«گود يخچال»: قسمت دوم

با اين كه مسئولين يخچال ها و كارگراني كه وظيفه تهيه يخ را در شب هاي سرد زمستان به عهده داشتند سعي مي كردند تا آن جا كه ممكن است يخ هاي سالم و به قول مردم «بلوري» تهيه كنند ولي اين بستگي كامل به نوع آب هاي ورودي به حوضچه ها و دقت كارگران در جمع آوري يخ ها و انتقال آن ها به گود داشت كه اغلب مورد توجه قرار نمي گرفت و يخ ها آلوده به خس و خاشاك و عموماً غير بهداشتي می شد ولي از آن جائي كه مردم در فصل تابستان براي خنك نمودن آب و بعضي از مايحتاج خود نياز مبرم به يخ داشتند زياد به اين مسائل توجه نمي كردند و مصرف يخ يخچال ها در مقياس زياد رواج داشت، البته گاهي اوقات نيز مي شد قطعاتي از يخ «بلوري» در انتهاي گودال پيدا نمود كه به دليل وجود طرفدارن زياد نصيب هر كسي نمي شد.

***

دربعضي از تابستان ها و تعطیلات مدارس قبل از اين كه به كاري مشغول شوم براي تهيه يخ مورد نياز منزل خودمان به يكي از اين يخچال ها كه در فاصله نزديكي از منزل ما قرار داشت مي رفتم زيرا تهيه يخ از گودال ها ارزانتر تمام مي شد و با پولي كه پدرم براي تهيه يخ روزانه به دستم مي داد مي توانستم براي سه روزمان يخ از گودال تهيه كنم و بقيه آن را ذخيره نمايم، 



آگهی

تا آن موقع به داخل يخچال و گود آن نرفته بودم و از قوانین خریدن یخ از آن اطلاع نداشتم از اين رو در وهله اوّل با ترس و دودلي پيشنهاد یکی از بچه های محل را که گهگاه برای تهیه یخ به یخچال می رفت قبول كردم و با انگيزه اين كه از اين راه بتوانم پولي ذخيره كنم تشويق به انجام آن شدم.

روز اوّل با دو ريال پولي كه از پدرم گرفته بودم و يك گوني كوچك براي آوردن يخ همراه او به يخچال رفتم، افراد زيادي با گاري و الاغ خود در محل در ورودي يخچال در رفت و آمد بودند، بعضي از آن ها يخ ها را از گود بيرون آورده بار الاغ ها مي كردند. عده ای نیز بار خود را در گاري نهاده عازم كوچه ها و محلاّت شهر براي فروش می شدند. وجود تعـداد زیادی الاغ نیز در دهانه يخچال نشان می داد که عده ای نیز براي آوردن يخ به داخل گود رفته اند. 

من و دوستم نيز عازم ورود به داخل گود شدیم، پرده جلوی دهانه گود را کنار زده پا بر روي اولين پله گود نهاديم، دوستم قبلاً سفارشات لازمه را در مورد پائين رفتن از پلّه ها و خطرات جنبی آن به من داده بود ولی پس از گذاشتن پا بر روی دومین پله تاريكي فضا و عظمت گودال و لیز بودن و باریکی سطح پله که در آن موقع برایم قابل دید نبود چنان ترس و لرزشی بر وجودم انداخت که یکباره از دوستم خواهش کردم مرا از پائين رفتن معاف كرده خود به تنهائی پائین برود. 

او که ترس مرا دید فوری دستم را در دستش گرفته و شروع به دلداریم نموده گفت:

«ناراحت نباش اگر قدري اين جا به ايستي چشمت به تاريكي عادت مي كند و مي تواني پلّه ها را بخوبی ببيني»

پس از قدري ايستادن همان طور كه او مي گفت چشم هايم به تاريكي عادت كرد و توانستم پلّه ها را تشخيص بدهم ولي چون راه عبور و مرور را سد كرده بوديم هر كسی از كنارمان رد مي شد تنه اي به ما زده و ناسزائي بارمان ميكرد كه: 

«حالا ديگه هر بچه ننه اي مي خواد بياد گود يخ ببره» و يا «اگه اين جا بيفتند و بميرند فردا هزارتا ننه بابا پيدا مي كنند» و از اين قبيل طعنه ها.

دوستم براي اين كه من از تصميمم در مورد پائین رفتـن منصرف نشوم مرتب مرا دلداري مي داد و تشويق به پائین رفتن مي كرد، از طرفي براي اين كه راه را باز كنيم و بيشتر از اين مورد اعتراض كارگراني كه زير بار گوني های يخ هن و هن مي كردند واقع نشويم با احتياط شروع به پائين رفتن كرديم، در وسط پلّه ها چند بار در اثْر تصادف با گوني يخ و يا تنه كارگراني كه بالا مي آمدند نزديك بود سقوط كنيم ولي خوشبختانه توانستيم صحيح و سالم به انتهاي پلّه ها رسيده و خود را به نقاطی که یخ ها را می شکستند برسانيم. 

در تاريكي چیزی برایم قابل تشخیص نبود، تنها سياهي هيكل كارگراني را مشاهده مي كردم كه در رفت و آمد بودند، در زير پايم خش خش قطعات حصيری را که برای جلوگیری از آلودگی و آب شدن یخ ها و همچنين براي حفظ افراد از خطر لغزندگي انداخته بودند حس میکردم،

با سختي راه خود را در تاریکی دیده ادامه دادم و با دوستم به انتهاي گود جائی كه كارگران مشغول خرد كردن و بيرون كشيدن قطعات يخ بودند رسیدیم، يخ هائي كه در اثربرودت و فشار حالا به صورت توده اي يك پارچه درآمده بودند و جدا كردن قطعات آن ها از يكديگر نياز به كاري سخت و فراوان داشت. 

حالا دیگر چشمـم بـه تاريكي عادت كرده و مي توانستم اطراف خود را بهتر ببينم، عده زيادي در اطراف كارگران مشغول جدا كردن قطعات بزرگ يخ و ريختن آن ها داخل گوني هاي خود بودند، من و دوستم نيز از لابلاي دست و پاي آن ها جلو رفتیم تا قطعه يخي برداشته داخل گوني خود بريزم ولي خيلي زود دريافتیم كه «كار هر بز نيست خرمن كوفتن» زيرا كارگران و افراد قلدري كه مشغول جمع آوري قطعات يخ بودند اجازه نمي دادند بچه ها و افرادی مثل ما از یخ های شكسته شده وسیله آن ها نصيبي ببرند و خيلي زود ما را به بيرون از دايره فعاليّت خود پرتاب كردند، یکی از آن ها به دوستم که خیلی جلو رفته بود گفت: 

«اگر يخ مي خواهيد خودتان بايستي كلنگ آورده يخ را شكسته ببريد».

دوستم مرا به كناري كشيد و گفت: 

«صبر كن تا در فرصت مناسب بتوانيم دور از چشم آن ها قطعه يخي برداشته برويم».

****

محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد.

در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نماید.

ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید