حاجی آقا – ۲۲

پ پ پ

(بعد از عمل جراحی بواسیر، در عالم کابوس و برزخ)

حاجی آقا از جا در رفت:
زنیکه بی حیا سوزمانی، خفه شو، لال شو، آبروم پیش در و همسایه ها رفت. پدرسوخته ها، سلیطه ها، یالا از خونه من برید، گورتان را گم کنید، برید!

جوش و جلای حاجی بیهوده بود. به علاوه آبرویش پیش فرشته ها ریخت. برگشت و به آنها گفت: بریم، ببخشید، اگر بیخود به شما زحمت دادم!



آگهی

فرشته ها با هم گفتند: چه شخص حلیمی، چه آدم سلیمی!

بعد او را برداشتند و اوج گرفتند. به یک چشم به هم زدن، حاجی را جلو قصر باشکوهی به زمین گذاشتند که در میان باغ درندشتی بنا شده بود و مرغان خوش الحان خوش خط و خال روی شاخسار آوازهای دلنواز می خواندند حاجی آقا کمرش را راست کرد، اول دنبال عصا و دستمال و تسبیحش گشت، اما هیچکدام را پیدا نکرد، چون یک کفن بیشتر به تنش نبود، ولیکن تعجب داشت که نه اثری از ناخوشی بود و نه خستگی و نه گرسنگی و نه تشنگی حس می کرد و هیچ احتیاجی نداشت، چون با تمام تنش نفس می کشید و عطر و عبیر هوا در تنش نفوذ می کرد و لذت می بخشید. نگاهی به قصر انداخت، دید از یک پارچه زبرجد درست شده و پله های باشکوهی با تزئینات و مقرنس کاری و کاشیکاری داشت. به فواره های آب و گل و گیاه شگفت آور آنجا که شبیه نقش روی قلابدوزی و قالی بود، خیره نگاه می کرد. یک مرتبه ملتفت شد که فرشته ها را منتظر گذاشته، راه پله جلو خود را گرفت و با چالاکی و بدون زحمت بالا رفت و وارد دالان سرسرا شد؛ همین که خواست از پله های اشکوب اول بالا برود، ناگهان فرشته ها جلو او را گرفتند و به اتاق دربان راهنمایی اش کردند که دم در بزرگی واقع شده بود. فرشته دست چپ گفت: تو دربان این قصری، همین جا بنشین!

حاجی تو لب رفت، اما نفس راحتی کشید و روی چهارپایه ای که آن جا بود، نشست. یک مرتبه ملتفت شد که فرشته ها ناپدید شده و او را یکه و تنها گذاشته اند. نگاه کرد، دید پله ها از مرمر شفاف بسیار گران بهایی بود و نرده های آنها از طلا و چوب آبنوس و جواهرات گوناگون درست شده بود. از نزدیکی به این همه تجمل و ثروت اطمینان حاصل کرد. ناگهان دید ساعت بزرگی که به دیوار بود، شروع به زنگ زدن کرد، ولی روی صفحه آن قدر شلوغ بود، مثل این که برای زمان لایتناهی درست شده بود و از این قرار او نمی توانست زمان را تشخیص بدهد، یک مرتبه حاجی آقا دید که گروه انبوهی فرشته و حوری و غلمان با لباسهای باشکوه و زیبا، راه پله ها را گرفتند، می لغزند و بالا می روند، در میان آنها فرشته دست چپ را شناخت. اشاره کرد، جلو آمد و پرسید: این قصر کیه؟

ـ قصر مادموازل حلیمه خاتون.

حاجی با تعجب پرسید: حلیمه خاتون؟

ـ بله، زن سابق حاجی ابوتراب. اگرچه گناهکار بود، اما به قدری در خانه این مرد زجر کشید که دق کش شد و حالا در این دنیا صاحب این قصر شده!

حاجی آقا لبش را گزید و پرسید: خب، این ها همه کنیزها و غلام هایش هستند؟

ـ نخیر، مادموازل حلیمه امشب پارتی پوکر و رقص داره، اینها مدعوین محترم هستند. چون زن بسیار متجدد و مستفرنگی است، همیشه از این مهمانی های سواره میده!

بعد میان جمعیت ناپدید شد. حاجی آقا دوباره نشست و به فکر فرو رفت. صدای ساز و آواز بسیار لطیفی بلند شد. برق جواهرات و چراغ های راه پله ها چشم حاجی را می زد. مدتی به حال خود حیران بود و چون چیزی دستگیرش نمی شد، هیچ دردی حس نمی کرد و هیچ احتیاجی نداشت. می ترسید اگر بلند شود و گردش بکند، مسئولیتی به وجود بیاید. چرتش گرفت، اما در همین موقع ساعت دیواری دوباره زنگ زد. چرت حاجی آقا پاره شد و دید که سیل میهمانان شروع به پایین آمدن کرده اند.

حاجی آقا در میان جمعیت، ناگهان حلیمه خاتون، زن سابق خودش را شناخت که مثل ماه شب چهارده، لباس سیاه مجللی به بر داشت و با یک دست دسته عینکی یک چشمی را گرفتـه بـود که به چشمش می گذاشت و برمی داشت و در دست دیگرش بادبزنی از عاج و پر بلند سفید بود که با کرشمه و ناز خودش را با آن باد می زد و با میهمانان می خندید و گرم صحبت و خداحافظی بود. حاجی آقا میان این همه شکوه و جلال و لباسهای فاخر از کفن راسته ای که به تنش بود، شرمنده شد. همین که خاتون به پله آخر رسید، عینک را به طرف چشمش برد و متوجه حاجی آقا شد. صورتش را درهم کشید و به فرشته دست چپ که نزدیک بود، حاجی آقا را نشان داد و پرسید: این کیست؟

ـ دربان تازه است.

حاجی آقا تعظیم آبداری کرد و با لبخند گفت: بنده کمترین درگاه، حاجی ابوتراب!

حلیمه با بی تابی به فرشته گفت: این مردکه قرمساق را بینداز بیرون!

از شدت اضطراب چشم های حاجی باز شد و دید روی رختخواب در یکی از اتاق های مریضخانه خوابیده، زبیده زنش پهلوی تخت نشسته و طرف دیگرش دختر سفیدپوش اتاق عمل نبضش را گرفته است. زبیده لبخند زد و گفت: الحمدالله که به خیر گذشت. حاجی آقا، چشم شیطان کور، از خطر جستید، دیگر تمام شد! بعد رویش را کرد به طرف در و به کسی که آن جا بود گفت: برو مژده به آقایان بده که حاجی به هوش آمد!

حاجی با صدای خفه ای گفت: خودم می دانستم.

ـ آقایان وزرا و وکلا و سفرای مختار تو اتاق انتظارند. آقای دوام الوزاره هم این میوه خوری طلا را برای شما فرستاده اند.

ـ طلاست؟

ـ بله، تا مغزش طلاست.

ـ بده ببینم، وزنش زیاده؟

ـ بد نیست، ای نیم من میشه!

لبخند محوی روی لب های داغمه بسته حاجی نقش بست؛ مثل این که می خواست از رفقای مهربانش قدردانی بکند و منتی به گردن آنها بگذارد. گفت: راحت شدم، دیگر هیچ دردی ندارم.

ـ چه بهتر از این؟ ما جانمان به لبمان رسید، شما را بگو که آنقدر از عمل می ترسیدید!

ـ نمی دانی چه دیدم، آن دنیا را دیدم.

ـ چه حرفها می زنید، (بعد کنجکاوانه پرسید) خب، چه دیدید؟

ـ من همه اش از آن دنیا می ترسیدم، با خودم می گفتم: نکنه که دوزخی باشم، اما حالا دلم آرام شد. می دانی چه کاره هستم؟

ـ نه!

ـ هیچ چی، این دنیا قابچی در خونه شماها بودم، آن دنیا قاپچی قصر مادموزال حلیمه خاتون هستم!

پایان 

****

«حاجی آقا» از مشهورترین آثار نویسنده شهیر ایرانی صادق هدایت است. چاپ و انتشار این اثر معمولا در ایران ممنوع و یا بسیار سخت بوده. هدایت در این اثر، داستان کسانی را تعریف می کند که برای رسیدن به خواسته های خـود پـا بـر روی ارزش هـای اخلاقـی و اجتماعـی می گذارند، اما در ظاهر خود را مبرای از نقص و خطا جلوه می دهند. 

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید