Salam Toronto

February 22, 2017 Salam Toronto Weekly 39 اسفند 3 پنجشنبه مستانه خانوم ادامه داستان صفحه بعد شنیدن کلفتی در خانه خان، ننه نسا صدایش با را بلند کرد: «به ده جات میخندی که بفرستیش ؟! کاش یه ‌ خوای رسوامون کنی ‌ خونة خان. می نخود از غیرت پدرت رو به ارث برده بودی، اگه زدی.» ‌ یه رگ از اون داشتی این حرف رو نمی پیرمرد همچنان با عصا به سر و کول مستانه کوبید که کنار کرسی مچاله شده و سرش ‌ می هایش پنهان کرده ‌ را بین دو دست و زانو بود. ناگهان صدای عربده اسماعیل از گوشه دیگر اتاق بلند شد: «لال شین همه، خفه خون بگیرین.» و از زیر کرسی درآمد و با یک لگد محکم قابلمهِ آبگوشت را از روی کرسی به دیوار کوبید و تمام آبگوشت به سر و روی دو دختر کوچک که روبرویش نشسته بودند ریخت و صدای جیغ هایشان به آسمان بلند شد. ‌ و ضجه «لا اله اِلا الله.» خرابشدم.» ‌ «خانه «گورتو گم کن.» «خبر مرگ همه تون!» فریادهای پیرمرد، اسماعیل، مادر، ننه نسا و دو دختر کوچک در هم پیچید. مادر به سرعتی باورنکردنی دست ملیحه و فتانه را گرفت و به طرف بهداری دوید. ننه نسا خود را به غشکردن لرزاند. ‌ هایش را روی زمین می ‌ زد و دست و پا اسماعیل در را محکم به هم کوبید و از اتاق بیرون رفت. ناگهان سکوتشد. مشمراد چپقش را با توتونِ تازه پر کرد و دود غلیظ را به درون بلعید و زیر لب فحشداد. مستانه که هنوز بدنش کرد و طعم شور خون در دهانش بود از ‌ درد می هایش را با پشت دست زبرش ‌ جا بلند شد، لب دید ‌ پاک کرد و مشغول نظافت اتاق شد. وقتی مادربزرگ از غشدر نیامده و روی زمینخوابش برده و پدر حواسش به او نیست، تکه های دنبة چسبیده به استخوانها را از روی گلیم کف اتاق برداشت و به دندان کشید. های ‌ تمام زمستان از اسماعیلخبری نبود، حتا آدم خان هم پیدایش نکردند. انگار آب شده بود و به تر را مادر هر ‌ زمین فرو رفته بود. دو دختر کوچک برد تا پانسمانشان عوضشود. ‌ روز به بهداری می «آقای سپاه بهداشت» که پسر جوان و خوش خواهد ‌ بود به مادرشگفته بود که اگر می ‌ اخلاقی جای سوختگیها نماند باید هر روز دخترها را به بهداری بیاورد تا او پانسمانشان را عوض کند. بازیا چیه، ورشون ‌ گفت: «این قرتی ‌ پدرش می دار ببر پیش خاله لیلا. خودش مرهم مخصوص داره.» گفت: «اوهو، اون سال که مستانه تو تنور ‌ مادر می افتاد همین خاله لیلای خیرندیده کاری کرد که جای تمام زخما رو پای دختر سیابخت موند.» زد ‌ مادرش با این لحن راجع به او حرف می ‌ وقتی خواست گوشش را با دست ‌ مستانه دلش می بپوشاند. همیشه از دیدن پاهایزشتشکه پوشیده کشید. ‌ بود از جای زخمهای کهنه خجالت می بخت باشد. آقای سپاهی ‌ خواست سیاه ‌ دلش نمی دانست. ‌ بهداشت را شوهر آینده اش می هایش به بهداری ‌ روز قبل که با مادر و خواهر رفته بود با دیدن آقای سپاهی بهداشت دلش غنج زد. احساس کرد صورتش داغ شده و بین هایش خیس. سرش را پایین انداخت و تمام ‌ پا مدتزیرچشمی نگاهشکرد. تکتکحرکاتش را دوست داشت. شم و هر روز براش ‌ «زن آقای سپاه بهداشت می آرم سر کار که بخوره، آبگوشت ‌ یه بقچه غذا می پزم با چند تا سیب زمینی، با یه قلم ‌ خوشمزه می ندازم ‌ پای گوسفند. یه تیکۀ گنده دنبه توش می ش حسابی چرب و چیلی ‌ که گوشت کوبیده ذارم، ‌ باشه، دو تا پیاز هم کنار سبزی خوردن می کنم که خوردنش ‌ با تربچه. ترب سفیدم رنده می تر باشه، اگه آقای سپاه بهداشت ترشی ‌ آسون دوست داشته باشه، براش یه ترشی بادمجونی کنم که چشمادرشو خواهرشکور ‌ درست می شه! ترشی لیته هم بلدم.» وسط درست کردن ترشی لیته بود که مادر بهش سیخونکی زد: «الحمدلله که کر هم شدی، جواب آقا دکتر رو بده.» مستانه از خجالت سرخ شد و سر را پایین انداخت. هر کاری کرد صدا از گلویش خارج نشد. ‌ «دخترخانوم، شما سؤال بهداشتی ندارین؟ هرچی دم!» ‌ خواد بپرسین من جواب می ‌ دلتون می العمل مستانه فقط سکوت بود. اما تمام ‌ عکس هاش نشسته بود. ‌ روز لبخند ملیحی روی لب تر شد هر ‌ هوا گرم ‌ آخر عاشق شده بود! وقتی نشست و آقا ‌ روز روی تپة مشرف به بهداری می دید خانوم ‌ که می ‌ کرد. اما از این ‌ دکتر را نگاه می نایلونی و خانوم بهداشت با دامنهای کوتاه و های بلند و لاکزده با ‌ کلاههای ژستی، با ناخن آقای سپاهی بهداشت و آقای صبا و آن یکی آقای سپاهی دانشهمه با هم دور یک میز نشسته خورند حسودیش ‌ اند و چای با بیسکویت می گفت: ‌ شد. یاد حرف پدرش میافتاد که می ‌ می ‌ جا که مردم ده ‌ «یه مشت بچه فکلی فرستادن این رو از دین درآرن، اینا همه اجنبین، نماز و روزه ندارن، خدا ندارن.» گفت: «من براش دعا ‌ مستانه با خودش می کنم ‌ رم امامزاده هاشم شمع روشن می ‌ کنم، می ‌ می گم ‌ که مسلمون شه، اگه نجسّی خورده باشه می ش بده.» ‌ ملا توبه رغم همة غر زدنهای پدر، کارش را به ‌ مادر، علی قدر هر روز دخترها را ‌ داد. آن ‌ درستی انجام می به بهداری برد تا زخمهاشان خوب شد. هر چند زد ‌ ها می ‌ آمپول به همة بچه ‌ وقت یک بار هم کلی هم که ‌ که «بعدنا کوفت و مرض نگیرن». وقتی فهمید دوباره حامله شده، و برای انداختن بچه دیرشده قبول کرد که بعد از دنیا آمدن بچه، ‌ خیلی دار نشود. ‌ برود شهر و عمل کند که دیگر بچه ده.» ‌ «خرجش هم دولت می شه، ناقص ‌ گفت: «خاک به سرت می ‌ ننه نسا می ، خودت رو ننداز زیر دست این از خدا ‌ شی ‌ می خبرا.» ‌ بی داد: «باشه برو خودتو ناقص ‌ و پیرمرد هم ادامه می کن تا برم سرت هوو بیارم، اونوقت تا عمر داری باید بسوزی و بسازی.» پیچیده بود ‌ خبر سوختن دخترها در ده ‌ از وقتی گشتند. زن اصغر ‌ «آجانها» دنبال اسماعیل می آجان به ننه نسا گفته بود: «بهتره اسماعیل توی گیرن میفرستنش اونجا که ‌ ده آفتابی نشه و الا می انداخت.» ‌ عرب نی آمد، تنها کاری که ‌ پیر مرد هم صدایش در نمی کرد این بود که غر بزند. یک روز که اصغر ‌ می از «جنده ها» مثل بلا بر سرش نازل ‌ آجان با یکی اش آمدند سرشماری کنند، پدر ‌ شدند و به خانه خواست که عصایش را به سر هر دو ‌ دلش می غیرت، هم اون ‌ بکوبد: «هم اون اصغر آجان بی جنده.» شد، و مستانه هم مثل بقیة ‌ هوا کم کم گرم می موجودات زنده، با آمدن فصل بهار هوس یار رفت پرنده ‌ کرده بود. به خصوص هر جا که می و چرنده، همه در حال جفتگیری بودند. آن وقت سال مستانه کارش این بود که در باغ به دنبال هایشان را برای سوخت ‌ گاوها راه برود و پهن زمستان آینده جمع کند. به دقت به ماتحتگاوها چشم میدوخت تا مبادا یکوقتچیزیجا بماند و مأموریتش ناقص انجام شود؛ چون سایة پدر و چوبدستش همه جا با او بود. چشم دوختن به ماتحت گاوها همان و دیدن آلت درازشان همان و خیس شدن لای پای مستانه همان. دلش خواست. از سال قبل که ‌ بدجوری شوهر می یازده سالش تمام شده بود همچنان منتظر بود. ها ‌ آن روز گرمای ظهر بهاری و بوی شکوفه در مستانه ایجاد کرد. صورتِ آقای ‌ نشاط خاصی سپاه بهداشت را مجسم کرد. باید به او بفهماند که عاشقش شده است. با خود گفت: «اما چی کنه. اما اگه ‌ جوری؟ اگه آقام بفهمه خفه م می نفهمه چی؟ اسماعیل هم که گور به گور شده و پیداش نیس.» مادرش هم که با حاملگی اخیر حسابی از پا توانست درست ‌ درآمده بود. حتا خمیر هم نمی داد تا ‌ کند. نصف آرد را به فاطی خمیرگیر می کمکش کند نانها را بپزد. مستانه با خود گفت: «هیشکی نیمیفهمه اگر من پیغومی به آقای سپاه بهداشت بدم. به هیچ دم. ‌ گم، فقط یواشکی نامه را بش می ‌ کسم نیمی آد ‌ خونه و می ‌ آقای سپاه بهداشت نامه رو می گه که ‌ خواستگاری. آقام اول قبول نیمیکنه و می آقای سپاه بهداشت ‌ خورن، ولی ‌ شهریا همه عرق شه و بعد ‌ کنه، مسلمون می ‌ خوری توبه می ‌ از عرق شیم و نومزدبازی ‌ کنیم. چند ماه نومزد می ‌ عقد می کنیم ‌ ها را جمع می ‌ کنیم. هر روز با هم پهن ‌ می کنیم. اختیار حقوقشم دست ‌ و تاپاله درست می خوری ‌ خودم باید باشه که یه وخ هوس عرق ذارم با خانوم نایلونی و ‌ نکنه. بعد هم دیگه نمی بقیه اون جنده خانوما رفت و آمد کنه، هرشب هامون، من حلوا ‌ ریم سرِ خاک مرده ‌ جمعه می ذارم و ‌ کنم و توی سینی ملامین می ‌ درست می روش با خلال پسته مینویسم یا حسین و اون هم ته دلش ‌ سینی رو بین مردم میگردونه و کلی زنه که زنش بلده حلوا درستکنه. شرط ‌ غنج می بندم اون خانوم نایلونی ریقو حتا بلد نیس یه ‌ می خمیر آب بیگیره.» هر بار که یاد خانم سپاه دانش میافتاد که به ‌ ولی خاطر جورابهای نازکی که میپوشید به او خانوم گفتند، چیزی مثل سنگ در گلویش ‌ نایلونی می خواست گریه کند. دلش ‌ شد، دلش می ‌ جمع می اش کند تا ‌ تکه ‌ خواست با دست خودش تکه ‌ می دیگر با آقایسپاه بهداشتِ او حرف نزند. هر قدر کرد بغضشبیشتر ‌ بیشتر به خانوم نایلونی فکر می های خوشگلش، ‌ شد: صدای نازکش، لباس ‌ می اش. مستانه حاضر بود نصف عمرش را ‌ خنده بدهد و مثل خانوم نایلونی بشود. ‌ اشکازچشمانمستانهسرازیرشد،بغضسنگینی کرد سبک ‌ در دلش بود که هر قدر هم گریه می های شروع به گریه کرد. همچنان ‌ های ‌، شد ‌ نمی غرق گریه و ماتمسرایی برای خودش بود که به سرش خورد و برق از چشمانش ‌ تکه سنگی پراند. سر را بلند کرد. از پشت پرده اشک پدرش را دید که بیل به دست پشت پرچین باغ ایستاده کند: ‌ و نگاهش می مونده، مگه بابات مرده که داری زار ‌ «یتیم ؟! وخیز خبر مرگت گاوا رو پیدا کن.» ‌ زنی ‌ می مستانه با شنیدن صدای پدر از جا پرید، به مزرعه روبرو نگاه کرد، اثری از گاوها ندید. چند تکه پهن روی زمین را با سرعت برداشت، به داخل سبدش ریخت و به دنبال گاوها به راه افتاد. نگاری به ‌ تا یک ماه مستانه درگیر فکر نامه ها تا دیروقت ‌ آقای سپاه بهداشت بود. شب کرد که چطور نامه را ‌ ماند و فکر می ‌ بیدار می شروع کند که نه سبک شود و نه از چشم «آقای دکتر» بیفتد. گفت ‌ افتاد که می ‌ به یاد حرف مادرش می های خراب اختلاط ‌ مردها هر قدر هم که با زن زنِ آفتاب مهتاب ندیده ‌ کنند برای عروسی تر ‌ را واجدالشرایط ‌ خواهند. و مستانه کسی ‌ می دانست. ‌ از خودش برای آقای دکتر نمی شم، با هیچ مردی ‌ «تا آخر عمر کنیزش می زنم، نیمیزارم خم به ‌ به جز اون حرف نیمی پیچم، ‌ ابروش بیفته. بقچۀ حمومشو خودم می پاشم. از حموم که بیاد یه ‌ بهش گلاب می دم ‌ لیوان شربت عرق بیدمشک خنک بش می که جیگرش حال بیاد.» آن شب با فکر حمام رفتن آقای سپاه بهداشت دستان مستانه به آرامی به زیرِ شلوارش رفت و مالیدن را شروع کرد. کارش که تمام شد از ترس یخ زد؛ مایۀ گرم و لزجی که از او خارج شد بسیار بیشتر از همیشه بود. مستانه دستش .‌. داد ‌ را بیرون اورد و بو کرد، بوی خون می نفسش بند آمد. «بد....بخت..... شد.......م، دختریم ریخت!» وار، ولی در سکوت، شروع ‌ با این فکر دیوانه کرد به نیشگون گرفتنِ از خودش. بخت شدی مستانه، دختریت ریخت، ‌ «سیاه آبروت ریخت، حالا دیگه همه تو صورتت خوای به آقای ‌ ندازن. با چه رویی می ‌ تُف می . خودش هم ‌ دختر نیستی ‌ سپاه بهداشت بگی قبول کنه که آبروت رو نبره مادرش قبول گم آب توبه رو سرم بریزه، ‌ کنه. بهش می ‌ نمی ریم امام رضا، ‌ شاید دلش به رحم بیاد، می شینم توی حرمش و اونقدر گریه ‌ بست می کنم تا خود آقا رحم به دل شوورم بیاره. ‌ می ای امام غریب، خودت کمک کن.» ‌ قسمت دوم شیرین کبیری پاورقی جدید سلام تورنتو

RkJQdWJsaXNoZXIy MjY5MDY=