داستان كرسی و «شيرينی آشتی كنان»

مدتی بود که پدر و مادر با هم قهر بودند و حرف نمي ‌زدند، هر وقت هم پدر سؤالي از مادر مي ‌كرد جز يك بله و يا نه جوابي نمي شنيد.

بیش از شش سال نداشتم و فكر مي ‌كردم تنها بچه‌ ها هستند كه اغلب با هم قهر مي‌ كنند و حرف نمي ‌زنند ولي خيلي زود به‌ اين حقيقت تلخ واقف شدم كه بزرگترها نيز اين بازي را خیلی بهتر از بچه‌ ها بلدند و هر وقت لازم باشد مي ‌توانند از آن استفاده كنند.

فصل زمستان بود و ما براي گرم شدن از حرارت كرسي استفاده مي‌ كرديم، وقتي بین مادر و پدر صلح و صفا و آشتی برقرار بود شب‌ ها هر دو در يك سمت كرسي پهلوي هم مي‌ خوابيدند و تمام سه قسمت ديگر كرسي در اختيار من بود، مي‌ توانستم هر سمت را که بخواهم براي خوابيدن اختيار كنم ولي وقتي آن‌ ها قهر كردند مادر به‌ سمت ديگري از كرسي كوچ كرد و به ‌تنهائي در آن سمت خوابيد به‌ طوري‌كه بعد از آن هركدام از ما يك سمت مستقل از کرسی را در اختیار داشتيم و طبعاً از چهار سمت كرسي يك سمت خالي مانده بود.



آگهی

قهر پدر و مادر باعث شد كه ديگرهيچ ‌كدام حوصله نداشتند مانند قبل به‌ من توجه کنند و طبق معمول عصرها مرا به‌ خيابان برده برايم بستنی و شوكولات بگیرند از اين ‌رو من‌ هم عصباني شدم و با آن‌ ها قهر كردم و شب ‌ها بـدون خوردن شـام بـا شكم خالي به ‌بستر مي ‌رفتم كه اين امر خود سبب مي‌ شد تا نيمه‌ هاي شب به ‌دليل گرسنگي از خواب بيدار شوم و براي خوردن چيزي ‌بهانه‌ جوئي كنم، اين موضوع نيز اعصاب پدر را بيش از پيش تحت فشار قرار مي ‌داد و باعث مي شد صبح بدون خوردن صبحانه سر كار برود.

طبيعي بود كه اين وضع نمي ‌توانست براي مدتي طولاني دوام بیاورد لذا يك‌ روز عصر كه پدر به‌ خانه آمد دو جعبه در دستش بود كه یکی کوچکتر و با روبان زيبايي بسته‌ شده بود و ديگري قدری بزرگتر بود که تنها يك نخ دور آن بسته بودند.

پدر مستقيماً به‌ سمت مادر رفت و جعبه‌ ها را در مقابل او گرفت. مادر در وهله اول از پذيرفتن جعبه‌ ها امتناع می ‌كرد ولي وقتي لبخند پدر را ديد سري تكان داد و هر دو جعبه‌ را گرفت و روي ميز گذاشت ولي پدر از او خواهش كرد حداقل جعبه كوچك را باز كند.

مادر خنديد و گفت: «باشه بعداً باز مي ‌كنم.»

پدر بر اصرار خود افزود و گفت: «دوست دارم همين الان آن ‌را باز كني.»

حس میكردم مادر براي باز كردن جعبه بي ‌تاب است چون چشم از آن برنمي‌ داشت ولي ضمناً نمي‌ خواست خیلی زود خود را مشتاق نشان دهد از اين ‌رو دست دراز كرد و پس از قدري معطلي و به‌ آهستگي روبان را از دور جعبه بازكرد و زرورق اطراف آن ‌را پاره نمود و چون درب جعبه را گشود ناگهان گل از گلش شكفت و با خنده انگشتر برليان زيبائي از درون آن بيرون آورد و بي‌ درنگ آن ‌را به ‌انگشتش کرد و سپس با نگاهي كه حاكي از تشكر بود از جا بلند شد و پدر را بوسيد.

من كه بيشتر از آن‌ ها خوشحال شده بودم فوراً به‌ سمت جعبه دوم يورش بردم و آن ‌را گشودم. جعبه پر بود از باقلواي يزد كه با رنگ طلايي خود چشم را خيره مي ‌كرد. دانستم كه اين‌ هم شيريني آشتي ‌كنان است از اين ‌رو بدون اين ‌كه منتظر اجازه آن ‌ها شوم مشغول خوردن آن شدم.

اين امر باعث شد تا همان ‌شب مادر دوباره سر جاي اولش برگشت و با پدر در يك سمت كرسي و دركنار هم خوابيدند. همگي ما از این وضع خوشحال بوديم زيرا دوباره برنامه گردش عصرها و خوردن بستنی و شوكولات دسته جمعي شروع شد ولي چيزي نگذشت كه شكم مادر بالا آمد و روز به‌ روز بزرگتر شد و نه‌ ماه بعد كودك زيبائي كه يك دختر بود به‌ دنيا آورد.

اين امر باعث شد تا از آن به‌ بعد پدر و مادر توجه كمتري نسبت به‌ من داشته باشند و بيشتر وقت خودرا صرف كودك تازه وارد بنمايند و يك سمت از چهار سمت كرسي را نيز به ‌آن كودك اختصاص دهند.

در سال‌هاي بعد باز هم بازي قهر و آشتي بين پدر و مادر تکرار و پس از هر مرحله از آشتي‌ كنان تعداد ما بچه‌ها بيشتر و بيشتر می‌ شد و به‌ همين ترتيب پدر نيز مجبور بود جعبه بزرگتري از باقلوا برايمان خريداري كند كه بين خودمان تقسيم کنیم و طبیعتاً معلوم بود که با خوردن آن كلي خوشحال مي‌ شديم ولي مجبور بوديم هر بار جاي خودمان را با كودك جدید تقسيم كنيم و الزاماً تنگ ‌تر به‌ خوابيم كه اين البته چندان خوشايند ما ـ و به‌ خصوص من كه اولين كودك بودم ـ نبود.

به‌ تدریج هنگام زمستان که در هيچ‌ كدام از سمت‌ هاي كرسي جاي لولیدن و تکان خوردن نمانده بود تشك مرا در گوشه اطاق و دور از کرسی گستردند ولي چون بازی قهر و آشتی هنوز ادامه داشت و من‌ هم آن ‌قدر بزرگ شـده بودم كه نبايد بعضي چيزها را می‌ فهمیدم لاجرم مرا روانه اطاق پدربزرگ و مادر بزرگ كردند تا در يك سمت از كرسي آن‌ ها بخوابم.

غمگين و با اين احساس كه پدر و مادر مرا از خود رانده ‌اند به‌ اطاق پدربزرگ و مادر بزرگ رفتم ولي خوشحال بودم كه حالا ديگر مي‌ توانستم يك سمت از كرسي آن‌ ها را به ‌تنهائي در اختيار ‌گيرم و بدون مزاحمت از وجود ديگران تا مي ‌توانم از اين پهلو به ‌آن پهلو به‌ غلطم. ضمناً چون مي‌ ديدم پدر بزرگ و مادر بزرگ جدا از هم و هر كدام در سمت جداگانه ‌اي از كرسي مي‌ خوابند اطمينان داشتم دیگر خطري از بابت بچه دار شدن آن‌ ها به وجود نمی آید و من مي‌ توانم تا مدت ‌ها در بستر خود بدون شريك و مزاحم استراحت كنم.

سال‌ ها از پي ‌هم مي ‌گذشت وتعداد بچه‌ ها نيز زيادتر مي‌ شد به‌ طوري‌كه دیگر سهمي از باقلواي آشتي كنان به‌ من نمي ‌رسيد و پدر و مادر نيز وقت كمتري داشتند تا به‌ من برسند.

يك‌ شب كه آماده خوابيدن بودم متوجه شدم خواهرم را نيز كه به ‌اندازه كافي بزرگ شده بود براي خوابيدن به ‌اطاق پدر بزرگ فرستاده ‌اند. ضمن اين ‌كه از ديدن او در آن اطاق خوشحال بودم ولي هر دو مي ‌دانستيم كه بايد تا دير نشده فكري به‌ حال خود كنيم زيرا با زياد شدن تعداد فرزندان موقعيت ما در آن‌ جا نيز به ‌زودي به‌ مخاطره می‌ افتاد.

چيزي نگذشت كه خواهر را ـ با اين‌ كه هنوز به‌ سن قانوني ازدواج (15 سال) نرسيده بود ـ شوهر دادند و روانه خانه بخت كردند و به‌ اين ترتيب قدري از بار ترافيك خانه كاسته شد.

من نيز پس از پايان تحصيلات متوسطه براي فرار از تنگي جا در يك چلوكبابي شروع به‌ كار كردم و چون صاحب مغازه از دوستان پدرم بود به‌ من اجازه داد شب ‌ها در مغازه بخوابم. به‌ اين ترتيب من نيز موفق شدم جائي مستقل براي خوابيدن خود پيدا كنم.

هنوز دوسالي از كارم نگذشته بود كه با آشنائي به‌ فوت و فن پختن غذاها از صاحب مغازه ارتقاء مقام گرفتم و آشپز شدم. اين امر باعث شد تا دستمزدم بالا رفته بتوانم خانه مستقلي براي خود اجاره كنم.

اولين سالي كه در خانه خود از كرسي براي گرم شدن استفاده كردم خوشحال بودم كه مي‌ توانم بدون مزاحم هر چهار سمت كرسي را براي استراحت و خوابيدن در اختيار گيرم و ديگر ترسي از اضافه شدن فرزندان پدر و مادر و تنگي جا ـ كه از دوران كودكي برايم كابوسي شده بود ـ نداشته باشم.

ولي از آن‌ جائي ‌كه آسايش انسان‌ ها هيچ‌ گاه دوامي ندارد، دوران خوش آرامش من نيز خيلي زود به ‌پايان رسيد و بر سر من نيز همان آمد كه بر سر پدر و مادرم آمده بود.

صاحب مغازه چلوكبابي كه مرا زرنگ و فعال ديد مرا با پیشنهاد تازه‌ ای روبرو نمود و گفت: «دختري دارم كه به ‌تازگي ديپلم گرفته و دم‌ بخت است. از آن ‌جائي‌ كه تو را جوانی خوب و فعال دیده‌ام تصميم دارم او را به ‌عقد تو درآورم» و چون مرا چندان شايق نديد اضافه كرد: «اگر تو با‌ اين وصلت موافقت كني نيمي از سهم مغازه را نيز به ‌اسم تو مي ‌كنم و با هم شريك می‌ شويم.»

بر سر دوراهي مانده بودم، مي ‌دانستم اگر جواب رد بدهم به ‌احتمال زیاد كار خود را از دست خواهم داد و اين چيزي بود كه به ‌هيچ‌ وجه مایل به ‌آن نبودم و اگر با پيشنهاد او موافقت مي‌ كردم مجبور بودم با دختر او ازدواج كرده در يك سمت كرسي و مشتركاً با هم به‌ خوابيم كه به ‌اين ترتيب آزادي خود را از دست مي ‌دادم و آينده آن نيز ـ مثل روز ـ برايم روشن بود.

صاحب مغازه كه مرا مردد ديد گره ‌اي به‌ ابرو‌ها انداخت و گفت: «دختر من خواستگاران زيادي دارد ولي من در ميان آن‌ ها تنها تو را پسنديده‌ ام، چي فكر مي‌ كني، آيا اشتباه كرده‌ام».

شما چی فكر مي‌كنيد؟ دختري زيبا و تحصيل كرده ـ درآن زمان دختری با داشتن دیپلم تحصیل کرده محسوب می‌شد ـ نيمي از سهم مغازه چلوكبابي و كاري كه به‌ آن علاقمند شده بودم. عدم موافقت با‌ ازدواج دختر او برابر بود با اخراج از كار و يا حداقل محروم شدن از تمام امتيازات ارائه شده توسط صاحب مغازه.

لحظه حساسي براي تصميم گيري بود، تازه جاي راحتي براي استراحت و خوابيدن پيدا كرده بودم، مي ‌دانستم زندگي يك سيكل بسته است كه در طول زمان مرتب تكرار مي ‌شود ولي نمي ‌خواستم به ‌اين زودي وارد اين دايره شوم. همان دايره قهر و آشتي‌ ها، باقلوا خريدن ‌ها و به ‌دنبال آن ريسه ‌اي از بچه‌ هاي قد و نيم قد و كوچ كردن‌ها……و……

در حالي ‌كه وقايع خانه پدري چون پرده سينما از مقابل دیده گانم مي ‌گذشت ناگهان صداي صاحب مغازه را شنيدم كه می گفت: «خوب….. مبارك…باشه، داماد عزیزم…..خوشحالم كردي، خوب، حالا ديگه بلند شو برويم تا به‌ ميمنت و مباركي اين وصلت فرخنده يك گيلاس ودكا باهم بزنيم».

هنوز گيج و مات بودم و حرف ‌هاي صاحب مغـازه را بـه ‌درستـي درک نمـی ‌کـردم، نمي ‌دانستم كي و چه ‌موقع بله گفته و موافقت خود را اعلام كرده بودم. درحالي كه هنوز گيج و منگ بودم از جا برخاستم و در معيت پدر زن و شريك آينده خود به‌ راه افتادم تا همان ‌طور كه او مايل بود گيلاسي ودكا به ‌سلامتي اين وصلت فرخنده! بزنيم.

زمستان سال 1900

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید

با یک کلیک در خبـــرنــامه سلام تورنتو عضو شوید!

و داغ ترین اخبار کانادا را سریعا در ایمیلتان دریافت کنید