«پیچ و خم های زندگی»: قسمت دوم

پس از خوردن يك چاي داغ از فلاكس و قدري بيسكويت در زير درختان كنار قهوه خانه سلفچگان و يافتن انرژي بيشتر براي رانندگي چون صحبت هاي دوستم حس كنجكاويم را براي شنيدن بقيّه داستان زندگيش تحريك كرده بود از او خواهش كردم چنان چه اعتراضي ندارد زودتر راه بيفتيم.

او خنده اي كـرد و گفت: «بـه طوري كه مي بينم خيلي براي دانستن داستان زندگي من عجله داري ولي بايد بداني چيزهائي را كه مي خواهم برايت بگويم كم و بيش براي هر خانواده اي در سنين پيري پيش خواهد آمد و اگر صبر كني تو نيز به آن مرحله خواهي رسيد».

وقتي به راه افتاديم پس از كمي سكوت شروع به صحبت كرد و گفت: «وقتي من و خانمم ازدواج كرديم 21 سال داشتم و او 17 ساله بود، سال هاي اوّل ازدواج در التهاب و بي خبري خيلي زود گذشت و با اين كه اجبار داشتم به مناسبت شغلم براي انجام كارهاي حفّاري روزها و گاهي هفته ها از خانه دور باشم ولي اين موضوع به هيچ وجه مورد اعتراض خانمم قرار نمي گرفت زيرا او با علم به اين كه شغل من حفّاري و كارم خارج از تهران است با من ازدواج كرده بود ولي گهگاه كه در نقاط خوش آب و هوا كار مي كردم او را هم با خود مي بردم و در كنار دستگاه حفـّاري چـادري مجـزّا براي خودمان برپا مي كرديم. او هميشه از آن روزها به عنوان بهترين ايّام زندگي خود نام مي برد.



آگهی

چيزي نگذشت كه اوّلين و سپس دوّمين فرزندمان به دنيا آمد. از اين جا بود كه به ناچار فاصله جدائي ها روز به روز بيشتر شد زيرا هم من مي بايستي براي كسب درآمد بيشتر از خانه دور باشم و هم او قادر نبود همه جا بچه ها را با خود همراه بياورد و با بزرگتر شدن و شروع مدرسه آن ها ديگر مسافرت مشترك و خانوادگي براي ما امكان پذير نگرديد.

دراين موقع به فكر افتادم يك دستگاه حفّاري خريده از كارگري خلاص شوم و چون به اندازه كافي پول نداشتم سعي كردم با گرفتن وام از بانك و بعضي دوستان اين كار را به انجام برسانم كه خوشبختانه پس از چندي موفّق به انجام آن شدم، از اين جا بود كه مجبور شدم براي پرداخت بدهي ها شب و روز كار كنم، حاضر بودم براي كسب درآمد بيشتر در بدترين شرايط وبه دورترين مكان ها بروم كه لاجرم رسيدگي به وضع درس و مدرسه بچه ها به عهده خانمم افتاد و با آمدن فرزند سوّم سر او باز هم شلوغ تر شد.

از اين موقع بود كه كم و بيش با اعتراض او و بچه ها روبرو مي شدم، بچه ها كه حالا بزرگتر شده و سري بين سر ها در آورده بودند هر بار كه همسرم از وضع خود گله و شكايت مي كرد آن ها نيز طرف اورا مي گرفتند و همه يك صدا مرا به جرم دور بودن از خانه ملامت مي كردند. هرچه من كوشش مي كردم به آن ها بفهمانم دوري من از خانواده به خاطر تلاش براي معاش آن ها و بهتر كردن وضع خانواده و درس و هزینه تحصیلشان مي باشد گوششان بدهكار نبود و حق را به مادرشان مي دادند.

با تولّد چهارمين فرزندم كار تأسيس يك شركت حفّاري را تمام كردم و با گرفتن دفتري در تهران يك نفر را براي كارهاي دفتري استخدام نمودم ولي براي رسيدگي به وضع دستگاه هاي حفّاري كه در نقاط مختلف كار مي كردند و با آشنائي كه از وضع كارگران این رشته داشتم و مي دانستم در صورت عدم رسيدگي به وضع آن ها كارم پيشرفت نخواهد كرد ناچار بودم خود شخصا» به دستگاه ها سركشي و انجام كارها را از نزديك كنترل كنم كه درنتيجه مجبور به مسافرت هاي دور و نزديك بودم و بازهم از تهران و خانواده دور مي شدم.

بعد از مدّتي كم كم احساس كردم جو خانه با من موافق نيست و از اين جا و آن جا مخالفت هائي اوّل به صورت شوخي و خنده و سپس به صورت تمسخر و استهزاء و در نهايت به صورت اعتراض هاي دسته جمعي و خرد كننده بروز مي كند و بچه ها مرا متّهم مي کنند درحالي كه مادرشان از كار در خانه خسته شده است من هميشه در مسافرت و خوشگذراني هستم. 

از اين كه آن ها نمي توانستند درک کنند مسافرت هاي من نه از بابت گردش و تفريح بلكه براي پيشبرد كارهاي شركت مي باشد ـ كه از اين رهگذر اغلب خطرات زيادي نيز برايم به وجود مي آمد ـ اعصابم سخت تحت فشار قرار می گرفت به طوري كه اغلب در پايان هر بحثي كارمان به مشاجره و برخوردهاي لفظي مي كشيد كه اين خود روز به روز بيشتر جو خانه را عليه من بسيج مي كرد.

در اوايل و در هياهوي اين جنگ و مشاجره ها، همسرم اغلب سكوت مي کرد و سعي داشت خودرا وارد ميدان نكند ولي گاهي كه وضع فرزندانش را با دلايل قاطع من در مخاطره مي ديد اظهار نظري با انگيزه دلسوزي از فرزندانش مي نمود كه وضع آن ها را در يورش نسبت به من متهورانه تر مي نمود.

در مراحل اوّل چون سخت درگير كارهاي شركت بودم متوجّه سياست هاي خصمانه همسرم نمي شدم و اظهارات او را حمل بر دلگيري از دوري مرد خانه مي كردم كه مانند همه زنان انتظار دارند شوهرشان هميشه در كنارشان باشد ولي بعدها كه با سر و سامان گرفتن كار شركت قادر شدم يك نفر را براي كمك به كارهايم استخدام و خود بيشتر به كارهاي خانه برسم باز هم جو اعتراض و متلك پراني ها ادامه داشت. حالا كه بيشتر در خانه بودم احساس مي كردم همسرم بيش از اندازه يك مادر به بچه ها مي رسد ـ البتّه نمي خواهم بگويم رسيدگي مادر به وضع بچه ها بايستي حدّي داشته باشد ـ يعني كه آن ها را در حدّ بچه هاي لوس، تر و خشك مي كرد و با آن ها كه تقریباً همگي بزرگ و بالغ شده بودند چون خردسالان رفتار مي کرد و قربان صدقه آن ها مي رفت، به عنوان مثال تا يكي از آن ها عطسه مي كرد فوري او را توي رختخواب مي خواباند و برايش سوپ درست مي كرد، آن ها نيز از خدا خواسته از رفتن به مدرسه خودداري مي كردند و به آساني از رختخواب جدا نمي شدند. وقتي به اين روش او اعتراض مي كردم از همه طرف مواجه با اعتراض او و بچه ها مي شدم، آن ها مرا متّهم مي كردند كه احساس ندارم و در مورد سلامتي بچه هايم مسئوليّت نشناخته و بي علاقگي نشان مي دهم.

ادامه داستان هفته آینده 

****

محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد.

در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نماید.

ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید