. مستانه چیزِ زیادی نمی پیش چشم مجسم کند. چیزهایی که راجع به شنید احساسی جز ابهام در او ایجاد ‌ ها می ‌ آن دانست که خان سه پسر دارد ــ ‌ کرد. می ‌ نمی فریدون، ایرج و هوشنگ ـــ و سه دختر ـــ حجابند. ‌ سوسن، آفاق و پروانه ـــ که همه بی مهد علیا زن خان انگشتری دارد که یک قطره افتد؛ زن ‌ اشکرویش استکه هرگز به زمین نمی چرخاند قطره ‌ خان دستش را به هر طرف که می لغزد. هر ماه خان ده ‌ اشک هم به همان طرف می ها با پیشکارش به ‌ دهد، صبح ‌ روز سور می ‌ شبانه رود و هر بار تا دو رأس کل کوهی ‌ شکار می ها را ‌ از کل ‌ گردد. یکی ‌ شکار نکند به خانه بر نمی فرستد تا برای پسر کوچک شاه ‌ به خانۀ شاه می کبابکنند.... صدای بوقی افکار مستانه و گفتگوی دیگران را قطع کرد و کدخدا و زیور خانم مانند فنر از جا پریدند و به طرف در باغ دویدند که با پل شد. جنب و جوشی ‌ جاده ده وصل می ‌ به تنها کرد ‌ می ‌ باغ را در خود گرفت. هر کسی سعی کسدلش ‌ انجام دهد. هیچ ‌ اشرا به درستی ‌ وظیفه کند که نوکرهای خان ‌ خواست اشتباهی ‌ نمی که به خاطر ‌ فلکش کنند. هنوز داستان حسنعلی های خان بزرگ فلکش کرده ‌ از برّه ‌ دزدیدن یکی ها بود. ‌ بودند ورد زبان پاهاش را به چوب فلک ‌ «در حیاط مسجد ده بستن و آنقد به کف پاش شلاق چرمی زدن که تونس ‌ خون ازش راه گرفت و تا شیش ماه نمی راه بره.» ها هنوز به دنیا نیامده بود ‌ وقت ‌ حتا مستانه که آن های بد شنیده بود ‌ ها داستان ‌ از بس راجع به خان از ترس زبانش بند آمد. مستانه از دور چند تا ماشین دید که به دنبال هم ها ‌ از روی پل گذشتند و وارد باغ شدند. مهمان ها پیاده شدند. ‌ بعد از دیگری از ماشین ‌ یکی بر پا بود. مستانه ‌ سر و صدا و هیاهوی عجیبی ناباورانه کدخدا را دید که روی زمین خم شده تا هایخان را ببوسد و خان با سختی از زمین ‌ کفش بلندش کرد. خان برخلاف تصور مستانه قیافۀ مهربانی داشت؛ قدبلند بود با موهای پرپشتِ ولی یکدست سفید، و صورت اصلاح شده که البته به مذاق مستانه خوش نیامد. «ابهت مرد با سیبیلشه وگرنه چه فرق بین زن و مرد؟» خان با طمأنینه به طرف آلاچیق به راه افتاد؛ ها و ‌ زد بچه ‌ که با کدخدا حرف می ‌ در حالی هایش هم به دنبالش سر و صداکنان و خندان ‌ نوه ای در کنار یک درخت ‌ روان شدند. مستانه گوشه دانست که باید چکار کند. ‌ ایستاده بود و نمی منتظر زیور خانم بود که به دادش برسد. زیور خانم هم سر را پایین انداخته بود و با زن خان، رفت و به ‌ تر از او، راه می ‌ یک قدم عقب ‌ ولی داد. ‌ سؤالاتشجواب می از ‌ گویان یکی ‌ ها یا علی ‌ قصاب با دیدن ماشین گوسفندها را کول کرد و به طرف در باغ به راه ها قربانی کند. خان با دیدن ‌ افتاد تا جلو پای آن های سرخش و گوسفند بزرگ ‌ قصاب و چشم روی شانه اش دستش را بلند کرد و با صدای که قصاب کارش را شروع کند. ‌ بلند قبل از این گفت: جا ‌ هوا ابر است، این ‌، «هوا ابر است رجب علی نه.» بود که منظور خان ‌ که انگار تنها کسی ‌ رجبعلی را فهمید راهش را کج کرد و به گوشه دوری از باغ رفت و گوسفند را به زمین زد. ساعتی بعد با نعشگوسفند قیمه قیمه شده پیدایششد و بساط کباب را به راه انداخت. مستانه هر لحظه منتظر صدایشکند و چیزی از او بخواهد ‌ بود که کسی دیدش. البته ‌ نمی ‌ اما انگار در آن شلوغی کسی شکایتی هم نداشت. پشت یکدرخت پناه گرفته بود و با چشمان گشاد به منظرۀ روبرویش نگاه ترین چیزی ‌ خواست کوچک ‌ کرد. دلش نمی ‌ می خواستشبکه به خانه ‌ از دیدشدور بماند. می برگشت همه را برای ننه نسا و مادرش تعریف کند. بوی کباب انگار همه را سر ذوق آورده بود. رقصیدند. سر و ‌ خندیدند و می ‌ خوردند و می ‌ می های ‌ کلۀ وانت پسر کدخدا هم پیدا شد. جعبه ‌ هایشیرینی ‌ های پر از میوه، و جعبه ‌ نوشابه، پاکت آمد. زیور خانوم که ‌ بود که از ماشین پایین می کار چای ریختنش تمام شده بود مشغول شستن ها شد و از مستانه خواست که در پاک ‌ میوه ها کمکش کند. مستانه با اکراه از ‌ کردن سبزی پناهگاهش بیرون آمد و مشغول شد. آخرین ماشینی که وارد باغ شد ماشین هوشنگ ها از ‌ خان بود و زن فرنگیش. کدخدا با دیدن آن جا بلند شد و به استقبالشان رفت. دختر دیگر های کنار جوی آب را کند و ‌ خان چند تا از گل ها داد که به عروس فرنگی ‌ از دختر بچه ‌ به یکی بدهد. مستانه از شدت کنجکاوی آرام و قرار ندیده بود. ‌ نداشت. تا آن موقع آدم خارجی که دست زن جوانی را ‌ هوشنگ خان در حالی در دست داشت نزدیک تر آمد و با همه مشغول ای» ‌ احوالپرسی شد. چند نفری هم که «خارجه زدند. مستانه ‌ بلد بودند با دختر اجنبی حرف می با خودش گفت: حیای لاغرمردنی انگار مریضه، حال ‌ «اجنبی بی بردش... حداقل ‌ راه رفتن نداره، الان باد می قسمت چهارم شیرین کبیری پاورقی جدید سلام تورنتو

RkJQdWJsaXNoZXIy MjY5MDY=