Salam Toronto

February 22, 2018 Salam Toronto Weekly 59 1396 اسفند 3 پنجشنبه از آن دیار در این دیار مجموعه داستان ناشر: سازمان زنان ایرانی انتاریو سازمان زنان ایرانی انتاریوازشما دعوت میکند، جهت ارائه خدمات پر بار به زنان وخانواده های ایرانی ـ کانادایی به ما بپیوندید. سازمانزنان ایرانی انتاریو یکسازمانغیرانتفاعی در تورنتوی کانادا به ثبت 1989 است که در سال رسیده و فعالیتهای خود را در جهت بهبود زندگی و ارتقایتواناییهایزنانایرانی،خانوادههایایرانیو کامیونیتیایرانیـکاناداییآغاز نموده است. یکی از پروژه هـایسازمان زنـان، که با حمایـت دولت انتاریـو و همکاری داوطلبین این سازمان انجام شده است، انتشار مجموعه داستانهایی در کتاب «از آن دیارـ در این دیار» می باشد که نفر از شهروندان ارشد در 40 در آن خاطرات مورد فرهنگ و آداب و سنن سرزمین مادریشان، گردآوری شده است. این کتاب در جهت ارتباط بین نسلها میان این مهاجران، فرزندان و نوه هایشان که ممکن است آشنایی چندانی با فرهنگ زاد و بوم سرزمین خود نداشته باشند، نقش موثری خواهد داشت. این داستانها توسط تعدادی ازداوطلبین سازمان، جمع آوری و پس از ویرایش ساختاری توسط اساتید فن، مکتوب شده است. با قدردانی از داوطلبینی که در این پروژه سازمان زنان را یاری نمودند و با تشکر از آقای تقوی سردبیر مجله سلام تورنتو، از این پس هر هفته خاطره ای از این کتاب در مجله سلام تورنتو منتشر خواهد شد. سازمان زنان ازشما دعوت می کند که با عضویت خود در این سازمان با ما همراه شوید تا ازبرنامه های متنوع سازمان به صورت رایگان استفاده کنید. برای اطلاعات و آشنایی بیشتر با اهداف و برنامه های آموزشی و تفریحی سازمان زنان و خرید این 416-496-9566 کتاب با دفتر سازمان با شماره www.iwontario.com ت ماس بگیرید. و خانواده پدری که خواهر و برادرم از من کوچکتر بودند به شهر ماه شهر پناه آوردیم. شد ‌ چون آبادان سقوط کرده بود و دیگر نمی آنجا زندگی کرد. از آن زمان تا الان سال م. دخترم در ‌ هیچ لذتی از زندگی نبرد ۱۳۹۴ سنّ کم ازدواج کرد و به کانادا آمد و زندگی ای با زحمت و نبودن خانواده شروع کرد ‌ تازه سال توانستم بیایم و در کنار ۱۴ و من بعد از او ماندم و به دلیل اینکه از نظر روحی و 38 ادامه مطلب از صفحه نداشتم . خدا را شاکر و ‌ حال خوبی ‌ جسمی سپاسگزارم که توانستم روی پای خود زندگی را به تنها یی شروع کنم و چون شوهرم ارتشی و در شهر مرزی خدمت کرده بود در ایران ماند و من هم در کانادا ماندگار شدم و این زندگی جدا از هم را هر دو ادامه می دهیم. ف ـ ح نگارش: شیرین مشیرپور داستان این هفته ساله در جنوب ایران، شهر ‌ من یک خانم سی آبادان بودم که پدرم کارمند شرکت نفت بود و همسرم افسر نیروی دریایی. زندگی خوبی داشتم چه در منزل پدرم چه درمنزل همسرم دارای همسر و دو فرزند ‌ سالگی ‌ در سنّ سی جنگ 1358 یک پسر و یک دختر بودم. سال ایران و عراق شروع شد. ما را از شهر خودمان آبادان بطرف ماه شهر بردند و همسرم به دلیل سال در جبهه جنگ بود. من ۸ ارتشی بود داغ جنگ این مجموعه داستان ادامه دارد 1927 صادق هدایت ( نفر سمت چپ )- با دوستانش در پاریس سال حاج آقا فرشته جواب داد: اختیار داری حاجی آقا! ـ من مرتب خمس و زکاتم را داده ام. ـ اختیار داری حاجی آقا! ـ من برای بنده های خدا کارگشایی می کردم. اگر قصوری در نماز و روزه ام شده، وصیت کرده ام پولش را به حجت الشریعه بدند تا جبران بشه! ـ اختیار داری، حاجی! ـ من با روولوسیون مخالف بودم و معتقد بودم که باید اوولوسیون کرد. ـ اختیار داری، حاجی! ـ همیشه همین تعارف را به من کردند، اما بالاخره باید بدانم که شماها می خواهید منو به کجا ببرید؟ ـ اختیار داری، حاجی! ـ من درست یادم نیست، اما کارهای خوب از من سر زده، وجودم منشاء اثر بوده! ـ درست فکر کن، چه کار خوبی کرده ای؟ ـ آنقدر زیاده که نمی توانم بشمرم. ـ بله، یک روز که آبدوغ خیار می خوردی، مگسی آمد توی آبدوغ خیارت افتاد. تو آن را درآوردی و از مرگ نجاتش دادی. حاجی آقا که منتظر این جواب نبود، فورا به یاد مخترع امشی افتاد که در این صورت گناهانش از تمام بندگان خدا بیشتر بود و با خودش گفت: «چه فرشته های شوخی!» اما دید که قیافه جدی آنها تغییر نکرد. دوباره فکر کرد: بله، از بس که من در زندگی دل رحیم بودم، همیشه زیر پایم را نگاه می کردم تا مورچه ها را لگد نکنم، پس حال...! ـ پس حالا بفرما، حاجی آقا! ـ من از شما یک خواهش دارم. ـ بفرما، حاجی آقا! فرشته ها، بال های ابلقشان را باز کردند و زیر بغل حاجی آقا را گرفتند و مثل حکایت بط و لاک پشت کلیله و دمنه در هوا بلند شدند. به یک چشم به هم زدن حاجی جلو خانه اش بود. ملتفت شد، دید که مراد جلو خیبرآبادی را گرفته، در حالی که خیبرآبادی با چشمی که سالک گوشه اش را پایین کشیده بود، فریاد می زد و می گفت: چه خاکی به سرم بریزم، این مرتیکه دزد و شیاد، همه اموالم را بالا کشیده، اسنادم از بین رفت، یک دستگاه رادیو و دو اتومبیل باری که هنوز پولش را نداده ام، از کی پس بگیرم؟ پدرم درآمد، ورشکست شدم، من همین الان باید وصیت نامه این مرتیکه بی شرف را ببینم؛ شاید چیزی نوشته باشد! چه خاکی به سرم بریزم؟ این ناحاجی منو به خاک سیاه نشاند! مراد جواب داد: کدام آقا؟ ترکید ما را راحت کرد. از صبح تا شام کارش دزدی و کلاهبرداری بود. ما از وقتی که تنبان پایمان کردیم، همچین آفتی ندیده بودیم. به درک واصل شد. آتیش از گورش بباره، برو پیش مالک دوزخ از حاجی شکایت کن! حاجی پرخاش کرد: مرتیکه قرمساق، اگر دوره شاه شهید بود، پدری ازت درمی آوردم که یا قدوس بکشی، به من، به من (اما ملتفت شد که مراد نه او را می بیند، و نه حرفش را می شنود) به حالت شرمنده رو کرد به فرشته ها و فکر کرد: «بریم تو!» در هشتی خانه اش دید که آقا کوچیک و کیومرث با منادی الحق و خضوری حزقیل و دوام الوزاره جلو سفره ای نشسته و مشغول آس بازی هستند. پسرهایش که باخته بودند، چک های کلانی می کشیدند و به آنها می دادند. حاجی جلو چشمش سیاهی رفت و فریاد زد: تخم سگ ها، می دانید چه کار می کنید؟ پول هایی را که من با کد یمین و عرق جبین اندوخته ام، به این بی شرف ها می بازید، الان می دم... پی برد که آنها هم نه او را دیدند و نه حرفش را شنیدند، در حالی که فرشته ها به دنبالش بودند، از دالان گذشت: دم پرده ی حیاط سینه اش را صاف کرد. همین که وارد شد، دید دم و دستگاه غریبی برپاست. همه ی زنهایش وسمه کشیده و بزک کرده، دور حوض نشسته بودند، انیس آغا و مه لقا با ته آبپاش رِنگ گرفته بودند. محترم و اقدس دست می زدند و به قدری هیاهو می کردند که همسایه ها روی پشت بام به تماشا آمده بودند. آن وقت آن میان، سوگلی اش چادر نماز گل بهی را به کمرش زده بود، چوبی در دست داشت، گشاد گشاد راه می رفت، قر گردن می آمد و با چشم های خوش حالتش که دل حاجی را ربوده بود، چشمک می زد و می خواند: «شوورم تریاکیه مثل کرم خاکیه «شب که میاد بخونه از من میگیره بونه «باد تو هونگ نکوفتی زیر سبیلم نروقتی» آنهای دیگر می خندیدند و بشکن می زدند.

RkJQdWJsaXNoZXIy MjY5MDY=