Salam Toronto

Salam Toronto Weekly 38 1396 اسفند 3 پنجشنبه February 22, 2018 59 ادامه مطلب در صفحه حاجی آقا صادق هدایت 22 (حاجی بعد از دادن چک به حجت الشریعه گفت: ) ـ اشتباه نکنید، این پول را «انجمن» تصویب کرده و باید به مصرف تبلیغات برسه. از این قرار فردا صبح به طرف ارومیه حرکت می کنید، فهمیدید؟ البته تا ممکنه در مخارج باید امساک کرد و هر وقت پول لازم شد، اوخ، اوخ، هر وقت احتیاج پیدا کردید، تلگراف رمز بزنید، فورا بندگی میشه! اما این دفعه صورت حساب را زودتر بفرستید. دیگر خودتان بهتر می دانید. از ماموریت سابق شما گزارش خوبی رسید و از بس که من از شما تعریف و تمجید کردم، حالا طرف اطمینان شدید. هر چند خیال داشتند بکاءالذاکرین را به جای شما بفرستند، اما به اصرار و با مسئولیت من با فرستادن شما موافقت شد. ممکنه در آن جا به آخوندهای دیگر بربخورید که از عراق و بین النهرین آمده اند. حساب آنها جداست و موضوع رقابت در بین نیست! باید با آنها صمیمانه همکاری بکنید؛ چون مقامات صلاحیت داری این طور صلاح دیده اند. البته خدمات شما بدون اجر نمی ماند. از وضع مردم و تجار بنویسید، پولدارها همه جا طرفدار ما هستند. سعی کنید ابتدا با آنها آشنا بشید. (انگشتش را به طور تهدیدآمیزی تکان داد) موقع غفلت نیست. من دستور داده ام به محض ورود همه تجار و اعیان شهر به پیشواز شما بیایند! ـ حاجی آقا، بنده نمک پرورده هستم. اجازه بدهید دستتان را ببوسم! (حجت الشریعه خم شد، دست کپلی و پشم آلود حاجی را بوسید و ریش و سبیل زبر خود را به آن مالید) اجازه بدهید امروز عصر یک مرتبان مربای شقاقل به حضورتان تقدیم بکنم برای حضرتعالی که از ناخوشی درمی آیید، بسیار مقوی و مبهی و مشهی است! ـ اختیار دارید، من باید از شما تشکر بکنم.در حقیقت شما ثواب جهاد با کفار را می برید! می دانید که نباید راحت نشست. اوخ، اوخ، خب فردا میرم مریضخونه، حالا هر بدی، هر خطایی از ما سر زده حلالمان بکنید، دنیاست دیگر! ـ خدا سایه تان را از سرمان کم نکند، خدا چنین روزی را نیاورد! انشالله رفع خواهد شد. بنده دعای مجربی دارم، آن را هم امروز برایتان خواهم آورد. به بازوی چپتان ببندید! مقداری هم تربت اصل می آورم که بسیار موثر است. حاجی سرش را تکان داد: بی اندازه متشکرم. بعد دست کرد، ساعتش را آورد، نگاه کرد و گفت: مراد! مراد وارد شد و دو کارت ویزیت که یکی به اسم علیقلی خبیرآبادی و دیگری از صفدر رادیاتور بود، به دست حاجی داد. حاجی لحظه ای به فکر فرو رفت و گفت: خب، بهتر، حالا برو آن امانت را از کلب زلفعلی بستان و بیار تو همین اتاق، همچین که بچه ها نبینن! مراد بیرون رفت. حجت الشریعه گفت: قربان، بنده را مرخص می فرمایید؟ ـ دست خدا به همراهتان، التماس دعا، فردا حرکت می کنید، این طور نیست؟ ـ البته، البته، سایه مبارک مستدام! ـ مرحمت سرکار زیاد! حجت الشریعه رفت. حاجی به زحمت بلند شد، چند قدم راه رفت. برگشت، دستمالش را برداشت، دقت کرد دید که جای آباد ندارد، دور و برش را نگاه کرد و در دامن عبایش دماغ گرفت و با خودش گفت: «فردا میرم مریضخونه» بعد رفت در یکی از گاو صندوق ها را باز کرد و کاغذی در آن گذاشت. در این وقت بند شلوار حاجی به زمین افتاد. حاجی اول ترسید. بعد آن را برداشت و روی گاو صندوق گذاشت. دوباره بلند شد و گوشه یکی از قالی ها را دستمالی کرد و زیر لب با خودش حرف زد. در این بین مراد با سینی نان و جگرک وارد شد. حاجی سر غذا نشست و در حالی که روغن و خونابه از چگ و چیلش می چکید و شقیقه هایش به حرکت درآمده بود، به مراد گفت: برو از مش رمضون پنج سیر انگور خوب بگیر! *** حاجی آقا لخت و مادرزاد، به حالت قبض روح پاهای خود را توی دلش جمع کرده بود و پیشانی را روی دو دست خود گذاشته، دمرو روی تخت عمل خوابیده بود. فقط لوله دعایی به بازوی چپ او دیده می شد. زیر لب «آیه الکرسی» می خواند و آب دماغش روی تخت عمل می چکید و از پشت نورافکن قوی ای موضع ناخوش بدنش را روشن می کرد. عده زیادی از رجال و اعیان و بازاری ها با بی تابی در اتاق انتظار و دالان های مریضخانه چشم به راه نتیجه عمل بودند و تلفن پشت تلفن از حاجی احوالپرسی می شد. بوی الکل سوخته و دواهای ضدعفونی در هوا پراکنده بود. دکتر جالینوس الحکما که موهای خاکستری و قیافه سیه چرده اما مودبی داشت، به طرف قفسه دوا رفت. حاجی دزدکی او را می پایید و دکتر به نظرش شمر ذی الجوشن می آمد و زندگی و مرگ خود را در دست او می دانست، به همین مناسبت هر بار که دکتر نزدیک تخت می شد، اگرچه نمی توانست قیافه او را ببیند، اما زورکی لبخند تملق آمیزی می زد، حاجی ملتفت نشد که دکتر جلو قفسه چه کاری انجام داد، اما دید که زن جوان خوشرویی که روپوش سفیدی به بر داشت و تا آن وقت نزدیک تخت بود، به طرف چراغ الکلی ای رفت که در حال سوختن بود. از آنجا که حاجی از وضع جدید خود جلو این زن خجالت می کشید، برای تبرئه خودش شروع به آه و ناله کرد. دکتر نزدیک تخت شد و سوزنی به لنبر حاجی آقا زد که ابتدا درد شدیدی حس کرد و فریادش بلند شد. دکتر با لحن مطمئنی گفت: چیزی نیست، الان تمام میشه! دنباله آن حاجی کرختی و راحتی گوارایی حس کرد که در تن او پخش می شد. دکتر دوباره پهلوی قفسه رفت و برگشت. حاجی فقط آبدزدک را در دست دکتر که دستکش لاستیکی داشت، دید. زن جوان نزدیک تخت شد و نبض حاجی را گرفت. دکتر سوزن دیگری به حاجی زد، ولیکن این بار علاوه بر این که حاجی هیچ دردی را حس نکرد، بی حسی گوارا و خوشی به تمام تنش سرایت کرد و بعد از ماهها زجر و بی خوابی، برای اولین بار در عالم کیف و نشئه سیر می کرد. دیگر چیز زیادی ملتفت نشد، فقط کلمات تشویق آمیز دکتر را جسته گریخته می شنید. باز سایه دست دکتر را جلو پرتو نورافکن به دیوار مقابل دید که به سوی او آمد و حس کرد مایع گرمی از موضع ناخوش بدنش سرازیر شد، اما این بار بی حسی کامل بود و بعد چشم هایش از شدت کیف و لذت به هم رفت. یک مرتبه حاجی به نظرش آمد که دراز به دراز توی کفن خوابیده، کسی بازوی او را گرفته بود و تکان می داد و به صدای رسایی می گفت: ـ حاجی آقا! با خودش فکر کرد: «بله! اما حس کرد که با فکرش گفت، نه با لب هایش. صدا گفت: حاجی آقا، بفرما، جایت این جا نیست! حاجی ابتدا یکه خورد، ناگهان بدون زحمت بلند شد و نشست. دید دو فرشته با وقار و جدی در مقابل او ایستاده اند و بال هایی مثل بال های کبوتر به پشت آنها بود. فرشته دست چپ شبیه گل و بلبل پسرعموی محترم بود و لبخند نمکینی می زند. حاجی اطمینان حاصل کرد و باز در فکرش گفت: من در زندگی با مردم خوش رفتاری کرده ام، همه اش کار راه اندازی کرده ام، مال کسی را نخوره ام، قمارباز و عرقخور نبوده ام، کسی را نرنجانده ام. همه به من می گفتند: چه مرد حلیم سلیمی! «حاجی آقا» از مشهورترین آثار نویسنده شهیر ایرانی صادق هدایت است. چاپ و انتشار این اثر معمولا در ایران ممنوع و یا بسیار سخت بوده. هدایت در این اثر، داستان کسانی را تعریف می کند که برای رسیدن به خواسته های خـود پـا بـر روی ارزشهـای اخلاقـی و اجتماعـی می گذارند، اما در ظاهر خود را مبرای از نقص و خطا جلوه می دهند.

RkJQdWJsaXNoZXIy MjY5MDY=