غار «بوحیره» قسمت دوم

يكي از اعضاي گروه كه سرپرستي ما را به عهده داشت پس از مشورت با ساير اعضاء ضمن تشكر از او فوري دعوتش را قبول كرده همگي وسايل خودرا برداشته عازم منزل مالك شديم.

دو اطاق بزرگ در منزل مالك يا ارباب كه به شكل قلعه اي در كنار ده قرار داشت در اختيار ما گذارده شد و خود ارباب نيز ساعتي بعد به ديدار ما آمد، معلوم بود او هم از ورود نا بهنگام گروه ما حيرت كرده و براي اطمينان از چند و چون قضيّه به ديدار ما آمده است.

سرپرست گروه پس از تشكر از او به مناسبت جا و مكان خيلي ساده برايش توضيح داد كه ما كوهنوردان باشگاه «نيرو و راستي» هستيم و برنامه اي براي بازديد غارهاي ايران داريم و در هر فرصتي به ديدن يكي از آن ها مي رويم كه اين بار نوبت غار «بوحيره» در اين منطقه مي باشد.



آگهی

به وضوح حس كردم كه ارباب از توضيحات سرپرست گروه ما قانع نشده و تظاهر به قبول مطلب مي كند چون در جواب او اظهار داشت. «اين غار كوچكي است و فكر نمي كنم ديدنش براي شما چندان جالب باشد به هرحال چنان چه تصميم قطعي به ديدن آن داشته باشيد فردا دونفر را همراه شما مي فرستم تا دهانه غار را نشانتان دهند». در خاتمه چون اطمينان يافت خطري از جانب ما منافع اورا تهديد نمي كند گفت: «چون مي دانم فردا گرفتار هستيد براي فردا شب شام مهمان من باشيد، اميدوارم دعوتم را قبول كرده براي شام به قسمت ديگر قلعه به منزل من بيائيد، ضمنا» دستور داده ام صبحانه را همين جا برايتان آماده كنند و چنان چه چيز ديگري هم احتياج داريد بگوئيد در اختيارتان بگذارند» و ما را ترك كرد.

پس از رفتن او عدّه اي از ريش سفيدان دهكده نزد ما آمدند و معلوم بود براي ارضاي حس كنجكاوي خود احتياج به اطّلاعات بيشتري در مورد سفر ما دارند. به عقيده آن ها رفتن به داخل غار خالي از خطر نیست چون عقیده داشتند سال ها است كسي پا به داخل آن نگذاشته و تصور می کردند در بعضي از شب ها از داخل غار صداي شيون و گريه به گوش مي رسد. بعضي از آن ها معتقد بودند كه اين غار محل زندگي «اجنّه» و «از ما بهتران» است. 

يكي از آن ها مي گفت: «در زمان هاي قديم دزدان در داخل اين غار زندگي مي كرده اند و دشمنان خـود را بـه داخـل غـار بـرده سـر مي بريدند». نهايت اين كه ما متوجّه شديم درعين حال كه خود آن ها اين داستان ها را درمورد غارشـان باور دارند ولي ضمناً سعي مي كنند در صورت امكان ما را از رفتن به داخل آن منصرف نمايند.

چون صحبت آن ها به درازا كشيد و شب هم به نيمه نزديك مي شد سرپرست گروه از آن ها خواهش كرد بهتر است به خانه هاي خود رفته و شب بعد پس از بازديد از غار براي گرفتن اطّلاعات بيشتر نزد ما بيايند.

صبح روز بعد پس از صرف صبحانه به اتّفاق دو راهنما روانه محل غار شديم و پس از يك ساعت راه پيمايي به دامنه كوه نسبتاً بلندي رسيديم. يكي از راهنمايان دهانه سوراخي را در ارتفاع 300 متري كوه نشان داد و گفت: «آن دهانه غار است» و راه باريكي را با دست نشان داد و اضافه كرد: «اين راه مستقيم به دهانه غار مي رسد.»

سرپرسـت گـروه كـه مـرد شـوخي بـود و مي خواست مرد راهنما را بيازمايد و ببيند از آمدن به غـار مي ترسـد يـا نـه پرسيـد: «مگر تو نمي خواهي با ما به داخل غار بيايي.»

مرد روستائي كه معلوم بود تمايلي به آمدن ندارد قدري اورا نگاه كرد و گفت: «من كه كاري در آن جا ندارم، از طرفي شايد شما هم بخواهيد تنها به داخل غار برويد» ولي بالاخره با اصرار سرپرست گروه كه مي گفت: «تو بايد همه جا راهنماي ما باشي» قرار شد داخل غار نيز ما را همراهي كند.

پس از قدري راه پيمايي به مدخل غار رسيديم. دهانه آن به شكل سوراخي با قطر حدود يك متر بود كه با شيبي در حدود75 درجه پائین مي رفت. قرار شد هشت نفر از اعضاء گروه به انضمام مرد راهنما به داخل غار برويم، سه نفر ديگر به ارتفاعات اطراف صعود كرده بررسي نمايند كه غار منفذ هواكش و يا دهانه ديگري نيز دارد يا خير و يك نفر ديگر براي حمايت از سايرين كه لازم بود با طناب به داخل سوراخ دهانه غار بروند در بيرون بماند. او ضمناً فرصت داشت گزارش سفر گروه را از هنگام حركت تا آن موقع درآن جا تهيّه نمايد.

لوازمي مثْل چراغ قوّه، نوار منيزيم، كاه و يا قوطي رنگ براي علامت گذاري راهروهاي احتمالي، كلنگ كوچك كوهنوردي، طناب و دوربين عكاسي و مقداري وسائل ضروري ديگر را كه در داخل غار لازم داشتيم در كوله ها نهاده و در ساعت يازده صبح يك به يك پائين رفتيم.

عمق سوراخ دهانه چيزي حدود هشت متر بود، پس از رسيدن به كف آن يك گالري وسيع به طرف راست مي رفت كه مي توانستيم به راحتي و ايستاده در آن حرکت کنیم، درانتهاي آن گالري غار به دو شعبه تقسيم شد. قرار گذاشتيم يك دسته چهارنفري به داخل شعبه راست و دسته ديگر شعبه چپ را بازديد نمايند.

به اتّفاق سه نفر ديگر و مرد راهنما به شعبه چپ رفتيم كه اين راهرو نيز پس از مدّتي به راهروهاي دیگٌر منشعب گرديد و از آن جا مجبور شديم براي یافتن دوباره راه هنگام بازگشت در كف راهروها کاه به پاشیم وبرای علامتگذاری روی دیوارها از رنگ استفاده کنیم. 

بعضي از راهروها وسيع و بعضي ديگر بسيار باريك و كم ارتفاع بودند به طوري كه براي عبور مجبور مي شديم خميده و گاه روي زانو به جلو رويم. گاهي ديوارها خشك وگٌاهي به واسطه نفوذ آب مرطوب به نظر مي رسيدند و حركت در كف راهرو ها به دليل رطوبت و لغزندگي آن به كندي صورت مي گرفت. 

در انتهاي يكي از راهروها راه باريكي با شيب تند به سمت بالا مي رفت، يكنفر را كه جثه اي كوچك داشت بالا فرستاديم كه پس از چند دقيقه بازگشت و خبر داد كه طول آن چند متري بيش نيست.

پس از قدري پيشروي در يكي از راهروها مقداري استخوان هاي ريز و درشت پيدا كرديم و حدس زديم بايستي متعلّق به جانوراني باشد كه گويا در پي يكديگر به داخل غار آمده و دربازگشت نتوانسته اند خودرا از دهانه سوراخ ورودی بالا بكشند و در همان جا مانده و از گرسنگي مرده اند. حدس زدیم صداي شيون و گريه ای كه روستائیان شب ها از داخل غار مي شنيدند مربوط به جانوراني بوده كه در داخل غار به تله افتاده و افرادی که آن صدا ها را شنیده بودند حمل بر صداي «اجنه» و «شياطين» مي كردند.

این گونه غارهای آهکی درایران بر اتْر نفوذ زه آب ها در درز و شكاف سنگ ها و تجزيه و تخريب آن ها درطول زمان های طولانی به وجود آمده اند. مناظر زيبايي از رنكٌ ها در روی ديوارها و میان درز و شكاف سنگ ها مشاهده مي شد كه همگی حاصل تجزيه و تخريب مواد معدني و رسوب گذاري دوباره آن ها بودند. گاه در بعضي از گالري ها كه وسيع تر بودند تيغه هاي بلندی ازآهك (استلاكتيت) از سقف آويزان بود و منظره زيبايي به آن مکان مي داد.

با اين كه هوا در داخل غار به اندازه كافي وجود داشت ولي بعضي از افراد كم كم احساس خفگي مي كردند از اين رو با رسيدن به انتهاي يكي ديگر از گالري ها چون اطمينان يافتيم دیگر گالري بازديد نشده اي وجود ندارد و به انتهاي غار رسيده ايم پس از گرفتن چند عكس يادبود با يكديگر در نور نوار منيزيم تصميم به بازگشت گرفتيم.

هنگام بازگشت راه خودرا از روي ذرّات كاه و رنگ هاي روي ديوار راهروها تعقيب مي كرديم ولي متأسّفانه در يك مورد پس ازمدّتي عبورازچند راهرو مجددا» به محل اوّليه خود رسيديم ودريافتيم يكي از راهروها را به اشتباه رفته ايم كه اين امر بيشتر از همه مرد راهنما را هراسان نموده بود. در بار دوّم با قدري دقّت راه صحيح را از روي علامات روي ديوارها يافته ادامه داديم و پس از مدّتي به انتهاي راه كه خوشبختانه به دهانه غار ختم مي شد رسيديم و در آن جا با كمك طناب يك به يك از غار بيرون آمديم.

با ديدن نور خيره كننده آفتاب در بيرون غار ناچار شديم براي مدّتي چشمان خودرا بسته در مدخل غار بنشينيم و با چند دم و بازدم عمیق ریه های خودرا ازهواي تازه بیرون پر کنیم.

ديگر دوستان ما كه به شعبه هاي ديگر غار رفته بودند قبل از ما بازگشته و در بيرون انتظار ما را مي كشيدند. عدّه زيادي از روستائيان نيز در نزديك دهانه غار نشسته و بي صبرانه انتظار خروج ما را داشتند و با ديدن ما و مرد راهنما به دور او حلقه زده جوياي شرح وقايع شدند.

ساعت پنج بعد از ظهر به منزل باز گشتيم و پس از رفع خستگي خودرا براي رفتن به منزل ارباب آماده نموديم. گزارش ساير افراد گروه كه براي كاوش به اطراف رفته بودند نشان مي داد غار هيچ گونه روزنه و يا منفذي غير از آن چه ما به عنوان دهانه از آن استفاده كرديم ندارد.

پس از يك روز غار پيمايي با پذيرايي گرم ارباب شب خوبي را گذرانديم. ارباب پس از شنيدن شرحي در مورد وضع غار چون خيالش تا اندازه ای از بابت مأموريت ما راحت شده بود گفت: «من مي دانستم چيز جالبي در غار پيدا نخواهيد كرد». – احتمالا» فكر مي كرد ما به دنبال يافتن گنج و يا دفينه اي به آن جا آمده ايم – و اضافه كرد: «اگر قبلا» اطّلاع یافته بودم که میآئید خودم چند نفر را مي فرستادم تا از غار بازديد كرده نتيجه را برايتان مي فرستادم».

مالك در ادامه توضيحاتش گفت: «در اين حوالي و در روستاهاي ديگر از اين قبيل غارها زياد است، اگر بخواهيد من مي توانم از ريش سفيدان اين جا محل دقيق آن ها را برايتان بگيرم» كه با اظهار علاقه سرپرست گروه قرار شد روز بعد صورتي از نام و محل غارهاي موجود در آن نواحي را براي ما تهيّه نمايند.

سپس ارباب كه گويا هنوز در مورد هويّت ما اطمينان كامل حاصل نكرده و ما را مأموران امنيّتي حكومت كه براي تهيّه گزارش از وضع املاك او آمده ايم می پنداشت شروع به شرح خدمات و نيكوكاري هايش نسبت به رعايا و روستائيان نمود و گفت كه براي بهبود وضع آن ها از ساختن راه و كمك به تأسيس مدرسه ابتدايي منطقه و تهيّه كود شيميايي و تعميرقنوات از بذل مال و جان دريغ ندارد و در صورت لزوم خودش به آن ها وام مي دهد و اضافه كرد: «سال گذشته با هزينه خودم يك مسجد براي اهالي ساختم و از يكي از روحانيون سرشناس نيز دعوت كردم تا ماهي يك بار براي ايراد وعظ و خطابه به اين روستا بيايد كه البتّه خودم هم هميشه در صف اول نماز حاضر شده به صحبت هاي ايشان گوش مي دهم». و نهايتا» پي برديم ارباب تا حالا چند بار به مکه رفته و نماز و روزه اش هم هيچ گاه ترك نمي شود.

ارباب در آخر برايمان گفت: «ما هر ساله مراسم عاشورا را با دعوت و حضور چند روحاني عاليقدر از تهران و نمايش تعزيه روز عاشورا در محوّطه وسيعي در بيرون ده برگٌزار مي كنيم» و از ما نيز دعوت کرد تا روز بعد كه مصادف با عاشوراي حسيني است در تماشاي مراسم تعزیه آن ها را همراهي كنيم.

نظر به این که هرکدام از ما قرار بود بعد از تعطیلات تاسوعا و عاشور به محل کار خود باز گردیم سرپرست گروه ضمن تشکر از مالک ده دعوت اورا موکول به سال های دیگر نمود و روز بعد با همان اتوبوسی که آمده بودیم به سوي تهران حركت كرديم.

تابستان سال 2000

ادامه داستان هفته آینده 

****

محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد.

در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نماید.

ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید