غار «بوحیره» – قسمت اول

درميان رشته جبال البرز در شمال ايران و كوه هاي زاگرس در غرب کشورغارهاي كوچك و بزرگي وجود دارند كه بعضي از آن ها مانند غار «علي صدر» در نزديك همدان از شاهكارهاي طبيعت به شمار می رود و زیبائی های آن جلوه گاه جهانگردان خارجي و ايراني مي باشد.

در سال 1329 كوهنوردان باشگاه «نيرو و راستي» برنامه اي ترتيب داده بودند كه هراز گاه با استفاده از تعطيلات رسمي به سفرهاي چند روزه كوهنوردي و يا بازديد از غارهاي شناخته ويا ناشناخته ايران مي رفتيم.

هر زمان برنامه اي ترتيب داده مي شد در روي تابلو اعلانات باشگاه موضوع برنامه را به اطلاع همگان مي رساندند تا چنان چه افرادي مايل به شركت درآن باشند تا تاريخ تعيين شده موافقت خودرا اعلام و ثبت نام نمايند.



آگهی

از آن جائی که شركت افراد دراين گونه برنامه ها آزاد بود لذا تيپ هاي مختلفي از نظر سنّي و شغلي وبا تحصيلات متفاوت در آن شركت مي كردند منتها از طرف باشگاه يك يا چند نفر از كوهنوردان با تجربه به عنوان سرپرست و راهنما با آن ها همراه مي شدند.

يكي از برنامه هاي جالب مورد علاقه ام بازديد و شناسايي غارهاي ايران بود که در اين گونه برنامه ها صرفنظر از بازدید انواع و اقسام زیبائی های طبیعی وطنم فرصت اينرا نیز داشتم تا از روستا ها و مناطقي ديدن كنم كه درشرايط عادي امكان رفتن و دیدن آن ها برایم امکان پذیر نبود. دراين سفرها مي توانستم با نحوه زندگي مردم روستاها، خصوصيّات و علايق طبیعی آن ها آشنا شوم كه اين امر بيش از هر چيز براي من جالب و ارزنده بود. 

روزي در تابلو اعلانات خبري در مورد بازديد از غاري واقع در دهكده اي نزديك همدان به نام غار «بوحيره» ديدم. با توجّه به در پيش بودن تعطيلات تاسوعا و عاشورا فرصت را غنيمت شمرده براي شرکت در آن برنامه ثبت نام كردم.

درحين ثبت نام دريافتم كه تني چند از دوستان صميمي و همكاران سابقم نيز براي بازديد از غار فوق ثبت نام كرده اند و در طول اين مسافرت مي توانستيم ديدار ديگري از نزديك با آن ها داشته باشيم.

روز موعود ساعت هفت صبح روز جمعه اتوبوس حامل گروه كه شامل دوازده نفر بودند از جلوي كوچه باشگاه در خيابان شاه آباد (جمهوري فعلي) به سوي همدان حركت كردیم. 

اعضاي گروه را سه نفر از كارگران چاپخانه، دو نفر از كارگران تسليحات ارتش، يك پزشك، دو دانشجوي رشته علوم دانشگاه، يك مهندس برق و سه نفر از كارمندان ادارات دولتي تشكيل ميدادند كه سه نفر اخير از كوهنوردان قديمي باشگاه بودند و سرپرستي و راهنمايي گروه را به عهده داشتند.

در آن زمان هنوز ازجادّه هاي آسفالته خبري نبود و اتوبوس ها نيز مثل امروز مدرن و شيك و راحت نبودند، جادّه ها خاكي و پر دست انداز بود و سرعت وسائط نقليه از 60 و يا 70 كيلومتر در ساعت تجاوز نمي كرد و چنان چه اتوبوس و يا وسيله نقليّه ديگري جلوي اتوبوس شما حركت مي كرد به دليل ايجاد گرد و غبار ناشي از بستر خاک آلود جادّه به سختي امکان داشت تا اتوبوس و یا وسیله بعدی بتواند از اتوموبیل قبلی سبقت بگیرد و ناچار بايستي سرعت را آن قدر كم كند تا بتواند از آن فاصله گرفته از گرد و غبارآن درامان بماند و تا رسيدن بيك قهوه خانه سر راه مقدار زيادي خاك نوش جان كند چرا که حتّي بستن شيشه هاي كناري اتوبوس نيز نمي توانست از ورود خاك به داخل آن ممانعت نمايد.

اتوبوس هنگام ظهر در قهوه خانه «آوج» براي استراحت وخوردن نهار توقّف نمود، فرصتي بود تا سر و روي خاك آلوده خودرا شسته و غذائی بخوريم و ضمنا» با تنفّس و شستشوي ريه هاي خود از هواي تازه خودرا براي باقيمانده راه آماده نمائيم.

پس ازخوردن غذا چون آماده رفتن شديم خبر يافتيم اتوبوس مان به دليل پنجرشدن يكي از طايرها قدري تأخير دارد و لازم است مدتی منتظر شویم. با اين كه تأخير در رسيدن به مقصد ممكن بود مشكلاتي برايمان ايجاد كند ولي به ناچار در گوشه قهوه خانه نشسته منتظر مانديم.

ساعت دو بعد از ظهر با آماده شدن اتوبوس به سوي همدان و دهكده «دوزج» كه مقصد ما بود به راه افتاديم و ساعت شش بعد از ظهر خسته و كوف ته از راه به آنجا رسيديم و چون شب نزديك بود بلافاصله پس از ورود سراغ خانه كدخدا را گرفتيم تا او ما را در يافتن محل سكونت ياري دهد ولي پس از قدری پرس و جو از اهالی مطلع شدیم كدخدا به شهر رفته است که ناچار شدیم ازبعضی از اهالي روستا که در اطراافمان دیدیم سراغ محلّي را براي اقامت شبانه بگیریم.

روستائيان كه از ورود گروه ما به دهكده خود حيرت كرده بودند در اطراف ما جمع شده هر كدام سؤالي در مورد منظور ما از آمدن به آن جا داشتند و وقتي برايشان توضيح مي داديم كه براي بازديد غار «بوحيره» آمده ايم حيرتشان دوچندان مي شد چون باور نمي كردند غارشان آن قدر مهم باشد كه گروهي از تهران با آن همه تجهيزات براي ديدنش آمده باشند.

مدّتي وقت ما صرف توضيح برنامه مسافرتمان به اهالی شد و چون نتيجه اي درجهت يافتن محل سكونت نگرفتيم و از كدخدا نيز خبري نشد ناچار در گوشه اي از ميدان نشستيم تا مشورتي با يكديگر كرده براي گذراندن شب تصميمي بگيريم چرا كه اواسط پائيز بود و شب به زودي فرا مي رسيد و اقامت در هوای باز مقدور نبود، جالب اين كه روستائيان نيز دور و بر ما نشسته و منتظر بودند ببينند ما چه خواهيم كرد.

بعضي از افراد گروه با خود كيسه خواب و پتو داشتند و مي توانستند در بيرون از خانه در كناري بخوابند ولي چون همه اين امكان را نداشتند ناچار بايستي محلّي را براي خواب پيدا مي كرديم.

چون هوا به تدریج تاریک می شد يكي از افراد گروه چراغ فانوسي خودرا روشن كرد تا فضا را قدری روشن كند و به بینیم عاقبت كار چه خواهد شد. روستائيان نيز در فاصله اي دورتر از ما در تاريكي نشسته بودند و ما وجود آن ها را از روشنايي آتش چپق شان كه گهگاه پكي به آن مي زدند حس مي كرديم.

معمولاً دراين گونه مسافرت ها سرپرست گروه از طريق باشگاه قبلاً با پاسگاه ژاندارمري محل و يا شهرداري هاي ناحيه تماس مي گرفت و جايي براي سكونت افراد گروه تهيّه مي كرد ولي متأسّفانه در اين سفر اين امر انجام نگرفته و مشكل ايجاد شده بود. 

در اين موقع كه خستگي و خواب مي رفت تا افراد گروه را از پاي درآورد ناگهان سر وكلّه مرد جواني پيدا شد و وقتي از هويت گروه و برنامه ما مطلّع شد ضمن عذرخواهي از اين كه زودتر نتوانسته خودرا به آن جا برساند گفت: «من مباشر مالك اين روستا هستم، او شنيده كه شما به اين ده آمده ايد مرا فرستاده تا از شما خواهش كنم چنان چه مایل هستید به منزل او آمده مهمانش باشيد.

ادامه داستان هفته آینده 

****

محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد.

در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نماید.

ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید