روضه خوان نابينا

ده سالم بود كه با خانواده ام در يكي از محلات قديمي تهران در خانه ای که متعلق به یک آخوند بود زندگي مي كرديم، آخوند صاحبخانه پيرمردي بود سيّد و نابينا كه او هم به اتفاق همسر و دخترش که پسری همسن و سال من داشت، در همان خانه زندگی می کردند.

شغل پيرمرد روضه خواني بود و با درآمد حاصله از آن به اضافه هدايا وكمك هائي كه اهالي محل به عنوان نذر و نياز و خمس به او مي دادند زندگي نسبتاً مرفهی داشت.

تنها مشكل پيرمرد نابينائي او بود كه براي رفتن به مجالس روضه خواني احتياج به کمک كسي داشت تا دست او را گرفته و به مجالس مورد نظر هدايتش كند.



آگهی

اين مشكل را با آوردن پسر بچه اي از دهات اطراف اراك كه عمده فاميل پيرمرد در آن جا زندگي مي كردند حل كرده و اطاقي نيز در زيرزمين همان خانه براي سكونت به او اختصاص داده بودند.

طبق توافقي كه با خانواده پسرك داشتند هر ساله در فصل تابستان و زمان برداشت محصول پسرك براي ديدار و كمك به خانواده خود در جمع آوري محصول دو سه ماهي به ده باز مي گشت، در اين طور مواقع بود كه مشكل پيرمرد آغاز مي شد.

در نبود پسرك معمولاً وظيفه هدايت پيرمرد را نوه بزرگتر او به عهده مي گرفت ولي از آن جائي كه پسر بچه ای بازيگوش و سر به هوا بود و در اغلب موارد پیرمرد را تنها می گذاشت پيرمرد از رفتن به مجالس روضه باز می ماند و نگران از دسـت دادن مشتريـان دائمي خود می شد ازاين رو ناچار براي حل مشكل خود به هر دري مي زد و از هركس كه نزديكش بود استمداد مي طلبيد.
روزي مادرم مرا مخاطب ساخته گفت: «تابستان است و تو هم كاري نداري، بهتر است به جاي پرسه زدن در كوچه ها و نزاع با ديگر همسالانت كه براي ما و خودت جز درد سـر چيـزي بـه بـار نمي آورد در بردن اين پيرمرد به مجالس روضه خوانی كمك كني» و چون مرا در اجرای این امر مردد دید اضافه کرد: «اين كار هم ثواب دنيا و آخرت دارد و هم تو سرت به به كاری گرم شده از از توي كوچه ها جمع وو جور مي شوي.»

معمولاً هرسال بعد از تمام شدن امتحانات خرداد پدرم مرا براي يادگيري كار و حرفه اي نزد يكي از كاسبكاران فاميل و يا آشنا مي برد تا همان طـور كـه مادرم مي گفت هم كاري ياد بگيرم و هم از توي كوچه ها جمع و جور شده با شيطنت هاي خود درد سري براي آن ها فراهم نكنم.

با اینکه درآن سن و سال و با تربيت در يك خانواده بسيار مذهبي باور داشتم کمک به یک پیرمرد که نابینا و سید اولاد پیغمبر انجام نیز بود به قول مادرم ثواب دنيا و آخرت را توأماً با هم دارد ولي چون اين نوع سرگرمي تابستاني كلاً با سرگرمي سال هاي قبل من تفاوت داشت و نمی شد آن را درحد يك کار و حرفه دانست لذا از پذيرفتنش سر باز زدم چرا که مطمئن بودم از همان روز اول آماج متلک ها و گوشه کنایه های بچه های محل قرار خواهم گرفت.

مادرم كه امتناع مرا دید برای رام کردنم گفت: «حالا چند روزي برو اگر خوشت نیامد ادامه نده.»

چون میدانستم اصرار مادرم برای انجام این کار بیشتر از همه به نفع خود اوست که بقول خودش مانع شیطنت من در کوچه ها خواهد شد نظرش را پذیرفتم و آماده انجام آن شدم.

با با پذيرفتن پيشنهاد بلافاصله كار من از روز بعد به عنوان راهنماي پيرمرد شروع شد. برنامه به اين ترتیب بود كه دست او را گرفته به مجالس روضه خواني در محله خودمان و يا محله های اطراف ببرم، مواظب باشم به ديوارها برخورد نكند، در جوي آب نيفتد و یا در هنگام عبور از عرض خيابان با وسائط نقلیه تصادف نكند.

ناگفته نماند كه او به دلیل سال ها نابينائی، خود تجربه زيادي در یافتن راه هاها ها با كمك عصايش داشت و اغلب بدون توجّه به راهنمائي هاي من خود با عصايش همه چيز را امتحان می کرد و راه را می یافت ولي در مجالس روضه خواني زماني كه در نظر داشت از ميان حاضرين عبور كرده خود را به منبر برساند بایستی او را هدايت می کردم.

روزهاي اوّل برخلاف تصورم که فکر می کردم در کوچه و خیابان از طرف بچه های محل مورد تمسخر قرار خواهم گرفت اول با نگاه های متعجب و در روزهای بعد با احترام آن ها مواجه شدم چرا که از پدر و مادرشان شنیده بودند هدف من از این کار درحقیقت کمک به پیرمردی سید و نابینا می باشد.

این امر سبب شد تا به تدریج کار خود را با دلگرمی بیشتری دنبال و در رساندن او به مجالس روضه خوانی دقت بیشتری به کار برم.

دقت من در هدایت پیرمرد که مورد احترام اهالي محل بود سبب شد تا در مجالس روضه خوانی از طرف حاضرین مورد تشویق و تحسین قرار گیرم و اغلب در پایان هر روضه انعامي نيز از طرف صاحبخانه در دست من قرار گیرد.

در یکی از روزها وقتي به خانه بازگشتيم پيرمرد يك صفحه از اشعار مصيبت حسين را كه براي روز عاشورا و صحراي كربلا سروده شده بود به دستم داد و گفت: «فكر مي كنم بهتر است آن ها را حفظ كرده در مجالس روضه با من بخواني.»

اين كاري بود كه آن پسرك روستائي از انجامش عاجز بود زيرا سواد خواندن و نوشتن نداشت ولي براي من كه آن موقع كلاس چهارم دبستان را تمام كرده بودم كاري ساده و آسان بود به خصوص كه حافظه خوبي هم براي حفظ اشعار داشتم.

چيزي نگذشت كه اشعار لازم را حفظ و طبق قراری که با پیرمرد گذارده بودیم همزمان با علامتی که میداد شروع به خواندن می كردم.

این برنامه بسیار موفق آميز بود و از آن پس مجالس روضه ما را گرم تر كرد و از آن به بعد انعام هاي درشت تري نصیبم میشد و رونق بازار پيرمرد را نیز گرم تر نمود و او را به مجالس جديد تري دعوت كردند.

خيلي زود این خبر به گوش ديگر همكاران پيرمرد در محل رسيد و در جلسات دید و بازدید خانوادگی او كه هر هفته در خانه يكي از روضه خوان ها برگزار مي شد موضوع شعر خواندن من مورد بحث قرار می گرفت و همگي مرا تحسين می کردند و پيشنهاد می نمودند تا درس و مدرسه را رها كرده با پيرمرد درتمام طول سال همكاري كنم.

با اين كه مايل به ترك تحصيل نبودم ولي پيشنهاد آن ها برایم وسوسه انگیز و جذاب بود و بدم نمی آمد که با پیرمرد همکاری كنم، از اين رو موضوع را با پدر و مادرم درميان گذاردم و از آنها نظرخواستم.

ادامه داستان هفته آینده 

****

محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد.

در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نماید.

ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید

با یک کلیک در خبـــرنــامه سلام تورنتو عضو شوید!

و داغ ترین اخبار کانادا را سریعا در ایمیلتان دریافت کنید