Salam Toronto

February 22, 2018 Salam Toronto Weekly 40 1396 اسفند 3 پنجشنبه مستانه خانوم که ‌ صدا گریه کرد. از وقتی ‌ تمام شب بی هوا خوب شده بود بساط کرسی را هم از ها هر ‌ وسط اتاق جمع کرده بودند و شب خوابید. پدرش هم که تا ‌ ای می ‌ گوشه ‌ کسی صبح مشغول آب دادن باغ و بیشه و زمین شد. مستانه که ‌ خان بود و در خانه پیدایش نمی کنار تنها پنجره اتاق خوابیده بود تمام شب به سرایی. هوا گرگ ‌ آسمان سیاه نگاه کرد و مرثیه هایش سنگین شد؛ خوابِ ‌ و میش بود که پلک عمیقی به سراغش آمد و تیپای ننه نسا بود که از خواب پراندش: «گیس بریده، تمام شب مثل خرس خوابیدی، پاشو دو رکعت نماز به کمرت بزن.» که بلند شد ‌ مستانه از جا پرید و به محض این خارج شدن مایع گرمی را از خودش احساس کرد و به مستراح دوید. شلوار را از پا کند و با دیدن خونی که از بغل رانش به پایین سرازیر بود به گریه افتاد. لکه خون پشت شلوار مستانه از نگاه ننه نسا پنهان نمانده بود. او هم به دنبال مستانه به راه افتاد، پرده در مستراح را به شدت کنار زد، نگاه پر از نفرتی به مستانه که زبانش از ترس بند آمده بود کرد و دو تکه ای را که چند لایه تا کرده بود به ‌ پارچه کهنه طرف او پرتاب کرد و گفت: «بیگیر بدبخت، دیگه بزرگ شدی، یکیشو بذار لا پات، او یکی هم واشورت. بپر بپر هاتم وردار برا ‌ تا تموم شه، پارچه ‌ کنی ‌ نیمی ت، نماز هم نداری. بعداً خودم غسل ‌ ماه دیگه دم، تا ‌ حیض و احکام استحاضه رو یادت می زنی وگرنه ‌ تموم نشده هم به خودت آب نمی ».‌ کنی ‌ سیم می و با اخم دنبال کارش رفت. مستانه مات و مبهوت سر چال مستراح نشسته بود. «پس گی اینه!» نفسی از سر رضایت کشید و با ‌ قاعده خودش عهد کرد که دیگر تا عمر دارد دستش که یادش بماند ‌ را لای پایش نبرد و برای این تصمیم گرفت که روی دستش را با ذغال داغ کند. بد هم پارچه را داخل شورتش گذشت، شورت و شلوار را بالا کشید و از مستراح بیرون آمد. لباسش را عوض کرد و گوشۀ اتاق گذشت تا بعد که از مدرسه برگشت، در رودخانه بشوردشان. موقع امتحان ثلث سوم بود و مستانه به شدت رفت. تا کتاب ‌ نگران. درس در سرش فرو نمی کرد چهره آقای سپاه بهداشت جلوی ‌ را باز می شد. ‌ آمد و غرق رؤیا می ‌ چشمانش می روز امتحان حساب که رسید پاهای مستانه به سختی تحمل وزنش را داشت. از شدت رفت. با خودش ‌ اضطراب چشمانش سیاهی می گفت:« کاش بیشتر درس خونده بودم. اگه ‌ می کشدم.» به مدرسه ‌ امسالم رفوزه بشم پدرم می ها همه در حیاط مدرسه با ‌ که رسید دید بچه اند. روی هم، پسر و ‌ فاصله روی زمین نشسته . خانوم نایلونی و ‌ شدند ‌ نفری می ‌ دختر، سی به دست، منتظر ‌ های امتحانی ‌ آقای صبا، برگه ‌ ساعت شروع امتحان بودند. مستانه سر جایی که نشانش دادند نشست و شروع به جویدن ته مدادش کرد. ورقه امتحان را که خانوم نایلونی به طرفش پرت کرد، بین زمین و هوا گرفت و به سؤالات نگاه کرد. از هیچ کدام سر در نیاورد. جدول ضرب را حفظ نبود، تقسیم را فهمید و اصلاً حوصله مسئله حل کردن ‌ نمی نداشت. همچنان به برگه زُل زده و مات و مبهوت مانده بود که خانم نایلونی بالای سرش آمد و با نوک کفشش به باسنش زد: نویسی؟» ‌ «خوابت برده؟ چرا چیزی نمی مستانه مداد را از دهانش در آورد و وانمود به نوشتن کرد. چند تا عدد این طرف و آن طرف نوشت، خط زد دوباره نوشت تا وقت تمام شد. خانوم نایلونی با نگاهی پر از نفرت ورقه کرد، خط ‌ را از دستش کشید، به آن نگاهی که ‌ جا بر رویش کشید و در حالی ‌ قرمزی همان هایش را جمع کرده ‌ چشمانش را تنگ و لب بود، ابروهای نازکش را بالا انداخت، چانه اش را بالاتر برد و رویش را با ناز از مستانه هایش را خمار کرد و به آقای ‌ برگرداند. چشم صبا گفت: س.» ‌ «صفر، رفوزه به برگه نگاه کرد ‌ آقای صبا با ترحم خاصی و گفت: شه ارفاق کنین، اینجوری که دوساله ‌ «نمی شه.» ‌ می «جهنم، دیگه اعصاب واسه من نذاشته، پوستم کنده شد و این دختره کودن دو دو تا چارتا رو یاد نگرفت که نگرفت.» آقای صبا از تأسف سری تکان داد و بعد هر شدند که مستانه ‌ طولانی ‌ دو مشغول بحثی هرقدر گوش داد چیزی دستگیرش نشد. قرار شد که یک هفتۀ دیگر همه برای گرفتن ها به مدرسه بروند و بعد سه ماه ‌ نتیجۀ امتحان شد. سه ماه تعطیلی در واقع ‌ تعطیلی شروع می های ‌ از بچه ‌ فصل کار بود برای مستانه و خیلی دیگر. باید پا به پای پدر و مادرها روی کردند. مستانه ‌ های خان کار می ‌ ها و باغ ‌ زمین که به دلیل آبستنی مادرش کارش دو برابر هم شده بود، از دیدن مادرش که با شکم جلو آمد، از ‌ رفت بدش می ‌ آمده گشاد گشاد راه می که دوباره نانخوری به بقیۀ نانخورها اضافه ‌ این دانست مجبور ‌ که می ‌ آمد. از این ‌ شود بدش می ها ‌ خواهد شد بچه را به کولش ببندد و علف آمد. در مقابل تنها ‌ را وجین کند، بدش می توانست بکند فرار کردن ‌ کاری که مستانه می هایش بود: ‌ به دنیای رؤیا این داستان ادامه دارد

RkJQdWJsaXNoZXIy MjY5MDY=