«Stock Market» يا بازي با پول

ظاهر كـار خيلـي سـاده است. به شما نويد مي دهند كه با سپردن پول خود در اين پورت فوليوها كه از سهام شركت ها و بانك هاي مختلف به وجود آمده سود سرشاري عايدتان خواهد شد و نمودارهاي زيبائي از سود سالانه و يـا طولاني مـدت آن هـا بـه شمـا ارائـه مي دهند كه چطور در مدت چندین سال سرمایه خریداران به چندین برابر رسیده است. 

وقتي به كانادا آمدم با سابقه ذهني كه از ايران درمورد خريد سهام در غرب داشتم و شنيده بودم در جهان سرمايه داري اكثر مردم از راه خريدن سهام كارخانه ها و شركت ها در دوران پيري و بازنشستگي زندگي مرفهي براي خود دست و پا مي كنند خيلي زود فريب اين بازي را خوردم و نمودارهاي زيباي آن چشمم را خيره كرد و لاجرم هر چه در چنته داشتم با پيشنهاد يكي از كارگزاران بانكي دربست در بازار سهام گذاردم.

صورتحساب هاي سه ماهه و ششماهه اول حكايت از سود غير قابل انتظار و بالا رفتن ميزان موجودي من می کرد. خوشحال شدم كه بالاخره بهشت موعود را پيدا و راه پول درآوردن را در دنياي سرمايه داري يافته ام. به هر كدام از دوستان كه مي رسيدم بدون مقدمه پيشنهاد مي كردم تا پولشان را بدون برو برگرد در بازار معاملات بورس بگذارند.



آگهی

ديگر غمي نداشتم، با خود مي انديشيدم كه در آينده چنانچه اضافه پولي در بساطم باشد فوري در بازار بورس بگذارم و به اين ترتيب آينده و دوران پيري خود را گارانتي كنم. زندگي برايم رنگ عوض كرده بود، شب ها با خيال يك زندگي آرام و مرفه سر بر بالش ميگذاردم و در انتظار دريافت صورتحساب هاي جديد كه ارقام موجودي مرا هربار درشت تر نشان دهد مي خوابيدم و خواب سواحل گرم هاوائي و كنكون را می ديدم.

پس از دريافت چند صورتحساب كه ارقام را درشت تر نشان مي داد چنان اعتمادي به بازار بورس پيدا كردم كه ديگر نيازي به بازديد هر سه ماهه صورت حساب ها نديدم و پس از دريافت بدون اين كه نگاهي به آن ها بيندازم روانه بايگاني ام مي كردم.

هنوز سال دوم به اتمام نرسيده بود كه خبرهاي بدي اول از دوستان و سپس با مراجعه به صورتحساب ها به دستم رسيد. ميزان سود قوس نزولي يافته بود و كم كم به خط عمود نزديك مي شد. هراسان سراغ كارگزار بانك رفتم و از او نظر خواستم. در جوابم گفت: «ناراحت نباشيد، بازار بورس كمي افت كرده ولي دوباره به راه مي افتد» و اضافه كرد: «شما نبايد از اين افت بازار ناراحت باشيد، در دراز مدت سود شما تضمين شده است.»

چيزي نداشتم در جوابش بگويم زيرا او كارشناس خبره در امور مالي بود. فكر كردم: «حتماً او وضع بازار را بهتر از من مي داند و نگراني من بي مورد است.»

دوباره مدتي صورتحساب ها را بازديد و ارقام موجودي را با زماني كه حساب باز كرده بودم مقايسه مي كردم، رقم ها پيوسته بالا و پائین می رفت به طوري كه پس از مدتي سرگيجه گرفته رهايش كردم. باخود گفتم: «بگذار هرچه مي خواهد بالا و پائین برود، نهايتاً در دراز مدت به نفع من خواهد شد.»

حالا سال ها از روزي كه حساب باز كرده ام مي گذرد، موجودي من همچنان در جائيكه روز اول بود مانده و همان طور درجا مي زند، چند سال قبل حدود چهل در صد از اصل موجودي ام دود شد و به هوا رفت به طوري كه از خير سود و استفاده گذشتم به بانك رفتم و از متصدي مربوطه خواستم آنچه را كه از پولم باقي مانده است به من بپردازد. در جوابم گفت: 

«من حرفي ندارم، مي توانم همين حالا با يك تلفن بقيه پولت را از بازار بورس خارج و به حساب در گردشت بريزم ولي بهتر است قدري صبر كني تا وضع بازار بهتر شود» و بعد با نشان دادن مقداري نمودار از كتاب هاي قطور بانكي كه من از آن هيچ سر در نمي آوردم برايم توضيح داد كه: «درحال حاضر اقتصاد جهاني به هم ريخته و خيلي از كشورها به مرز ورشكستگي رسيده اند و لاجرم روي بازار بورس كشور ما نيز اثر منفي گذاشته است ولي همين طور نمي ماند و بازار بورس دوباره وضع بهتري خواهد يافت، ازاين گذشته اگر امروز حسابت را ببندي مقدار زيادي از پولت را از دست داده اي، بهتر است باز هم قدري صبر كني.» 

راه ديگري نداشتم، بايد همـان طـور كه او مي گفت صبرمي كردم تا وضع بازار بورس جهان بهتر شود. ديگر نه تنها خواب هاي خوش سواحل كن كون و هاوائي را نمي ديدم بلكه كابوس وحشتناك بي پولي و از دست دادن تنها ذخيره زندگيم نيز شب ها دست از سرم برنمي داشت. 

حالا نه تنها ديگر به كسي توصيه نمي كنم كه پولش را در بازار بورس بگذارد بلكه هميشه داستان پند آموز ملانصرالدين را نيز براي آن ها حكايت مي كنم.

روزي ملا براي پختن آش ديگي از همسايه اش قرض كرد. چند روز بعد كه همسايه براي گرفتن ديگ آمد ملا ديگچه اي نيز اضافه بر ديگش به او داد. همسايه پرسيد: «ملا اين ديگچه براي چيست؟»

ملا در جوابش گفت: «ديگ تو روز قبل بچه اي زائید، اين ديگچه بچه اوست كه قانوناً و شرعا به تو مي رسد.»

همسايه در حالي كه در دل گفته ملا را قبول نداشت و به حماقت او مي خنديد ولي چون ديگچه اي مفت و مجاني دريافت مي كرد گفته او را تاييد و ديگچه را گرفت و رفت.

چند روز بعد باز ملا به سراغ همسايه رفت و از او خواست تا ديگش را به او قرض بدهد. همسايه از ذوق دريافت ديگچه اي ديگر دیگش را با خوشحالي به ملا داد. 

چند روز بعد كه دوباره براي گرفتن ديگ رفت ملا را افسرده ديد. از او علت افسردگي را پرسيد، ملا در جوابش گفت: «خبر بدي براي تو دارم، ديگ تو ديشب هنگام زايمان سر زا رفت».

همسايه ناراحت پرسيد: «ملا، اين چه حرفي است، مگر ديگ هم مي زايد كه دیگ من سر زا برود».

ملا در جوابش گفت: «چطور دفعه قبل كه ديگچه اي زائيده بود گرفتی و اعتراضي نكردي، خوب حالا هم ديگ تو سر زا رفته است و اعتراضت قابل قبول نیست!»

****

محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد.

در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نماید.

ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید