گل زرد درّه: قسمت سوم

حالا با وجود احساس خستگي ازكوهنوردي وپياده روي آن روز چون هم چراغ و هم راهنمائي آشنا به منطقه داشتيم با انرژي باز يافته از اين امر خوشحال و شاد به سوي هدف گام برمي داشتيم.

قدري كه از حريم چادرها دور شديم خودرا به «مش موسي» رسانده از او پرسيدم: «آقائي كه ما را تا چادرها هدايت كرد كه بود و اسمش چيست».

گفت: «او تیمورخان پسر ارباب است»



آگهی

با خنده و کنایه گفتم: «تعداد چادر ها نشان می داد که پسر ارباب دوستان زیادی دارد».

گفت: «دو ماهی می شود که آن ها این جا چادر زده اند. گاهی ارباب و پسرش تیمورخان با مهمانانشان این جا میآیند و برای شکار و ماهیگیری به اطراف میروند».

گفتم: «تعداد چادر ها نشان میداد که ارباب مهمان های زیادی دارند.

جوابداد: «او با دربار و ارتش رابطه خوبي دارد چونكه سرتاسر اين درّه را كه منطقه خوش آب و هوائي است از سال ها پيش براي تربيت اسب هاي ارتش به دربار اجاره داده است ولي امسال عدّه بيشتري به اين جا آمده اند».

دراين موقع به نهر آبي رسيديم كه جادّه را قطع مي كرد، «مش موسي» پيشنهاد كرد برای رفع خستگی مي توانيد دركنار اين نهر كه قدري بالاتر به صورت چشمه اي از شكاف سنگ ها بيرون مي آيد استراحت كنيد.

«كور از خدا چه مي خواست، دوچشم بينا» هم خسته و هم گرسنه بوديم چون از ظهر روز قبل تا آن موقع كه ساعت حدود دو صبح بود چیزی نخورده بودیم، فوري كوله ها را از دوش بر 

زمين نهادیم و از نان و پنير موجود ساندويچي ساخته با آب گواراي چشمه سد جوع كرديم.

درضمن خوردن ساندويچ «مش موسي» كه بيكار نشسته بود برايمان گفت كه سال ها قبل راهزنان دراين مكان چهل نفر را سر بريدند، از آن تاريخ به بعد اين چشمه به نام «چشمه خونين» ناميده میشود.

يكي از افراد گروه از او سؤال كرد: «مگر دراين جا راهزن هم پيدا مي شود».

مش موسی جواب داد درحال حاضر خير ولي در زمان هاي گذشته اين درّه مأمن دزدان وراهزنان بوده و قافله هائي كه مجبور بودند از اين درّه عبور كنند براي حفاظت جان خود چند تفنگچي همراه قافله ها مي كردند.

يكي ديگر از همراهانمان پرسيد: «آيا حيوان درنده نيز دراين درّه يافت مي شود».

مش موسی جواب داد: «درتابستان خير ولي در زمستان گرگ ها دراين جا جولان مي دهند، از اين رو كاروان ها هميشه با خود تعدادي سگ هاي گلّه می برند».

پس از قدري استراحت قمقمه هاي خودرا از آب چشمه پر كرديم و كوله ها را برپشت كشيده دوباره براه افتاديم تا هرچه زودتر به «گل زرد درّه» كه حالا ديگر برايمان رويائي شده بود برسيم.

راه از حاشيه ارتفاعات مي گذشت و از رودخانه كاملا» دور شده بوديم، با اين كه آسمان صاف و پر ستاره بود ولي تاريكي شب بر همه جا تسلّط داشت و ما جز در نور چراغ قوّه «مش موسي» چيزي نمي ديديم، تنها قادر بوديم خط الرّاس ارتفاعات را از آسمان پر ستاره تميز دهيم و از آن پائين تر فقط شب بود و سياهي قيرگون آن.

دراين موقع بعد از بالا آمدن از شيب تند يك درّه «مش موسي» ايستاد و كورسوي چراغي را از دور به ما نشان داد و گفت: «آن نور از چراغ قهوه خانه «گل زرد درّه» مي باشد كه در دامنه كوه و در بريدگي يك درّه واقعشده و ما بايد به آن جا برويم».

با اين كه كورسوي چراغ نشان مي داد هنوز تا رسيدن به آن راه زيادي در پيش داريم ولي همين قدر كه بالاخره مقصد را درجلو چشم مي ديديم جان تازه اي يافتيم و شتابي به پاهاي خسته و بي رمق خود داديم تا هر چه زودتر اين آخرين فاصله را نيز طي كرده شاهد مقصود را درآغوش كشيم.

پس از مقداري طي طريق صداي پارس سگ ها از دور نشان داد كه به يك آبادي و منطقه مسكوني نزديك مي شويم. «مش موسي» توضيح داد كه اين تنها آبادي موجود در «گل زرد درّه» مي باشد كه در نقطه مقابل قهوه خانه قرار گرفته است.

ساعتي بعد در حالي كه نسيم خنك صبحگاهي وزيدن گرفته بود و صورت پوشيده از عرق افراد گروه را نوازش مي داد «مش موسي» درب قهوه خانه «گل زرد درّه « را كوبيد.

قهوه چي كه طبق عادت سحرخيز بود درحالي كه تازه از خواب بيدار شده و چشم هاي خودرا مي ماليد درب را گشود و با ديدن «مش موسي» كه براي او آشنا بود سلام و حال و احوالي كرد و سپس متوجّه ما شد كه همگي با كوله پشتي و بار و بنه بر دوش خسته و وامانده به او چشم دوخته بوديم.

«مش موسي» خيلي خلاصه براي او شرح داد كه «آن ها براي گذراندن يكي دو هفته به اين منطقه آمده اند و چون راه را در شب گم كرده بودند، من با توصيه پسر ارباب آن ها را تا اين جا راهنمائي كرده ام» و از او خواست تنها براي امشب جائي دراختيارمان بگذارد تا پس از رفع خستگي و روشن شدن هوا به كنار رودخانه برویم.

قهوه چي بدون درنگ اطاق بزرگي را كه حالت انباري داشت تخليه و دراختيار ما گذاشت، ما نيز كه از فرط خستگي از پاي درآمده بوديم با سرعت كيسه خواب هاي خودرا درآن گسترده و بدون اين كه لباس از تن بيرون كنيم به داخل آن سريديم. قبل از اين كار از «مش موسي» به خاطر كمك ارزنده اش سپاسگذاري کرديم. او با گفتن اينكه اگر باز هم به كمك او نياز داشتيم خبرش كنيم از ما خداحافظي كرد و همان شبانه راهي محل چادرهاي اربابي شد. 

خسته و كوفته از حوادثي كه برما گذشته بود سر بر بالش نهاديم و قبل از اين كه به خواب رويم روشنائي شفق را كه از مشرق ظاهر مي شد از پنجره اطاق قهوه خانه مشاهده نموديم.

نصب چادر دركنار رودخانه

روز بعد ساعت ده صبح بود كه از خواب بيدار شدم، با قدري نرمش عضلات آن ها را براي رفع خستگي و فعاليّت دوباره آماده نمودم و رفقا را كه گويا خيال جنبيدن نداشتند يك به يك از خواب بيدار كردم.

دست و رو را شستيم و به سالن قهوه خانه كه بساط سماور و چاي در كنار آن و بر يك بلندي گسترده بود رفتيم. دو نيمكت در كنار ديوار قرار داشت كه جاجيمي بر روي آن پهن كرده بودند. بر روي يكي از آن ها نشستيم و از قهوه چي خواستيم اگر چيزي به عنوان صبحانه دارد برايمان آماده كند.

دقایقی چند قهوه چي با چند نان كلفت روستائي و دو ظرف تخم مرغ نيمرو كرده كه در سيني بزرگي نهاده بود به انضمام يك كاسه ماست وارد سالن شد وبا خنده گفت: «شما خيلي خوش شانس هستيد چون همه اين ها را ساعتي قبل از ده براي من آوردند درغير اين صورت از شما شرمنده مي شدم».

ادامه داستان هفته آینده 

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید